نقد روايات اهل سنت پيرامون داستان بعثت

نقد روايات اهل سنت پيرامون داستان بعثت

 نگاهى به احاديث ‏بعثت

 دراينجا بايد اعتراف كرد كه ماجراى بعثت پيغمبر با همه اهميتى كه داشته است،در تواريخ درست نقل نشده است. به موجب آنچه در تفاسير قرآنى و احاديث اسلامى و تواريخ اوليه آمده است،عايشه همسرپيغمبر يا خواهرزادگان او عبدالله زبير و عروة بن زبير يا عمرو بن شرحبيل يا ابوميسره غلام پيغمبر، گفته‏اند: جبرئيل بر پيغمبر نازل شد و به وى گفت: بخوان به نام خدايت; «اقرا باسم ربك الذى خلق‏» و پيغمبر فرمود: نمى توانم بخوانم; «ما انا بقارى‏» يا من خواننده نيستم; «لست‏ بقارى‏». جبرئيل سه بار پيغمبر را گرفت وفشار داد تا بار سوم توانست‏ بخواند!

در صورتى كه: اولا جبرئيل از پيغمبر نخواست از روى نوشته بخواند. جز در يك حديث كه آن هم قابل اهميت نيست. بيشتر مى‏گويند منظور جبرئيل اين بوده كه هرچه او مى‏گويد پيغمبر هم آن را تكرار كند. در اين صورت بايد از ناقلين اين احاديث پرسيد: آيا پيغمبر عرب زبان در سن چهل سالگى قادر نبود پنج آيه كوتاه اول سوره اقرا يعنى; «اقرا باسم ربك الذى خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربك الاكرم، الذى علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم‏» را همان طور كه جبرئيل آيه آيه مى‏خوانده او هم تكرار كند؟ اين كار براى يك كودك پنج ‏ساله آسان است تا چه رسد به داناى قريش!

از اين گذشته «وحى‏» به معناى صداى آهسته است. وقتى جبرئيل امين آيات قرآنى را بر پيغمبرنازل كرده است آن را آهسته تلفظ مى‏نموده و همان دم در سينه پيغمبر نقش مى‏بسته است. بنابراين هيچ لزومى نداشته كه هرچه را جبرئيل مى‏گفته است پيامبر مانند بچه مكتبى تكرار كند تا آن را از حفظ نمايد، و فراموش نكند!

ثانياً كسانى كه بعثت را بدين گونه نقل كرده‏اند هيچ كدام از نظر شيعيان قابل اعتماد نيستند. عايشه همسرپيغمبر هم كه شيعه و سنى ماجراى بعثت را در كليه منابع تفسير و حديث و تاريخ اسلامى بيشتراز وى نقل كرده‏اند، پنج ‏سال بعد از بعثت متولد شده و از كسى هم نقل نمى‏كند، بلكه حديث وى به اصطلاح مرسل است كه قابل اعتماد نيست، و از پيش خود مى‏گويد: آغاز وحى چنين و چنان بوده است.

ثالثاً معلوم نيست جمله «بخوان به نام خدايت‏» كه در ترجمه آيه اول درهمه تفسيرهاى اسلامى اعم از سنى و شيعى آمده است ‏يعنى چه؟ از حفظ بخواند، يا از رو بخواند؟ و گفتم كه هر دوى آنها خلاف واقع است.

رابعاً مگر خدا و جبرئيل نمى‏دانسته‏اند پيغمبر درس نخوانده بود و چيز نمى‏نوشته كه دو بار از وى مى‏خواهند بخواند؟ و چون پيغمبر مى‏گويد: نمى‏توانم بخوانم، گرفتن آن حضرت و فشار دادن وى را چگونه مى‏توان توجيه كرد؟ آيا اگر كسى را فشار دادند باسواد مى‏شود؟ اين معنا درباره پيغمبران پيشين بى‏سابقه بوده است تا چه رسد به پيامبر خاتم (صلى الله عليه و آله)!!

خامساً هيچ كدام از مفسران اسلامى نگفته‏اند چرا اولين سوره قرآنى «بسم الله الرحمن الرحيم‏» نداشته است! بلكه همگى گفته‏اند آنچه روز بعثت نازل شد پنج آيه اوايل سوره اقرا بوده است از «اقرا بسم ربك الذى خلق‏» تا «ما لم يعلم‏».

سادساً دنباله حديث عايشه و ديگران كه مى‏گويد: «وقتى پيغمبر از كوه حراء برگشت‏ سخت مضطرب بود! و چون به نزد خديجه آمد گفت: «زملونى زملونى‏» مرا بپوشانيد، مرا بپوشانيد. و او را پوشانيدند، و پس ازآن ماجرا را براى خديجه نقل كرد و گفت: «از سرنوشت‏ خود هراسانم‏» و «خديجه او را برد نزد پسر عمويش ورقة بن نوفل كه نصرانى شده بود، و تورات و انجيل را مى‏نوشت و آن پير كهنسال نابينا گفت: اى خديجه! آنچه او ديده است همان پيك مقدسى است كه بر موسى نازل شده است‏» همگى برخلاف اعتقاد ما درباره پيامبر و ظواهر امر است. (1)

علامه فقيد شيعه سيد عبدالحسين شرف الدين عاملى در كتاب پرارج «النص والاجتهاد» تنها كسى است كه براى نخستين بار متوجه قسمتى از اشكالات اين حديث ‏شده و مى نويسد: «مى‏بينيد كه اين حديث (حديث عايشه) صريحا مى‏گويد پيغمبر بعد از همه اين ماجرا هنوز در امر نبوت خود و فرشته وحى پس از آن كه فرود آمده، و درباره قرآن بعد از نزول آن و از بيم و هراسى كه پيدا كرده نياز به همسرش داشت كه او را تقويت كند، و محتاج ورقة بن نوفل مرد غمگين نابيناى جاهل مسيحى بوده است كه قدم او را راسخ كند، و دلش را از اضطراب و پريشانى در آورد! محتواى اين حديث ضلالت و گمراهى است. آيا شايسته پيغمبر است كه از خطاب فرشته سر در نياورد؟ بنابراين حديث عايشه از لحاظ متن و سند مردود است.» (2)

در حديث ديگر مى‏گويد: «پيغمبر چنان از برخورد با جبرئيل بيمناك شده بود كه مى‏خواست‏خود را از كوه به زير بيندازد»، يعنى حالت ‏شبيه بيمارى صرع! در روايت ديگر هم مى‏گويد: «تختى مرصع روى كوه حراء گذاشته شد، و تاجى مكلل به جواهر بر سر پيغمبر نهادند، و بعد به وى اعلام شد كه تو خاتم انبيا هستى‏»! و چيزهاى ديگر كه بازگو كردن آن چندش ‏آور است.

