آزار و شکنجه حربه اي ديگر
«لتبلون في أموالکم و أنفسکم و لتسمعن من الذين أوتوا الکتاب من قبلکم و من الذين أشرکوا أذي کثيرا و إن تصبروا و تتقوا فإن ذلک من عزم الأمور»
(سوره آل عمران - آيه 186)
قطعاً شما را در أموال و جانهايتان آزمايش خواهند کرد و بر شما از زخم زبان آنها که پيش از شما بر آنان کتاب آسماني نازل شد (أهل کتاب) و از مشرکان، آزار بسيار خواهد رسيد و اگر شکيبايي را پيشه خود سازيد و صبر کنيد و تقوا داشته باشيد، سبب نيرومندي و قوت اراده شما در کارهايتان خواهد شد.
لتبلونّ: اين کلمه با لام تأکيد و نون تأکيد ثقيله مؤکد شده است که معلوم شود بلا و ابتلا براي تمام مؤمنين است و قطعا هر انساني در طول زندگي خويش مواجه با سختي ها، مصيبت ها و مشکلات فراوان خواهد شد، بالاتر اينکه از اهل کتاب که دشمنان مسلمانان به حساب ميآيند، و از مشرکان، اذيت و آزار زيادي خواهند ديد، و تنها راه چيره شدن بر مشکلات و مصايب زندگي، صبر و تحمل است که با صبر و شکيبايي تمام مشکلات آسان ميگردد، گو اينکه اگر تقوا را پيشه کنند و بدانند که تمام اين مصيبت ها و مشکلات، آزمايش الهي است و هر چه بلا بيشتر گردد، اجر و پاداش افزودهتر ميشود (البلاء للولاء)، بي گمان مصيبتها اگر به سنگيني کوه هم باشد، تحملش آسان ميگردد. و اصولا اساس جهان بر امتحان و آزمايش افراد بشر نهاده شده وناگزير پيش آمدهاي ناگوار بر انسان روي خواهد آورد و لذا بايد هر آن، انسان، خود را آماده مقابله با حوادث سخت و ناگوار نمايد و با آنها دست و پنجه نرم کند و خويشتن را با زيستن در ميان سيل بلا سازش دهد.
شأن نزول
شأن نزول آيه چنانکه در تفاسير آمده است چنين است:
وقتي که مسلمانان از مکه به مدينه مهاجرت کردند و از خانه و آشيانه خود دور گشتند، مشرکان قريش، اموال و اثاث زندگي آنان را مورد تجاوز قرار دادند و به تصرف غاصبانه خويش در آوردند، از آن گذشته هر کسي را مييافتند آزار ميدادند و شکنجه مينمودند، اعم از شکنجه بدني و شکنجه روحي. و هنگامي که مسلمانان به مدينه آمدند در آنجا نيز گرفتار يهوديان گشتند و خصوصا از زخم زبانهاي کعب بن اشرف، شاعر يهودي بد زبان و ناسزاگو، در امان نبودند، که اين شاعر با شعرهاي دشنام آميز خود مسلمانان را هجو ميکرد و به پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله توهين مينمود و مشرکان را بر ضد آنان ميشوراند، تا جايي که رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله و سلم که الگوي رحمت و شفقت است ناچار دستور قتل آن پليد را صادر کرد و او به کيفر اعمال زشت خود در دنيا پيش از آخرت رسيد و به دست مسلمانان هلاک شد تا در آن عالم نيز مورد خشم و غضب الهي قرار گيرد و به سزاي اعمال خود برسد.
ناگفته نماند که اين آيه مخصوص آن زمان و آن حادثه نيست بلکه خبر از يک سنت الهي تغيير نا پذير ميدهد که تمام انسان ها در تمام عصرها و زمانها بايد مورد آزمايش و امتحان قرار گيرند و نه تنها در اموال و جانهاي خويش که حتي از شکنجه هاي معنوي و جسمي دشمنان اسلام در امان نخواهند بود و راه چاره اين است که انسان در برابر مشکلات - هر چند فروان باشد - به خاطر خدا و براي خدا، صبر و تحمل کند و استقامت را از دست ندهد. و اين از مسائل طبيعي و بديهي است زيرا انسان به هيچ وجه نميتواند جلوي ورود مصيبت هاي سهمگين و بلاهاي طبيعي و غير طبيعي را بگيرد، پس انسان عاقل چاره اي جز صبر و تحمل ندارد،حال اگر اين صبر قرين با تقوا باشد يعني ضمن اينکه خود را براي آن همه تيرهاي بلا آماده سازد، آن را براي خدا و در راه رسيدن به رضايت و خشنودي او، تحمل کند، قطعا پاداش زيادي خواهد داشت و با تقوا، مشکلات آسان ميگردد، و لذا در اين آيه کريمه مؤمنين را امر به صبر و تقوا ميکند که با اين دو بال، مؤمن ميتواند به عرش نزديک شود، از اين روي آن را به عنوان "عزم الأمور" معرفي مينمايد که کنايه از محکم کاري و نفوذناپذيري دارد.
