حضرت عباس علیهالسلام
عباس نامدار چو از پشتِ زین فتاد | گفتی قیامت است که مه بر زمین فتاد |
آه از دمی که بهر سکینه به دوش مشک | لابد به راه از پیِ ماء مَعین فتاد |
اندر فرات راند و پر از آب کرد کف | بر یاد حلق تشنهی سلطانِ دین فتاد |
از کف بریخت آب و پر از آب کرد مشک | زان پس میان دایرهی اهل کین فتاد |
افتاد بر یسار و یمین لرزه عرش را | چون هر دو دست او ز یَسار و یمین فتاد |
فریاد از آن عمود که دشمن زدَش به سَر | وانگاه مَغْفَرش ز سرِ نازنین فتاد |
چون تشنگی بر حسین و یارانِ او سخت گشت، کودکان به امام علیهالسلام شِکوِه آوردند و از فَرط عطش بنالیدند. امام، عباس علیهالسلام را بخواند و بفرمود تا با تنی چند بر نشینَد و به فرات رود و از برای تشنگان شربتی آب آرَد. عباس با ده سوار بر نشست و مَشکها برداشت و چون به مدخل آبِ فرات رسید، یارانِ ابنزیاد بر کنار فرات نشسته و شریعه را بر حرمِ رسولِ خدا فرو بسته. چون عباس را بدیدند، بر او حمله آوردند و جمله صدها تن بودند و عباس و یاران با آن جمع درانداختند و کوششی سخت رفت.
عباس از آن پس رَجَزی برخواند و بر ایشان دستبردی مردانه کرد و ایشان را از چپ و راست بپراکند و بسی مردم شجاع و سواران دلیر از ایشان بکشت.
دیگر باره بر آن جمع درانداخت و ایشان را از شریعتِ فرات براند و مشک پر آب کرد و جرعهای آب به کف برداشت و تشنگیِ امام به خاطر آورد و آب را فرو ریخت و گفت: هرگز آب ننوشم و آقای من، حسین، تشنه باشد. آن گاه از شریعت فرات بیرون شد و مَشک بر دوش افکند و بر نشست. چون آن قوم، حالِ او بدین صفت دیدند، بیدرنگ تیر افشاندن گرفتند و از هر طرف، باران تیر او را فرو گرفت و از بسیاریِ تیر، گویی بال و پر آورده و به خارپشت، مانند شده.
در این حال کسی بر او حمله کرد و دست راست او بینداخت و او شمشیر با دست چپ گرفت. عباس ندا داد: به خدا سوگند اگر دست راستم را قطع کنید، همانا جهادکنان از دینم حمایت میکنم.
و همی رفت و همی کُشت ولی بیشتر توجه، خاطرِ حَرم داشت تا مگر بدان تشنگان آبی رساند. در این حال کسی دیگر حمله برد و دستِ چپ او بینداخت و او به روی فتاد و شمشیر به دهان مبارک خود برداشت.
عمر سعد چون آن حال را بدید، ندا در داد که مشکِ او را نشانهی تیر و تیغ کنند. از هر طرف، بدان مشک تیرافشانی کردند و مشک را بدریدند. چون این حالت روی داد، عباس را پای رفتن نماند، چه از رفتن به خیمه بدان حالت شرم میداشت. در همین زمان، گمراهی، عمودی از آهن بر فرقِ همایون او فرود آورد چنان که فرق مبارکش بشکافت و بیفتاد و در خاک و خون همی غلطید و فریاد برآورد: یا اباعبداللّه! از من بر تو سلام باد.
چون آوازِ او به سمعِ همایون برادر رسید، بیدرنگ بر نشست و روی بر آن جمع نهاد و ایشان را بپراکند و چون بر بالین عباس رسید، هنوز از او رمقی باقی بود. سرِ او بر دامن گرفت و به دست مبارک، خون از سر و رویِ او پاک میکرد و بر او دعای خیر میگفت. و گفتهاند که چون خواست او را با حرم آرَد، از بسیاریِ زخم که بر بدن شریف او رسیده بود و همهی عضوها گسیخته، نتوانست. لاجَرَم او را بر جای بگذاشت و بانگ برآورد و همی فرمود: اکنون کمر من بشکست و مرا حیلتی نماند. (امیدم ناامید شد.)