ما پس از نقدى كه دانشمندان عالى‏ مقام شيعه سيد شرف الدين عاملى بر يكي از حديث‏ بعثت (حديث عايشه) نوشته و توفيق ترجمه آن را يافتيم، به قسمت عمده‏اى از تفسير و حديث و تاريخ سنى وشيعى مراجعه نموديم، و با كمال تاسف به اين نتيجه رسيديم كه احاديث‏بعثت كاملا مغشوش است، و بيشتر آنها از راويان عامه است، كه نزد ما اعتبارى ندارند.متن همه آن احاديث نيز مضطرب و متناقض و برخلاف معتقدات شيعه و سنى است، و اسناد آن نيز مخدوش مى‏باشد. (*1)

داستان كيفيت‏بعثت آن حضرت را بزرگان اهل سنت‏مانند بخارى و مسلم و ابن هشام در سيره طبق روايتى كه ازعايشه نقل كرده‏اند و آنرا صحيحترين روايت در باب وحى‏دانسته و روى جملات آن بحث كرده و بلكه طبق پاره‏اى ازمضامين آن فتوى داده‏اند اينگونه است:

بخارى به سند خود از عايشه روايت كرده كه گويد:نخستين بارى‏كه وحى بر رسول خدا«ص‏»آمد خوابهاى راست‏بود كه خوابى نمى‏ديد جز آنكه مانند صبح روشن مى‏آمد،سپس به حالت‏خلوت علاقه‏مند شد ودر غار حرا خلوت گزيده و شبهاى معدودى را به عبادت مى‏گذراند پيش‏از آنكه به نزد خانواده بيايد و براى آن توشه گيرد،سپس به نزد خديجه‏بازگشته و براى آن توشه برمى‏گرفت.

تا وقتى كه حق به نزد او آمد و آن حضرت در غار حرا بود.

پس فرشته نزد آنحضرت آمده و گفت:بخوان:فرمود:من خواندن‏ندانم!گويد:پس آن فرشته مرا گرفت و بسختى فشارم داد بدان حد كه‏طاقتم تمام شد سپس رهايم كرد و گفت:بخوان!من گفتم:خواندن‏ندانم،دوباره مرا گرفت و براى بار دوم مرا بسختى فشار داد بحدى كه‏طاقتم تمام شد آنگاه رهايم كرد و گفت:بخوان!گفتم:خواندن ندانم،كه براى سومين بار مرا گرفت و بسختى فشارم داد بحدى كه طاقتم تمام‏شد و سپس مرا رها كرده و گفت:

بخوان بنام پروردگارت كه آفريد...(تا بآخر آيات)

پس رسول خدا«ص‏» بازگشت در حالى كه دلش ميلرزيد و به همان‏حال بنزد خديجه آمد و گفت: مرا بپوشانيد، مرا بپوشانيد! پس آن حضرت راپوشاندند تا اضطراب و ترس از او دور شد.

رسول خدا شرح حال خود را براى خديجه بيان داشته و فرمود:من برخويشتن بيمناكم!

خديجه گفت:هرگز!بخدا سوگند كه خداوند تو را خوار نخواهد كرد،زيرا تو صله رحم ميكنى و مهمان‏نوازى و سختيها را تحمل مى‏كنى و ناداران را دارا مى‏كنى و بر پيش‏آمدهاى حق كمك مى‏كنى!

سپس خديجه آن حضرت را برداشته و بنزد ورقة بن نوفل بن اسد بن‏عبد العزى كه پسر عموى خديجه بود آورد،و او مردى بود كه در زمان‏جاهليت‏بدين نصرانيت درآمده بود و كتابهاى عبرانى و انجيل را بمقدارزيادى نوشته و پيرمردى بود كه كور شده بود.

خديجه بدو گفت:عموزاده از برادرزاده‏ات بشنو! ورقه گفت:

عموزاده چه مى‏بينى؟ رسول خدا«ص‏»آنچه را ديده بود بدو خبر داد، ورقه گفت:اين همان ناموسى است كه بر موسى نازل ميشد و اى كاش‏من امروز جوانى بودم اى كاش من در آنروز كه قوم تو تو را بيرون ميكنندزنده بودم،رسول خدا«ص‏»فرمود:مگر مرا بيرون مى‏كنند؟گفت:

آرى،هر كس گفتارى مانند تو براى مردم بياورد مورد دشمنى قرارميگيرد و اگر آن روز تو را من درك كنم پيوسته تو را يارى خواهم كرد.

و پس از اين جريان به مدت كمى ورقه از دنيا رفت، وحى قطع ‏شد...

...چنانچه رسول خدا به سختى غمگين گرديد تا بدانجا كه بارها خواست‏خود را از بالاى نوكهاى كوهها پرت كند و هر بار كه ببالاى كوهى‏ميرفت تا خود را پرت كند جبرئيل در برابر او ظاهر ميشد و مى‏گفت: اى‏محمد تو بحق رسول خدا هستى، و همان سبب ميشد كه دلش آرام گيرد، و جانش استقرار يابد، و چون فترت وحى طول مى‏كشيد دوباره به همان‏فكر ميافتاد و چون به بالاى كوه ميرفت جبرئيل در برابر او ظاهر ميشد و همان سخنان را به او مى‏گفت...!

و اينك تحقيقى درباره سند و متن اين حديث ‏اما از نظر سند: همانگونه كه شنيديد اين حديث از زهرى از عروة بن زبير ازعايشه نقل شده...و زهرى همان كسى است كه در تثبيت‏حكومت مروانيان و ستمگران نقش داشته و نويسنده هشام بن‏عبد الملك و معلم فرزندان او بوده...اگر چه گفته‏اند كه در آخرعمر توبه كرده و جزء اصحاب امام چهارم عليه السلام درآمده، اما آيا اين حديث را قبل از توبه نقل كرده با بعد از آن؟

نميدانيم!...

و گذشته از اين، سماع او از عروة بن زبير نيز به اثبات‏نرسيده چنانچه ابن حجر در تهذيب التهذيب گفته... (3) و عروة بن زبير-برادر عبد الله بن زبير و خواهر زاده عايشه- نيزهمان كسى است كه براى تثبيت همان حكومت غاصبانه موقت‏برادرش عبد الله بن زبير در مكه و مدينه از انتساب هر دروغ‏و تهمتى نسبت‏به بنى هاشم باك نداشت تا آنجا كه ابن‏ابى الحديد از استادش اسكافى نقل مى‏كند كه عروة بن زبير از كسانى بود كه از معاويه پول مى‏گرفت و در مذمت على‏عليه السلام حديث جعل ميكرد، و سپس از اين نمونه حديثهاى‏جعلى، كه به وسيله كيسه‏هاى پول معاويه شرف صدور و اجلال‏نزول فرموده بود! حديث زير را-طبق همين سندى كه اينجااست-نقل مى‏كند كه زهرى از عروة بن زبير از عايشه نقل كرده‏كه گويد:

«كنت عند رسول الله اذ اقبل العباس و على،فقال:يا عايشة ان‏هذين يموتان على غير ملتى،او على غير دينى‏»! (4)

يعنى-من نزد رسول خدا«ص‏»بودم كه عباس و على از درآمدند ورسول خدا«ص‏»فرمود:اى عايشه اين دو نفر بيگانه از كيش من و يا برغير دين و آئين من از دنيا بيرون ميروند و ميميرند!