بدينسان ميبينيم مؤمنان صدر اسلام بسيار تحمل ميکردند و اذيت و آزار دشمنان خدا را با دل و جان خريدار بودند، زيرا در راه هدف، تحمل مصيبت، شيرين و گواراست، گو اينکه هر چه ما مصيبت و سختي ببينيم، در مقابل آن مصيبت هايي که بر مسلمانان آن دوران وارد ميشد بسيار اندک و ناچيز است و خود رسول اکرم صلي الله عليه و آله و سلم آنقدر در برابر اذيت مشرکان و کفار صبر کرد که فرمود: "ما أوذي نبي مثل ما أوذيت" - هيچ پيامبري به اندازه من اذيت و آزار نديده است. (1)
عبدالله بن عمرو عاص از روزهاي اوائل بعثت پيامبر اسلام به پيامبري چنين حکايت کرده و ميگويد: روزي پيغمبر خدا «ص» در کنار کعبه نماز ميخواندند، ناگاه يکي از مشرکين قريش آمد و لباس پيغمبر را در گردن مبارک شان پيچانيده و به شدت کشيد تا پيامبر«ص» را خفه کند، تا اينکه در اين اثناء ابوبکر صديق «ص» آمد و شانة او را گرفت و از پيغمبر «ص» دورش گردانيد و گفت: آيا مردي را مي کشيد که ميگويد پروردگار من الله است). در حديث ديگري که امام بخاري «رح» از عبدالله بن مسعود «رض» روايت کرده چنين آمده است: که روزي پيغمبر خدا «ص» در کنار کعبه نماز ميخواندند در حاليکه ابولهب و عده اي از همدستانش در کنارهم نشسته بودند. ناگاه به همديگر گفتند: کدام کس شکمبة شترهاي فلان قوم را مي آورد تا در هنگامي که محمد«ص» به سجده ميرود آن را برسر و دوشش بيندازد. همان بود که يکي از آنها برخواست و شکمبة شتر ياد شده را آورده و در زمان سجدة پيغمبر اسلام «ص» آنرا به کتف مبارک شان انداخت. و پيامبر«ص» را بدينگونه آزارها و اذيت ها ميکردند. ابوجهل (سمبل جهل) زماني که مي شنيد کسي از قوم قريش مسلمان شده، اگر داراي حمايه گر و ثروتي بودي وي را تهديد به کسر شوکت و محو ثروت کردي و اگر شخص ناتوان و بينوايي بودي او را تا حدامکان لت و کوب ميکرد چنانچه عدة زيادي از مسلمانان صدر اسلام را چنين شکنجه هاي نموده بود که بعضي از آنها در زير همين شکنجه هاي شهيد شدند و عده اي کور و نابينا گرديدند.
بنابر روايات مختلف و زيادي که در کتب احاديث و سير ذکر شده است قرار دشمنان اسلام بعد از بعثت پيامبر اسلام به پيامبري چنين بوده که پيغمبر «ص» و مسلمانان اولين را به هر شکلي که شود نابود کنند. زيرا آنها ميخواستند نهال اسلام را قبل از اينکه تنومند و مثمر گردد و در مرحلة غرس و نوجواني ريشه کنش گردانند که براي انجام چنين مقصد شومي آنها با طائفه و قبيلة پيغمبر اسلام يعني (بني هاشم و بني عبدالمطلب) مذاکرات را جهت تسليم دهي پيامبر اسلام براه انداخته بودند مگر اقوام و طائفه پيامبر«ص» حاضر به تسليم دهي پيامبر«ص» به دشمنانش نگرديدند زمانيکه دشمنان اسلام از کشتن پيامبر «ص» مأيوس گرديدند تصميم بر تحريم همه جانبه و ترک و تبعيد پيامبر«ص» و ياران او را گرفتند و با هم پيمان بستند که کسي حق ندارد با مسلمانان و همراهان پيامبر ازدواج و يامعامله، خريد و فروش امتعه و کالاي را داشته باشد ويا اينکه مواد غذايي را به ايشان عرضه کند. بايد همه راههاي مواصلاتي را بر روي پيامبر و همراهانش بسته و قطع نمايند هيچ نوع مصالحه را با پيامبر «ص» قبول ننمايند و کسي به ايشان هيچ نوع ترحم نکند تا اينکه قبيله پيامبر «ص» يعني بني هاشم و بني مطلب مجبور شوند پيغمبر «ص» را تسليم دشمنانش گردانند و در اين ارتباط عقد نامه اي را نيز نوشته و به ديوار کعبه آويزانش کرده بودند و به مدت سه سال خود را ملتزم به اجراي اين پيمان و مفاد عقد نامه نيز گردانيده بودند. تاريخ اسلام ميگويد:
طائفه بني هاشم و بني مطلب و همراهان شان با معيت مسلمانان همراه پيغمبر «ص» در وادي بنام «شعب ابي طالب» در يک محاصرة سه ساله قرار گرفتند و رنج هاي فراوان و سختي هاي زيادي را در اين مدت زمان تحمل کردند. تا جايي که براي سد جوع خويش مجبور ميگرديدند تا از برگهاي درختان و گياهان خشک صحرا تغذيه نمايند و کاروانهاي تجاري مشرکين قريش حق فروش هيچ نوع مواد غذايي و امتعه تجارتي را براي آنها نداشتند. ابولهب همه وقت در ميان کاروانها بپا خواسته و چنين اعلان ميکرد که بايد بر ياران و همراهان محمد «ص» هرچه بيشتر سختگيري نمايند و هيچ چيزي را به ايشان نفروشند! چنانچه در طول مدت حضور مسلمانان در مکه قبل از اذن مهاجرت شان به ديار نجاشي (حبشه) و يثرب (مدينه النبي «ص») تعداد زيادي از مسلمانان توسط مشرکين قريش چنين شکنجه ها و اذيت هاي فراوان ديدند که از آن جمله يکي حضرت بلال مؤذن پيامبر اسلام «ص» بود.
بلال «رض» غلام اميه بن خلف بوده که اميه بن خلف هميشه ريسماني را بر گردن بلال بسته و او را به کودکان مکه تسليم ميداد تا به کوههاي مکه بچرخانند چنانچه نقش ريسمان اميه بن خلف بر گردن بلال «رض» برجسته باقي مانده بود.
و هميشه شخص اميه بن خلف خودش ريسمان دور گردن بلال را به شدت ميکشانيده و با چوب دستي که در دست داشت او را لت و کوب ميکرد و در گرماي سوزان مکه او را روي ريگ هاي داغ و سوزان ميخواباند و بعد از آزار و اذيت هاي زيادي زمانيکه گرماي نيمروزي شدت پيدا ميکرد بلال را بالاي ريگهاي سوزان مکه برهنه کرده و سنگ هاي داغ و بزرگ را بر بالاي سينه او ميگذاشت و ميگفت که به خدا «ج» و دين محمد«ص» بايد کافر شود و گرنه همين حالت زجر و شکنجه بربالايش ادامه پيدا خواهد کرد مگر بلال در جواب همه اين شکجه ها و اذيت ها (احداحد) ميگفت تا اينکه روزي از ايام ابوبکر صديق «رض» بلال را از اميه بن خلف خريداري کرده و او را آزاد ساخت.