و در دشمنى با على عليه السلام در حدى بود كه هرگاه نام‏آن حضرت نزد او برده ميشد آن بزرگوار را دشنام داده و دستهاى‏خود را بعنوان اظهار تاسف بهم ميزد و مى‏گفت:آيا على پاسخ‏ آن همه خون مسلمانان را كه ريخت چه ميدهد؟ (5) و از اينها هم كه بگذريم عايشه اين حديث را از رسول‏خدا«ص‏»و يا ديگرى هم نقل نمى‏كند، بلكه به صورت ارسال ويا بهتر بگوئيم به عنوان يك نظريه و اجتهاد شخصى گفته است زيرا اين مطلب از نظر تاريخى مسلم است كه خود عايشه ‏نمى‏تواند بدون واسطه داستان وحى را نقل كند زيرا عايشه درهنگام بعثت رسول خدا هنوز بدنيا نيامده بود و چهار سال يا پنج‏ سال پس از بعثت رسول خدا«ص‏»به دنيا آمده...

و به همين علت محدثان اهل سنت اين حديث را جزء مراسيل‏صحابه دانسته و گفته‏اند: مراسيل صحابه همگى حجت‏است... (6) اما اين سخن محدثان اهل سنت نيز در مورد خصوص اين‏حديث ‏بنا بگفته امام نووى در شرح صحيح مسلم با گفتار يكى ازبزرگان ايشان يعنى سخن امام ابو اسحاق اسفراينى نقض شده و ازحجيت‏خارج گشته و اين متن گفتار نووى «و اما مرسل الصحابى كقول عايشه رضى الله عنها «اول ما بدى‏ءبه رسول الله‏«ص‏» من الوحى الرؤيا الصالحة...» قال الامام ابواسحاق الاسفراينى لا يحتج‏به‏» (7) و بنظر نگارنده اصل اين مطلب نيز كه اين حديث را جزءحديثهاى‏ «مرسل‏» بدانيم مورد خدشه و ترديد است و اطلاق‏حديث مرسل بر اينگونه حديثها بايد با نوعى تسامح و مجاز همراه‏باشد، زيرا حديث مرسل-بر طبق اصطلاح اهل دراية-به حديثى گويند كه كسى بدون واسطه آنرا از رسول خدا«ص‏»نقل كند، و در اينجا عايشه اساسا آنرا از رسول خدا«ص‏»نقل نمى‏كند، بلكه بعنوان يك نظريه و اجتهاد شخصى ذكر كرده...

و بعيد نيست اينكار هم از تصرفات عروة بن زبير خواهرزاده‏ او بوده است كه براى بازارگرمى به سود خاله‏اش سند آخر حديث‏را حذف كرده باشد،و بعنوان نظريه او نقل كرده است،چون‏عروة بن زبير عقيده داشته كه در روى كره زمين در آن زمان كسى‏از عايشه دانشمندتر به علوم اسلامى و علوم ديگر وجود نداشته ‏و اين عبارت از عروة بن زبير مشهور است كه گفته است:

«ما رايت احدا اعلم بفقه و لا طب و لا بشعر من عايشة‏» (8) من احدى را داناتر از عايشه در علم فقه و طب و شعر نديدم!

و عروة بن زبير شايد پيش خود فكر كرده كسى كه در هرعلمى داناترين مردم روى زمين باشد در امثال اينگونه امور نيزميتواند اظهار نظر كند،و امثال بخارى و مسلم نيز اين اظهار نظرشخصى را بعنوان يك حديث صحيح در كتاب خود آورده و بدان‏احتجاج كرده‏اند.و الله العالم.

و تازه اين مطلب-كه هر حديثى در كتاب صحيح بخارى ومسلم آمده پذيرفته شده و حجت‏باشد-نيز مخدوش و غير قابل قبول نزد علماى اهل سنت است،و اين گفتار ابن حجر عسقلانى‏است كه در مقدمه كتاب خود«فتح البارى فى شرح صحيح‏البخارى‏»گفته است:

«و قد انتقده الحفاظ فى عشرة و ماة حديث‏» يعنى كتاب صحيح بخارى نزد حافظان حديث در يكصد و ده حديث‏ مورد انتقاد قرار گرفته و صحت آنها مورد ترديد است.

و در مورد صحيح مسلم نيز وضع بدتر است چنانچه قسطلانى‏در كتاب‏«ارشاد السارى فى شرح صحيح البخارى‏»گويد:

«ما انتقد على البخارى من الاحاديث اقل عددا مما انتقد على‏المسلم‏» (9) يعنى انتقاداتى كه بر احاديث صحيح بخارى شده كمتر از انتقاداتى‏است كه بر صحيح مسلم شده.

و اين بود اجمالى از وضع سند اين حديث...

و اما از نظر متن ‏اولا-متن اين روايت و مضمون آن با روايات ديگرى كه درباب وحى-حتى از خود عايشه نقل شده اختلاف فراوان دارد كه‏اين خود موجب ضعف و وهن اين حديث ميشود كه از باب‏مثال ميتوانيد موارد زير را ملاحظه نمائيد.

1- در اين روايت آمده كه نخستين آياتى از قرآن كه بر رسول‏خدا«ص‏»نازل گرديد آيات سوره علق بود ولى در وايت ‏بيهقى‏و ابو نعيم كه بسندشان از عمرو بن شرحبيل روايت كرده‏اند نخستين سوره‏اى كه بر رسول خدا«ص‏»نازل شد سوره فاتحة‏الكتاب بوده (10)

و در برخى از روايات اهل سنت نيز آمده كه نخستين‏ سوره‏اى كه بر رسول خدا«ص‏» نازل گرديد سوره(يا ايهاالمدثر) بوده (11) .. .

2-در اين حديث آمده بود كه وقتى جبرئيل بنزد آنحضرت‏آمد سه بار او را بسختى فشار داد به حدى كه رسول خدا به حال‏مرگ افتاد...و...