ياسر و سميه «رض» دو تن ديگر از مسلمانان اولين در زير همين تعذيب و شکنجه هاي مشرکين به شهادت رسيدند. تاريخ اسلام ميگويد: آغاز اين شکنجه ها در اوائل سالهاي بعثت محمد «ص» اندک اندک بود مگر بعدها بخود شدت اختيار کرده که ديگر براي مسلمانان تحمل آن از امکان بدور بود و باقي ماندن مسلمانان با اين همه شکنجه ها و آزارها غير ممکن بنظر ميرسيد تا اينکه اجباراً مسلمانان ستمديده به فکر و جستجو راه نجات خويش برآمدند و پيامبر خدا «ص» که از پيش به فکر نجات اين عده از مسلمانان مظلوم و ستمديده بوده و اطلاع داشت که در ديار حبشه مرد عادلي پادشاه است که در سايه حکومت او به کسي ظلم نميشود لذا به اين گروه از مسلمانان اولين اجازه هجرت داد که براي حفظ جان و عقيده شان به آن ديار هجرت کنند.(2)
ابن اسحاق گفته: سران هر قبيله از قبائل قريش تصميم گرفتند مسلماناني را که در قبيله خود دارند تحت سخت ترين شکنجهها و زندان و تبعيد و انواع ديگر ضرب و شتم قرار دهند،و پس از همين تصميم بود که رؤساي بني مخزوم مانند ابو جهلعمار و ياسر و سميه را(به شرحي که پيش از اين گذشت)در وقت داغي هوا و ظهر هنگام به صحراي مکه ميبردند و شکنجه ميکردند،و بلال را امية بن خلف بسختي شکنجه ميداد،و همچنين ديگران که مورخين نوشتهاند: مسلمانان ضعيف را ميگرفتند و زرههاي آهنين بر تن ايشان ميپوشاندند و در آفتاب داغ آنها را ساعتها نگاه ميداشتند... تا آنجا که طبق روايت سعيد بن جبير از ابن عباس گاه ميشدبه قدري آنها را ميزدند و در گرسنگي و تشنگي نگاه ميداشتندکه قادر به ايستادن روي پاي خود نبودند،و هر چه از آنهاميخواستند ميگفتند،حتي اگر ميگفتند:لات و عزي خدايشما است ميگفتند:آري!و اگر ميپرسيدند: اين جعل خدايشما است ميگفتند:آري،و بدين وسيله خود را از دست آنهانجات ميدادند... و تا آنجا که محمد بن اسحاق گفته است:کار ابو جهل اين شده بود که جستجو ميکرد تا ببيند چه کسي تازه مسلمان شده که اگر از اشراف بود نزد او رفته و ضمن سرزنش و ملامت اوميگفت:
«ترکت دين ابيک و هو خير منک؟!لنسفهن حلمک،و لنفيلن رايک،و لنضعن شرفک»-آئين پدر خود را که بهتر از تو بود رها کردي؟! بدانکه ما حتما تو را به سفاهت و ناداني در ميان مردم شهره خواهيم نمود، و راي و نظرت را تخطئه ميکنيم و از شرافت و منزلتت در ميان مردم ميکاهيم.
و اگر شخص تازه مسلمان مرد تاجر و سوداگري بود به اوميگفت:
"و الله لنکسدن تجارتک و لنهلکن مالک..".
بخدا تجارتت را کساد خواهيم کرد و دارائيت را نابودميکنيم!
و اگر مرد فقير و ناتواني بود او را شکنجه کرده و کتکميزد....
و تا آنجا که بخاري در صحيح خود از خباب بن ارب روايت کرده که گويد:
«اتيت النبي(ص) و هو متوسد ببردة و هو في ظل الکعبة، و قد لقينامن المشرکين شدة، فقلت:الا تدعو الله؟.
فقعد و هو محمر وجهه فقال:قد کان من کان قبلکم ليمشط بامشاط الحديدما دون عظامه من لحم او عصب ما يصرفه ذلک عن دينه،و يوضع المنشار عليمفرق راسه فيشق باثنين ما يصرفه ذلک عن دينه،و ليتمن الله هذا الامر حتييسير الراکب من صنعاء الي حضر موت ما يخاف الا الله عز و جل». -نزد رسول خدا(ص) آمدم و او در سايه کعبه بود و بردي برخود پيچيده بود،و ما در آن روزها از مشرکان آزار سختي را تحمل ميکرديم پس به آن حضرت عرض کردم: آيا به درگاه خدا دعا نميکني؟
در اين وقت رسول خدا(ص) در حاليکه صورتش قرمز شده بود نشست و فرمود:
به راستي که آنها که پيش از شما بودند گوشت بدنشان را با شانههاي آهنين شانه ميکردند تا به استخوان يا عصب ميرسيد وبا اين حال آنها را از آئينشان باز نميداشت، و اره بر سرشانميگذاردند و آنها را دو نيم ميکردند و با اين حال از آئين خود دست نميکشيدند، و حتما اين آئين(اسلام)مستقر و پابرجا خواهد شد تا آنجا که شخص سواره از صنعاء تا حضر موت به راحتي سير کند و در مسير خود جز از خداي عز و جل از کسي خوف نداشته باشد.
اين هم داستان جالبي است: ابن هشام از عروة بن زبير نقل کرده ميگويد:
نخستين کسي که در مکه پس از رسول خدا(صلي اللهعليه و آله) قرآن را بآواز بلند قرائت کرد عبد الله بن مسعود بود و جريان اين بود که روزي گروهي از اصحاب پيغمبر اکرم(صلي الله عليه و آله )گردهم نشسته بودند يکي از آنها گفت:به خدا هنوز قريش قرآن را به آواز بلند نشنيدهاند اينک کداميک از شما حاضر است قرآن را به آواز بلند خوانده وبگوش آنها برساند؟
عبد الله بن مسعود گفت:من حاضرم.
گفتند:ما ميترسيم آنان تو را بيازارند،ما کسي راميخواهيم که داراي فاميل و عشيره باشد که به خاطر آنهاقريش نتوانند باو صدمه و آزاري برسانند!
عبد الله گفت:بگذاريد من به دنبال اين کار بروم همانا خداوند مرا محافظتخواهد کرد! پس روز ديگر هنگام ظهر در وقتي که قرشيان در مجالس خويش انجمن کرده بودند در کنار مقام ايستاد و شروع کرد به خواندن سوره مبارکه«الرحمن»و با صداي بلند گفت:
بسم الله الرحمن الرحيم.الرحمن علم القرآن...قريش گوش فرا داده و با هم گفتند:اين کنيز زاده چه ميگويد؟
گفتند:از همان چيزهائي که محمد آورده ميخواند. پس برخاسته به سوي او آمدند و با مشت بصورت ابن مسعودميزدند و او نيز هم چنان ميخواند تا مقداري که خواند باروي خون آلود و مجروح بسوي اصحاب رسولخدا(صلي الله عليه و آله) باز گشت اصحاب که او را ديدند گفتند:ما بر تو از همين وضع و حالت بيمناک بوديم!
ابن مسعود گفت: اينها در راه خدا سهل است اگر خواهيد فردا هم دوباره به نزدشان بروم و همين کار را مجددا انجامدهم؟ گفتند:نه، کافي است زيرا تو کار خود را کردي وبه گوش قريش آنچه را ناخوش داشتند رسانيدي.
و رويهمرفته زنان و مردان مسلماني که تحت شکنجه مشرکان قرار گرفتند و نامشان بعنوان شکنجه شدگان صدر اسلام در تاريخ ثبتشده اينها بودند:بلال، عمار، ياسر، سميه، خباب بن ارت، صهيب بن سنان رومي، عامر بن فهيرة-آزاد شده طفيل بن عبد الله ازدي-ابو فکيهة(که گويند بهمراه بلال مسلمانشد و همانند او و بلکه سختتر از او شکنجهاش ميکردند).
و از زنان نيز گذشته از سميه(مادر عمار که همانگونه که درمقالات گذشته گفته شد زير شکنجه ابو جهل به شهادت رسيد)؛ نام اين زنان با فضيلت و فداکار در زمره شکنجه شدگان در تاريخآمده:
لبيبة-کنيز بني مؤمل بن حبيب-که عمر(قبل از اينکه مسلمان شود)او را ميگرفت و به سختي شکنجه ميداد تا دست ازاسلام بردارد.
زنيرة-از قبيله بني عدي يا بني مخزوم-که گويند:عمر ياابو جهل او را چندان شکنجه کرد که چشمانش کور شد.
نهدية-از قبيله بني نهد-.
ام عبيس-از بني زهرة-که اسود بن عبد يغوث او را شکنجه ميداد .
آزار مشرکان نسبت به خود رهبر بزرگوار اسلام همان گونه که گفته شد شکنجه مشرکان و آزارشان ازمسلمانان بيشتر به افراد ضعيف و بدون عشيره و فاميل متوجه ميشد و کساني که داراي فاميل و عشيره بودند از ترس حمايت ومقابله بمثل قبيله شان کمتر مورد آزار قرار ميگرفتند.