در صورتيكه در حديثى كه موسى بن عقبه از زهرى از سعيدبن مسيب روايت كرده هيچ ذكرى از اين فشار و نبوت با اعمال‏شاقه به ميان نيامده و عبارت آن روايت اينگونه است:

«...ثم استعلن له جبرئيل و هو باعلى مكة فاجلسه على مجلس‏كريم معجب كان النبى‏«ص‏»يقول:اجلسنى على بساط كهيئة الدرنوك فيه الياقوت و اللؤلؤ فبشره برسالة الله عز و جل حتى اطمان‏رسول الله،فقال له جبرئيل:اقرا،فقال:كيف اقرا؟

فقال:اقرء باسم...» (12) و در يكى از دو حديث ابن اسحاق نيز ذكرى از اين ماجرانيست، كه ميتوانيد خود حديث را در سيره ابن هشام به‏بينيد (13) 3-در اين روايت آمده بود كه خديجه پس از اين ماجرا رسول‏خدا«ص‏»را برداشته و بنزد ورقة بن نوفل برد،و...

ولى در روايت‏سعيد بن مسيب آمده كه خديجه هنگامى كه‏سخنان رسول خدا«ص‏»را شنيد آن حضرت را در خانه گذارده ونخست‏بنزد عداس-غلام عتبة بن ربيعة-كه نصرانى و اهل نينوى‏بود آمد و جريان را به او باز گفت،و عداس او را دلگرم كرد كه‏اين جبرئيل همان فرشته وحى و امين خدا است...

و خديجه از نزد عداس بازگشته پيش ورقة بن نوفل رفت...وبا او نيز گفتگو كرد...و... (14) و اختلافات ديگرى كه بطور اجمال ميتوانيد آن روايات را در كتابهاى صحاح و كتابهاى ديگر به بينيد (15) و ثانيا-صرفنظر از اين اشكالات،آيا ببينيم به راستى ميتوانيم باتوجه به ساير مدارك قرآنى و حديثى و معيارهاى عقلى و نقلى‏مضامين اين روايت را بپذيريم؟

الف-در اين حديث آمده بود كه وقتى جبرئيل بر آن حضرت‏نازل شد رسول خدا«ص‏»را سه مرتبه به سختى فشار داد به حدى‏كه فرمود:

«حتى بلغ منى الجهد»يعنى تا حدى كه طاقتم تمام شد!

و يا در حديث ابن اسحاق-كه از عبيد بن عمير-نقل شده‏اينگونه آمده است كه رسول خدا«ص‏»فرمود:جبرئيل چنان به‏سختى مرا فشار داد كه‏«حتى ظننت انه الموت‏»يعنى تا جائى كه گمان كردم مرگم فرا رسيده!

كه در اينجا چند سؤال پيش ميآيد:

1- اينكه آيا جبرئيل از پيش خود اين چنين رسول خدا«ص‏»را تحت فشار و شكنجه قرار داد يا از طرف خداى تعالى؟

لابد ميگوئيد:از طرف خداى تعالى اين ماموريت را داشته ‏كه رسول خدا«ص‏» را با اين فشار و شكنجه به خواندن واداركند، و گرنه از پيش خود حق چنين جسارتى و جرئت چنين‏شكنجه و آزارى را نسبت ‏به آن شخصيت‏ بزرگوارى كه در اثر عبادت و پرهيزكارى بدان درجه از مقام و عظمت رسيده كه در آستانه نبوت و مقام رسالت الهى و خاتميت قرار گرفته نداشته‏است...و شان و مقام رسول خدا«ص‏»به او اجازه چنين كارى‏را نميداده.

اگر چه از گفتار برخى از اينان ظاهر ميشود كه جبرئيل ازپيش خود اينكار را كرده چنانچه ابن كثير در سيره خود(ج 1 ص 393)از ابو سليمان خطابى نقل كرده كه در توجيه‏عبارت فوق در اين حديث گفته:

«و انما فعل ذلك به ليبلو صبره و يحسن تا ديبه فيرتاض لاحتمال‏ما كلفه به من اعباء النبوة‏»يعنى جبرئيل اينكار را كرد تا صبر و بردبارى آنحضرت را بيازمايد ونيكو ادبش كند تا براى تحمل بار سنگين سختيهاى نبوت كه بدان مكلف‏شده بود آماده گردد...!

ولى اين حرف با صريح آيه كريمه قرآنى كه درباره فرشتگان مى‏فرمايد:

«لا يعصون الله ما امرهم و يفعلون ما يؤمرون‏»مخالف است،و فرشتگان الهى بدون فرمان و امر الهى‏كارى انجام نميدهند.

و اگر ميگوئيد:به دستور خداى تعالى اينكار را انجام داده؟

اشكال بيشتر ميشود و اين سئوال پيش ميآيد كه وقتى جبرئيل به‏آن حضرت گفت:بخوان! و رسول خدا«ص‏»پاسخ داد:

«نمى‏توانم بخوانم‏»ديگر به چه منظور و انگيزه‏اى براى بار دوم وسوم آن حضرت را تحت فشار قرار داده و دستور خواندن و فرمان‏كارى را كه نمى‏تواند انجام دهد به او ميدهد؟و آيا اين دستور چيزى جز تكليف ما لا يطاق است؟ (16) و اگر ميخواست‏با اين فشار آن پيامبر درس نخوانده را به‏خواندن وادارد و سواد خواندن را به او ياد دهد كه اين هم امرى ‏نامعقول است،زيرا اگر مسئله جنبه اعجاز داشته كه ديگر نيازى‏ به انجام آن با اين اعمال شاقه نداشته، و اگر هم از طريق غير اعجاز و بطور عادى بوده كه با سواد شدن جز از راه آموختن و تحصيل مقدور نيست؟!

و خلاصه به هر ترتيبى كه بخواهيم اين مطلب را توجيه كنيم ‏نمى‏توانيم!

2- آيا اين مضمون در مورد كيفيت نزول وحى با آيات كريمه ‏قرآنى كه جريان نزول وحى را بر رسول خدا«ص‏»خيلى طبيعى‏و ساده و در عين حال محكم و جدى نقل كرده منافات ندارد.

آنجا كه گويد:

«فاوحى الى عبده ما اوحى‏» (17) و آنجا كه فرمايد:

«قل انما انا بشر مثلكم يوحى الى‏» (18) و آنجا كه گويد:

«انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده‏» (19) و آيا جريان وحى در مورد پيامبران ديگر الهى نيز اينگونه‏بوده است!

بارى از اين قسمت‏بگذريم،و به قسمت ديگر اين حديث‏بپردازيم.

ب-در اين حديث آمده بود كه رسول خدا«ص‏»برخاسته و درحاليكه قلبش مضطرب و لرزان بود به نزد خديجه آمد و از اضطراب‏و نگرانى كه داشت‏به خديجه فرمود:

«لقد خشيت على نفسى‏»!

من بر خويشتن بيمناكم!