ولي با اين حال گاه ميشد که گويا نميتوانستند جلوي خشم و کينه خود را بگيرند و اختيار و عقل از دستشان خارج ميشد وکارهاي اهانت آميزي نسبت به آن حضرت انجام ميدادند که بعدا موجب سرافکندگي و پشيماني خودشان نيز ميگرديد.
که از آن جمله روايت کردهاند که روزي رسول خدا در حاليکه جامهاي نو پوشيده بود بمسجد الحرام آمد و بنماز ايستاد وجمعي از مشرکان قريش در آنجا نشسته و تماشا ميکردند، يکياز آنها گفت:کيست که برخيزد و اين بچهدان گوسفند و يا شتر را(که پر از خون و کثافتبود و در نزديکي مسجد افتاده بود) برگيرد و بر سر او افکند؟
يکي از آنها که بر طبق برخي از روايات-عقبة بن ابيمعيط- بود برخاست و گفت:من اين کار را انجام ميدهم،وبه دنبال آن برخاست و پيش رفته آن بچهدان را برگرفت و درحاليکه در سجده بود بر سر آن حضرت افکند،و سبب شد تاسر و صورت و لباسهاي آن حضرت ملوث و آلوده گردد، ومشرکان از ديدن آن منظره به شدت خنديدند.
و در روايتبخاري و مسلم و ديگران است کهرسول خدا(ص)همچنان در سجده بود تا اينکه دخترش فاطمهعليها السلام بيامد و آن بچهدان را از سر آن حضرت برداشت ونسبت به آنها که چنين اهانتي کرده بودند نفرين کرد،و رسولخدا سر از سجده برداشت .
آنگاه بر سران مشرک قريش نفرين کرده گفت:
«اللهم عليک بهذا الملا من قريش،اللهم عليک بعتبة بن ربيعة،اللهم عليک بشيبة بن ربيعة،اللهم عليک بابي جهل بن هشام،اللهمعليک بعقبة بن ابي معيط اللهم عليک بابي بن خلف»و اين نفرين سبب شد تا آنها ترسيدند و خندهشان قطع گرديد.
و راوي حديث گويد:من همگي آنها را که رسولخدا(ص) دربارهشان نفرين کرد ديدم که در جنگ بدر کشته شدندو جنازههاشان را در چاه بدر افکندند.
و پس از اين ماجرا رسول خدا(ص) به نزد عمويش ابو طالب رفت و فرمود:«يا عم کيف حسبي فيکم»؟
عموجان حسب من در ميان شما چگونه است؟(و چگونه ازمن حمايت ميکنيد)؟
ابو طالب پرسيد:مگر چه شده؟
رسول خدا(ص)داستان را براي ابو طالب باز گفت.
در اين وقت ابو طالب حمزة بن عبد المطلب را طلبيد و شمشير خود را برگرفت و به مسجد آمد سران قريش که ابو طالب را با آنوضع و قيافه ديدند آثار خشم را در چهرهاش مشاهده کرده و از جاحرکت نکردند تا ابو طالب پيش آمد و به حمزه گفت:آن بچهدانرا برگير و بر سبيل(و صورت)همه آنها(که حاضر بودند و اينکار را کرده و خنديده بودند)بمال، و حمزه اين کار را کرد و از نفر اول تا بآخر بر سبيل و صورت همهشان کشيد(و آنها نيز از ترس ابو طالب و حمزه هيچ عکس العملي از خود نشان ندادند)و آن گاه به رسول خدا(ص) رو کرده گفت:
«يا ابن اخي هذا حسبک فينا»اين استحسب تو در ميان ما!
داستان ديگري که منجر به اسلام حمزة بن عبد المطلب گرديد:
ابن هشام و ابن اثير جزري و ديگران از مردي از قبيله اسلمروايت کردهاند که:
روزي ابو جهل در نزديکي کوه صفا برسول خدا(صلي اللهعليه و آله)گذر کرد و آن جناب را آزار کرده و دشنام داد،وسخناني که دلالت بر عيبجوئي از دين و آئين آن حضرت وتضعيف کار او بود بر زبان راند، رسول خدا(پاسخش رانداده و) با او سخن نگفت-و به خانه بازگشت-زني ازکنيزکان عبد الله بن جدعان(اين جريان را ديد و)سخنان ابو جهل را نسبت به آن حضرت شنيد.