و خديجه براى اينكه همسر بزرگوارش را از نگرانى واضطراب بيرون آورد آن سخنان را گفت و او را دلدارى داده وسپس او را به نزد ورقة بن نوفل برد و او نيز آن سخنان را گفت ورسول خدا«ص‏»در اثر سخنان آندو از اضطراب و نگرانى بيرون‏آمده و آسوده خاطر شد...!

كه در اينجا باز سئوالاتى پيش ميآيد:

1- چگونه ميتوان پذيرفت كه رسول خدا«ص‏» از آمدن‏جبرئيل و آنچه بر او خوانده كه آيا از جانب خداى تعالى بوده‏شك و ترديد داشته و با گفتار خديجه و ورقة شك و ترديدآنحضرت برطرف گرديده، و چنين پيغمبرى در آينده چگونه ‏ميتواند در كارها تصميم‏گيرى كند و به وحى الهى يقين حاصل‏كند!

و از اين رو از برخى از شارحين حديث مانند قاضى عياض‏نقل شده كه گفته:معناى اين جمله شك و ترديد يست ‏بلكه‏ معناى آن اين است كه من ترس آنرا دارم كه نتوانم تحمل بار سنگين نبوت را بنمايم...زيرا شك و ترديد پيش از نزول فرشته ‏الهى اگر بود معنى داشت ولى پس از نزول فرشته بر رسالت ‏آن حضرت شك آن حضرت و ترس از تسلط شيطان معنى‏ندارد...! (20) ولى شما خواننده محترم با مختصر دقتى در صدر و ذيل‏حديث و دنباله آن بخوبى مى‏فهميد كه اين توجيه از روى‏ناچارى است و مخالف با صريح حديث است...چنانچه نووى‏گفته. (21) و از اين توجيه مضحك‏تر و مخدوش‏تر توجيهى است كه‏كرمانى(شارح بخارى)كرده كه گويد:معناى جمله:

«خشيت على نفسى‏»اين است كه من ترس چيزى شبيه ديوانگى و جنون را بر خود دارم!

يعنى مى‏ترسم كه جن زده و يا ديوانه شده باشم! كه بايدگفت:وضع چنين پيغمبرى كه پس از نزول فرشته وحى ورسالت دچار چنين حالتى شده باشد معلوم نيست!

و با كمال تاسف بايد گفت:اين روايت‏ با امثال اين‏توجيهات دستاويز خوبى براى دشمنان اسلام و كشيشان مغرض مسيحى است تا از رسول خدا به كمك اين گونه احاديث همان‏چهره‏اى را ترسيم كنند كه خود ميخواهند و همه اسلام و پيامبر بزرگوار آنرا زير سئوال ببرند!

2- از اين روايت استفاده ميشود كه آگاهى خديجه و ورقة‏بن نوفل و يقين آنها به نبوت رسول خدا«ص‏»بيش از خود آن حضرت بوده و آنها سبب شدند تا رسول خدا به نبوت خويش ‏مطمئن گردد و از گفتارشان آرامش و يقين پيدا كند،و آن وقت‏اين سئوال پيش ميآيد كه خديجه و ورقة بن نوفل اين علم و يقين‏را از كجا آموخته بودند كه فرق ميان فرشته و شيطان چيست، ومعيار شناخت فرشته كدام است؟و روى اين حساب رسول‏خدا«ص‏»به علم و دانش آنان در ادامه كار خود نيازمند بوده و جالب‏تر و يا مضحك‏تر از اينها حديثى است كه ابن هشام درسيره خود به دنبال اين ماجرا يعنى آمدن رسول خدا«ص‏»به خانه وگزارش كار خود به خديجه از ابن اسحاق از اسماعيل بن ابى حكيم وابسته به‏خاندان زبير (22) روايت كرده كه گويد: از خديجة رضى الله عنها روايت‏شده كه به رسول خدا«ص‏»عرض كرد: اى‏عموزاده آيا مى‏توانى هرگاه اين كسى كه مى‏گوئى نزد تو ميآيد به نزدت آمد مرا خبر كنى؟

رسول خدا-آرى.

خديجة-پس هرگاه بنزدت آمد مرا خبر كن!

اين گفتگو گذشت و جبرئيل همانند گذشته بنزد رسول‏خدا آمد،و رسول خدا به خديجة فرمود:

-خديجة!اين جبرئيل است كه آمده!

خديجة-اى عموزاده برخيز و روى زانوى چپ من بنشين!

رسول خدا برخاست و روى زانوى چپ خديجه نشست.

خديجة-آيا او را مى‏بينى؟

رسول خدا-آرى!

خديجة-برخيز و بيا روى زانوى راست من بنشين!

رسول خدا«ص‏»برخاست و روى زانوى چپ خديجة‏نشست.

در اينجا باز خديجه پرسيد؟

-آيا او را مى‏بينى؟

رسول خدا فرمود-آرى:

خديجه گفت:برخيز و در دامان من بنشين‏و رسول خدا برخاست و در دامان خديجة نشست.

باز خديجة پرسيد:آيا او را مى‏بينى؟

رسول خدا«ص‏»فرمود-آرى.

در اينجا خديجة سر خود را برهنه كرد و روسرى و مقنعه‏خود را از سر برداشت و رسول خدا«ص‏»همچنان دردامان خديجة نشسته بود،در اينوقت‏خديجة از رسول ‏خدا «ص‏» پرسيد:

-آيا باز هم او را مى‏بينى؟

فرمود:نه!

خديجة گفت:اى عموزاده ثابت قدم باش و مژده‏گير كه‏اين فرشته است و شيطان نيست!!

كه در اينجا باز سئوالاتى پيش ميآيد كه:

مگر فرشتگان الهى نيز مانند انسانها مامور و مكلف هستندكه به سر و بدن زنان نگاه نكنند؟

و حكمت‏ حرمت نظر در انسانها تحريك شهوت جنسى ومفاسد مترتبه بر آن ذكر شده،و مگر فرشتگان نيز شهوت جنسى دارند؟

و اساسا مگر در آنروزگاران حجاب بر زنان فرض شده بود؟

با اينكه خود اينان ميگويند: حجاب در مدينه فرض شد؟و خديجة اين دانش عظيم را درباره شناخت فرشته و شيطان از كجا آموخته بود كه رسول خدا«ص‏»نياموخته بود،و مگر خديجة ‏داناتر از رسول خدا بوده؟و مگرهاى ديگرى كه به ذهن هرخواننده‏اى خطور كرده و پاسخى هم ندارد!  

بارى بهتر است از اين قسمت روايت هم بگذريم،و به‏قسمت‏هاى ديگر آن بپردازيم.