ابو جهل از نزد رسول خدا(صلي الله عليه و آله)دور شده و بيامد تا در انجمني از قريش که در کنار خانه کعبهتشکيل شده بود نشست.
چيزي نگذشت که حمزة بن عبد المطلب رضي الله عنهدر حاليکه کمان خود را بر دوش داشت و از شکار برميگشت سر رسيد،و رسم او چنان بود که هرگاه از شکاربر ميگشت پيش از آنکه به خانه خود برود به دور خانه کعبه طوافي ميکرد، و اگر به دستهاي از قريش که دور هم جمعشده بودند بر ميخورد نزد آنها ميايستاد و با آنها سخنميگفت.پس بدان کنيزک برخورد،کنيزک گفت:ايحمزه نبودي که ببيني برادر زادهات محمد از دست ابو جهل چه کشيد و چه دشنامها شنيد !و چه صدماتي بر او واردکرد ولي محمد در مقابل، هيچ نگفته به خانه رفت.
از آن جائيکه خداوند اراده فرموده بود حمزه را بدين اسلام گرامي دارد اين سخن بر او گران آمده خشمناک شد و به جستجوي ابو جهل بيامد تا او را پيدا کند و سزايجسارتش را که به رسول خدا کرده بود بدهد به همين منظور به مسجد الحرام آمده او را در ميان گروهي ديد که نشسته است،حمزه نزديک آمد و با کماني که در دست داشت چنان بر سر ابو جهل کوفت که سرش به سختي شکست آنگاه گفت آيا محمد را دشنام ميگوئي در صورتيکه من بدين او هستم؟ اکنون اگر جرئت داري آن دشنام را بمنبده؟
جمعي از بني مخزوم(قبيله ابو جهل)بطرف حمزهحملهور شده خواستند تا به طرفداري ابو جهل با حمزة جنگکنند، ابو جهل گفت:حمزه را واگذاريد زيرا منبرادر زادهاش را به زشتي دشنام گفتم.
پس از اين جريان حمزة در دين اسلام و پيروي ازرسول خدا(صلي الله عليه و آله) ثابت قدم شد،و پس ازاسلام حمزه آزار قريش نسبت بدان حضرت تخفيف يافت و دانستند که حمزه از آن جناب دفاع خواهد کرد.
نگارنده گويد:در اينجا بد نيستبدانيد که اسلام حمزه درهمان سالهاي اول بعثت بوده چنان چه ابن اثير در اسد الغابة گفتهکه در سال دوم بعثت بوده و ابن کثير نيز اسلام آن جناب را قبل ازاسلام ابوذر ذکر کرده و از اين رو آنچه در کامل التواريخ آمده که اسلام حمزة را بعد از هجرت حبشه ذکر کرده و يا گفتار کازروني در کتاب«المنتقي» که اسلام او را در سال ششم دانسته صحيح نيست،و الله العالم.
و اين هم داستانهائي ديگر در اين باره و نيز ابن هشام از عبد الله پسر عمرو بن عاص نقل ميکند که گويد:
به پدرم گفتم:بزرگترين آزاري که از قريش نسبت به رسول خدا(صلي الله عليه و آله) ديدي چه بود؟ گفت:روزي نزد بزرگان و اشرافشان که در حجر اسماعيل(در مسجد الحرام) گردهم جمع شده بودند رفتم و مشاهده کردم که سخن ازآن حضرت به ميان است و با هم ميگويند:هرگز نشده بود که ما در هيچ جريان ناگواري به اين اندازه که در برابر اين مرد صبر و بردباري کردهايم شکيبائي و سکوت از خودنشان دهيم، خردمندان ما را نادان خواند.پدران ما را ناسزاگويد، بر دين و آئين ما عيب گيرد.گروههاي متحد ما را پراکنده سازد. به خدايان ما دشنام دهد!راستي که ما دربرابر او بيش از حد بردباري کردهايم!
در اين گفتگو بودند که رسول خدا(صلي الله عليه و آله)وارد شده و هم چنان بيامد تا رکن خانه کعبه را استلام نمود وسپس به طواف مشغول شد و چون بر آنها گذشت زبان ببدگوئي آن حضرت باز کرده و بر او طعن زدند!
من آثار ناراحتي در چهره پيغمبر(صلي الله عليه و آله) مشاهده کردم ولي ديدم آن حضرت توجهي نفرموده ازنزدشان برفت، بار دوم که بر آنها عبور فرمود دوباره همچنان زبان به طعن و دشنام گشودند و من اين بار نيز آثارناراحتي را در چهره حضرت مشاهده کردم و چون بار سوم شد و اينان بدگوئي و دشنام را از سر گرفتند آنجناب در برابر آنها ايستاد و فرمود:
اي گروه قريش!آگاه باشيد سوگند بدان خدائي کهجانم بدست او است من ماموريت جنگ(و يا هلاکت)
شما را دارم!
اين سخن را که فرمود آنان به طوري ساکت شدند که گويا روي سرشان پرنده نشسته است، و چنان در برابرش آرام شدند که کساني که قبل از اين سخن از همه نسبت به آن حضرت خشمناکتر بودند و بيش از ديگران مردم را برعليه او تحريک ميکردند با بهترين گفتاري پاسخ آنحضرت را داده و احترامات معموله را نسبت بدو به جايآوردند، بدان حد که ميگفتند: اي ابا القاسم از ما بگذر(وکردار بد ما را ناديده بگير) به خدا تو مردي نيستي کهبيبهره از دانش باشي(و مانند ما نادان نيستي).
رسول خدا(صلي الله عليه و آله) از آنان گذشت و چونفرداي آن روز شد دوباره در همان مکان گرد آمده و من نيزبا ايشان بودم،يکي از آن ميان گفت: شما ديروز سخناني درباره محمد گفتيد و آنچه او نيز درباره شما گفته بود شنيديد ولي همين که در برابر شما آن سخنان ناراحتکننده را اظهار کرد او را رها کرده پاسخش را نداديد؟
در اين سخنان بودند که رسول خدا«ص»از دور پيدا شد، اينان که او را ديدند يکباره بطور دسته جمعي به سويش حملهور شده اطرافش را حلقهوار گرفتند و شروع کردند به پرخاش کردن و اظهار داشتند:توئي که درباره دين و آئينو خدايان ما چنين و چنان ميگوئي؟
پيغمبر«ص»فرمود: آري من گفتم!
عمرو بن عاص گويد:در اين هنگام يکي از آنان را ديدمکه دو طرف عباي آن حضرت را در دست گرفت(و درصدد آزار او بر آمد)ابو بکر که در آنجا بود و آن منظره را ديدگريان شده(روي دلسوزي نسبتبه آنجناب)گفت: آيامردي را به جرم اينکه ميگويد: پروردگار من خداي يگانه است ميکشيد؟ و بدين ترتيب آن جناب را رها کردند وبه دنبال کار خويش رفتند،و اين جريان سختترين چيزيبود که من از قريش نسبتبه آن حضرت ديدم.
و از ام کلثوم دختر ابي بکر نقل کنند که آ نروز هنگامي که ابو بکر به خانه بازگشت ديدم قريش سر او را شکستهاند.
و نيز گفتهاند:سختترين آزاري که رسول خدا«ص»ازقريش ديد اين بود که روزي از خانه خويش بيرون آمد،وهر که در آنروز آنحضرت را ديد چه آنان که زر خريد وغلام بودند و چه آنان که آزاد بودند (به نوعي) تکذيب او راکرده و اذيت و آزارش نمودند، حضرت به خانه بازگشت و ازکثرت صدماتي که ديده بود خود را در پارچه(و يا جامه) پيچيده و بخفت، پس اين آيه نازل شد «اي جامه به خود پيچيده برخيز و بترسان».(3)
منابع
(*1). http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?id=16313
(*2)
قرآن کريم سورة اقراء آيه 1 - 5
قرآن کريم سورة زمر آيه 9
قرآن کريم سورة رعد آيه 16
حديث شريف به روايت صحيح بخاري
حديث شريف به روايت صحيح بخاري
حديث شريف به روايت صحيح بخاري
http://www.khawaran.com/KhaikhahSaidMohd_Islam-13.htm
(*3)
درسهايي از تاريخ تحليلي اسلام ج3، رسولي محلاتي، سيد هاشم؛
http://hawzah.net/Hawzah/Articles/Articles.aspx?id=8653