ج-در دنباله روايت صحيح بخارى آمده بود كه در اثر فترت‏وحى، رسول خدا«ص‏»چنان غمگين شد كه چندين بار خواست‏تا خود را از نوك كوهها پرت كند و هرگاه كه خود را به بالاى كوه‏ميرساند تا خودكشى و انتحار كند جبرئيل در برابر او ظاهر ميشد و بدو مى‏گفت:

اى محمد به راستى كه تو پيامبر خدائى و بدين وسيله آن حضرت ‏را دلگرم ساخته و دلش آرام ميشد و از خودكشى صرفنظر ميفرمود...!

كه باز اين سئوالات مطرح ميشود كه:

مگر رسول خدا«ص‏» پس از آمدن جبرئيل و سخنان خديجة‏ و ورقة- به گفته اينان هنوز هم در رسالت‏خويش ترديد داشت!

و مگر جبرئيل-كه واسطه‏اى براى نزول وحى بيش نيست-چنين‏مقام و عظمتى دارد كه بتواند قلب مضطرب و مردد رسول خدا«ص‏»را آرام كند؟

و بر فرض آنكه چند روزى وحى از آن حضرت قطع شد،آيااين قطع وحى مجوزى براى انتحار و خودكشى آن حضرت ميشود،و آيا به راستى رسول خدا«ص‏»نعوذ بالله اين اندازه جاهلانه وكودكانه فكر ميكرده؟

و اساسا آيا ما اين روايت را بايد بپذيريم يا قرآن كريم را كه‏درباره همه رهبران الهى به طور عموم فرموده:

و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا و كانوا بآياتنايوقنون (23) و از ايشان كسانى را به سمت رهبرى و امامت انتخاب كرديم كه ‏مردم را به فرمان و دستور ما راهبرى كنند پس از آنكه استقامت و بردبارى ‏كردند و به آيات ما يقين داشتند...

و درباره خصوص رسول خدا«ص‏»در ماجراى وحى ‏به صراحت فرمايد:

فاوحى الى عبده ما اوحى، ما كذب الفؤاد ما راى، افتمارونه‏على ما يرى... (24) پس خداى تعالى به بنده‏اش وحى كرد آنچه را كه وحى فرمود، و دلش آنچه را ديده بود تكذيب نكرد، آيا شما او را بر آنچه ديده انكار ميكنيد و نسبت‏شك و ترديد به او ميدهيد؟

كه زمخشرى و ديگران از دانشمندان اهل سنت آيه ‏«ماكذب الفؤاد ما راى‏» را اينگونه تفسير كرده‏اند كه ‏«لم يشك فى‏انما رآه حق‏» (25) يعنى شك نكرد كه آنچه ديده بود حق بود.

و يا روايات ديگرى را كه خود شما در باب وحى از راويان‏ديگر نقل كرده‏ايد مانند روايت ابن عباس كه ميگويد:

«...فرجع الى بيته و هو موقن...» (26) پس رسول خدا «ص‏» بخانه بازگشت در حالى كه يقين داشت!

و يا روايت عبد الله بن ابى بكر بن حزم را كه در اينباره گويد:

«...استعلن به جبرئيل...و بشره برسالة ربه حتى‏اطمان‏» (27) و اگر اين روايت-و هر روايتى كه در صحيح بخارى آمده‏صحيح است پس چرا قاضى عياض كه از بزرگان اهل سنت‏است در داستان وحى گفته:

«لا يصح ان يتصور له الشيطان فى صورة الملك‏و يلبس عليه الامر لا فى اول الرسالة و لا بعدها،و الاعتماد فى ذلك على دليل المعجزة بل لا يشك النبى ان ما ياتيه من الله هو الملك و رسوله الحقيقى،امابعلم ضرورى يخلقه الله له،او ببرهان جلى يظهره الله‏لديه لتتم كلمة ربك صدقا و عدلا لا مبدل لكلمات‏الله‏» (28) يعنى صحيح نيست كه شيطان در صورت فرشته براى او متصور شود و امر را بر او مشتبه سازد نه در آغاز رسالت و نه‏ عد از آن و اعتماد در اينجا بر معجزه است، بلكه پيامبر شك نمى‏كند كه آنچه از جانب خداوند بر او نازل گشته‏ فرشته و رسول حقيقى است‏يا به علمى ضرورى. كه خدا دراو آفريده يا به برهانى آشكار و جلى كه خدا بر او آشكار كند تا كلمه خود را بر او تمام سازد...كه تغيير دهنده‏اى ‏بر كلمات خدا نيست!  

و پيش از اين نيز از قاضى عياض گفتارى در اينباره نقل‏كرديم!

و آيا امثال قاضى عياض اين روايت را ديده و اين سخن راگفته‏اند...

و نظير همين عقيده و گفتار را مرحوم علامه طبرسى قدس‏سره در مجمع البيان به دنبال حديثى كه از دانشمندان اهل سنت روايت كرده و ذكر اضطراب و نگرانى رسول خدا«ص‏» به دنبال‏نزول وحى بر آن حضرت در آن آمده، فرموده است كه ما متن‏حديث و گفتار آن دانشمند بزرگ را براى مزيد اطلاع خوانندگان‏ محترم ذيلا نقل مى‏كنيم:

ايشان در ذيل تفسير آيه:

«يا ايها المدثر»چنين گويد:

و اشكال اين حديث روشن است، زيرا خداى تعالى به‏پيامبر خود وحى نمى‏كند مگر با برهانهاى روشن و آيات‏آشكارى كه دلالت دارد بر اينكه آنچه بر او وحى شده از جانب‏خداى تعالى است، پس نيازى به چيز ديگر نيست و چنان نيست‏كه كسى او را بترساند و مضطرب سازد و نگران شود و بترسد!

بارى بهتر آن است كه سخن را درهم پيچيم و تحقيق وبررسى بيشتر را در باب نقد جملات اين حديث‏ به عهده خواننده‏ محترم بگذاريم، ولى اين نكته را نمى‏توانيم ناگفته بگذاريم كه‏راستى جاى بسيار تاسف است كه درباره مهمترين مسئله ‏اعتقادى ما يعنى مسئله وحى و نبوت كه سرآغاز همه مسائل ديگراست‏ بايد امثال اين گونه روايات در كتابهائى همچون صحيح‏ب خارى و مسلم كه نزد بسيارى از مسلمانان تا بدان درجه اعتبار دارند كه نووى درباره‏شان گويد:

«و هما اصح الكتب بعد القرآن‏» (30) و اين دو كتاب پس از قرآن كريم صحيحترين كتابها است.

و بر طبق همين روايات مقام والا و عظيم رسول خدا«ص‏»را تا بدان حد پائين آورده كه در هنگام دريافت وحى الهى وانجام رسالت تاريخى و جهانى خود اينگونه دچار ترديد و دو دلى‏بشود؟و براى رفع ترديد خود ناچار به خديجة و ورقة بن نوفل وديگران متوسل شود،و در اثر «فترت‏» وحى و انقطاع موقت آن به‏آن اندازه دچار هيجان و اضطراب شود كه چندين بار تصميم به‏انتحار و خودكشى بگيرد و...و...

و با اين روايات صحيحة و معتبره خود! بهترين بهانه ودستاويز را به دست دشمنان اسلام بدهند كه آغاز وحى رسول‏خدا«ص‏» را با تاييد امثال ورقة بن نوفل كه به گفته آنها- و امثال‏همين روايات-سالها به دين نصرانيت درآمده و در اين آئين علوم‏ زيادى را كسب كرده بود، توام كنند...

و حالت‏ شك و ترديد را در آنچه بر رسول خدا نازل ميشد وارد سازند!

و مقام رسول خدا«ص‏»را تا سرحد يك انسان چنانى با آن‏ حالات و اعمال تنزل دهند! و امثال اين سخنان!

تحليلى درباره اين روايات:در اينجا ما به يك جمع‏بندى رسيده‏ايم كه براى ما احتمالاتى را به وجود آورده و نقل آن خالى از فايده نيست و شايد شما هم اين احتمالات را بعيد ندانسته و بپسنديد و آن اين است ‏كه با توجه به اينكه راوى اين حديث عروة بن زبير و اسماعيل بن‏ابى حكيم از آل زبير بودند احتمالات زير بنظر ميرسد:

1- عبد الله بن زبير و زبيريان چند سالى در مكه و مدينه و قسمتى از خاك عراق حكمرانى داشتند و خود را به عنوان‏ جانشينان پيغمبر اسلام و وارثان خلافت آن حضرت جا زده بودند،در مقابل رقباى خود از بنى هاشم و بنى اميه و بنى عباس براى‏خود فضيلت تراشى مى‏كردند و حديثهائى براى خانواده و فاميل‏خود جعل ميكردند تا خود را از ديگران به اسلام و پيامبر بزرگواراسلام نزديكتر از ديگران معرفى كنند...

و شاهد بر اين مطلب ميتواند همان حديث جعلى قبلى باشدكه در مذمت عباس و على عليه السلام جعل كرده بود بدان خاطر كه علويون و بنى عباس رقباى ايشان بودند.

2- زبير بن عوام برادرزاده خديجه سلام الله عليها است كه ‏نسبشان به بنى اسد بن عبد العزى ميرسد و عوام پدر او برادر خديجه‏بوده و ورقة بن نوفل هم پسر عموى خديجه كه همگى از همان ‏تيره بنى اسد بن عبد الغرى هستند،و اين خبرسازان حرفه‏اى براى‏اينكه فضيلتى براى حضرت خديجه سلام الله عليها و ورقة بن‏نوفل بتراشند اين سخنان را به ايشان نسبت داده تا آنها را در تحكيم اساس اسلام سهيم سازند،اگر چه در اين ميان مقام والاى ‏رسول خدا«ص‏»نيز مخدوش گردد و شايد ندانسته و بى‏توجه به‏ اين طرف قضيه يعنى خدشه‏دار شدن مقام رسول خدا«ص‏»نيز اينكار را كرده‏اند و تعمدى در اينكار نداشته‏اند...

3- در مورد عايشه نيز همانگونه كه قبلا گفته شد خاله‏عروة بن زبير بوده و عروة بن زبير همانگونه كه شنيديد احدى را ازاو داناتر به علم فقه و طب و شعر نمى‏دانسته و از اين رو شايد عايشه‏درباره ماجراى وحى اظهار نظرى كرده و عروه روى همان‏عقيده‏اى كه به وى داشته آن را بعنوان يك روايت مسلمى از اونقل كرده تا ضمنا يكى از بهترين حديثهائى را كه از خاله‏اش‏شنيده در اين باب اظهار كرده باشد...

و روى اين جهات احتمال جعل در اين روايات قوى است‏و انگيزه آن نيز همين‏ها بود كه خوانديد،و الله العالم.

و در پايان لازم است نظرى هم به روايات شيعه در باب‏وحى بيندازيم و به‏بينيم آنها داستان وحى و آغاز نبوت رسول‏خدا«ص‏»را چگونه روايت كرده‏اند.

از آن جمله از امير المؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه نقل شده‏كه درباره داستان وحى و آغاز آن در روزهاى خست‏بعثت‏فرموده: و لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الاسلام غير رسول الله‏ صلى الله عليه و آله و خديجة و انا ثالثهما، ارى نورالوحى و الرسالة،و اشم ريح النبوة،و لقد سمعت‏رنة الشيطان حين نزل الوحى عليه صلى الله عليه و آله،فقلت:يا رسول الله ما هذه الرنة؟فقال:هذا الشيطان‏قد ايس من عبادته انك تسمع ما اسمع،و ترى ما ارى،الا انك لست‏بنبى،و لكنك وزير، و انك لعلى خير (31) -و گرد نياورد خانه‏اى احدى را آن روز در اسلام جز رسول‏خدا«ص‏» و خديجة و من نيز سومى آنها بودم كه نور وحى ‏و رسالت را ميديدم و بوى نبوت را استشمام ميكردم وبه خوبى صداى ناله شيطان را شنيدم در آن هنگامى كه وحى ‏بر رسول خدا«ص‏»نازل شد و عرض كردم:اى رسول خدا اين ناله چيست؟ فرمود: اين شيطان است كه از پرستش‏خود  نوميد گشته،تو همانگونه كه ملاحظه ميكنيد امير المؤمنين عليه السلام دراين خطبه به وضوح و صراحت جريان را به گونه‏اى ترسيم فرموده و گزارش ميدهد كه گذشته از اينكه رسول خدا«ص‏» نور وحى رامشاهده ميفرمود و صداى ناله شيطان را تشخيص ميداد، خودآن حضرت يعنى على عليه السلام-آن شاگرد ممتاز مكتب‏آن حضرت-نيز صداى ناله شيطان را مى‏شنيد و هيچگاه آن دو را بايكديگر اشتباه نميكرد...!

و اين هم روايت ديگرى كه مجلسى(ره)در كتاب‏بحار الانوار از امالى شيخ روايت كرده كه برخى از اصحاب امام ‏صادق عليه السلام جريان وحى را كه از آن حضرت مى‏پرسد كه‏ چگونه رسول خدا«ص‏»گاه ميفرمود: اين جبرئيل است كه به من‏چنين و چنان ميگويد ،و گاه در حال وحى به حال بيهوشى و اغماء ميافتاد؟

امام عليه السلام در پاسخ او فرمود آن حالت رسول خدا«ص‏» و آن سنگينى كه احساس ميكرد در هنگامى بود كه خداى‏تعالى بدون واسطه جبرئيل با آن حضرت سخن ميگفت، ولى‏هنگامى كه جبرئيل با آن بزرگوار سخن ميگفت چنين حالتى برآن حضرت عارض نمى‏شد و خيلى عادى ميفرمود:

اين جبرئيل است!و جبرئيل چنين گفت..

و اين هم متن حديث‏شريف كه خلاصه ترجمه‏اش را شنيديد:

الحسين بن ابراهيم القزوينى،عن محمد بن وهبان،عن احمد بن ابراهيم بن احمد،عن الحسن بن‏على الزعفرانى،عن البرقى،عن ابيه،عن ابن ابى‏عمير،عن هشام بن سالم،عن ابى عبد الله عليه السلام‏قال:قال بعض اصحابنا:اصلحك الله اكان رسول الله‏صلى الله عليه و آله يقول:قال جبرئيل،و هذا جبرئيل‏يامرنى،ثم يكون فى حال اخرى يغمى عليه؟قال:

فقال ابو عبد الله عليه السلام:انه اذا كان الوحى من‏الله اليه ليس بينهما جبرئيل اصابه ذلك‏لثقل الوحى من الله،و اذا كان بينهما جبرئيل لم يصبه‏ذلك فقال:قال لى جبرئيل،و هذا جبرئيل. (32)

و بلكه در پاره‏اى از روايات آمده است كه جبرئيل هيچگاه‏بدون اجازه قبلى نزد رسول خدا«ص‏»نمى‏آمد،و هرگاه نيز كه اجازه ميگرفت هنگام ورود با كمال ادب و مانند بنده‏اى درحضور آنحضرت جلوس ميكرد،كه اين هم متن آن حديث ديگر كه شيخ صدوق(ره)در كتاب علل از امام صادق عليه السلام‏روايت كرده:

عن ابى عبد الله عليه السلام قال:كان جبرئيل اذا اتى النبى‏صلى الله عليه و آله قعد بين يديه قعدة العبد،و كان لا يدخل حتى‏يستاذنه. (33)

اكنون بنگريد «تفاوت ره از كجا است تا بكجا» و چه‏اندازه فرق است ميان روايات اهل سنت و روايات شيعه درمعرفى جبرئيل و رسول خدا«ص‏»و داستان وحى و ورود فرشته ‏وحى بر رسول خدا«ص‏» و خود قضاوت كنيد!

و اين نيز حديث ديگرى در اين باره كه عياشى در تفسير خود آن را از زراره از امام صادق عليه السلام روايت كرده است.

«عن زرارة قال:قلت لابي عبد الله‏عليه السلام:كيف لم يخف رسول الله صلى الله عليه‏و آله فيما ياتيه من قبل الله ان يكون ذلك مما ينزغ به الشيطان؟قال:فقال:ان الله اذا اتخذ عبدا رسولاانزل عليه السكينة و الوقار،فكان ياتيه من قبل الله‏عز و جل مثل الذى يراه بعينه‏».

زرارة گويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم:چگونه‏ رسول خدا«ص‏»در آنچه بر او از سوى خدا نازل مى‏گشت‏ترس آن را نداشت كه از وساوس شيطان باشد؟ امام‏عليه السلام فرمود :به راستى كه خدا هرگاه بنده‏اى را به‏رسالت انتخاب مى‏كند آرامش و وقار خود را بر او فرومى‏فرستد، بدان گونه كه هر چه از جانب خداى عز و جل براو نازل گردد همانند چيزى است كه به چشم خود مى‏بيند...

در اين حديث اين مطلب كه رسول خدا«ص‏»در موردوحى الهى هيچگونه شك و ترديدى بخود راه نميدهد مسلم فرض‏شده و علت آنرا زرارة مى‏پرسد؟

و اين هم روايتى درباره ماجراى بعثت رسول خدا«ص‏»كه‏چون راوى و سندى ندارد چندان معتبر نيست ولى ناقل آن مرحوم‏ابن شهر آشوب است كه در مناقب آنرا روايت كرده كه ميگويد:

جبرئيل بر اسبى زرد رنگ(و يا درمكانى بنام جياد)بر آن حضرت نازل گشت و رسول خدا«ص‏»ميان على عليه السلام و جعفر خفته بود، پس‏جبرئيل در كنار سر آن حضرت نشست و ميكائيل در كنارپاى او و به خاطر عظمت و بزرگى آن حضرت وى را بيدارنكردند، ميكائيل گفت:به سوى كداميك از اينان مبعوث ‏گشته‏اى؟ گفت:به اين كه در وسط خفته !و چون رسول‏خدا«ص‏»از خواب بيدار شد جبرئيل رسالت‏خداى تعالى‏را به آن حضرت ابلاغ كرد،و چون جبرئيل خواست كه ‏برخيزد رسول خدا«ص‏» جامه‏اش را گرفت و بدو گفت:

نام تو چيست؟گفت:جبرئيل، آنگاه رسول خدا برخاست‏تا به قوم خود ملحق شود كه به هيچ درخت و سنگى‏نمى‏گذشت جز آنكه بر او سلام كرده و مژده‏اش ميدادند.

و پس از آن جبرئيل نزد او ميآمد ولى به آن حضرت نزديك‏ نمى‏شد تا از وى اذن بگيرد پس روزى در حالى كه رسول‏خدا«ص‏» در بالاى مكه بود به نزد وى آمد و در گوشه‏اى از آن وادى جائى از زمين را فشار داد و چشمه‏اى پديدار شد وجبرئيل وضوء گرفت و رسول خدا«ص‏» نيز تطهير كردآنگاه نماز ظهر را خواند، و آن نخستين نمازى بود كه‏خداى عز و جل فرض كرد، و امير المؤمنين عليه السلام نيز باآن حضرت نماز خواند، و رسول خدا«ص‏»در همان روز به نزد خديجة بازگشت و جريان را به او خبر داد و او نيز وضوء ساخته و نماز عصر را در همان روز خواند..

و از روايت ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه كه درداستان مجاورت رسول خدا«ص‏» در غار«حراء» ميگويد:

«...حتى جاءت السنة التى اكرمه الله فيها بالرسالة فجاور فى‏حراء شهر رمضان و معه اهله:خديجة و على بن ابيطالب و خادم لهم،فجاءه جبرئيل بالرسالة...» (36)

معلوم ميشود كه على عليه السلام و خديجة نيز در ماجراى‏ نزول وحى و بعثت و در غار حراء همراه رسول خدا «ص‏»بوده‏اند...

ولى سند حديث و مصدر آن را متاسفانه نقل نكرده، وهمين قدر در آغاز آن گفته:«و قد ورد فى الكتب الصحاح‏». (*2)

 

پی نوشت

 (1) حدیث عایشه درباره آغاز وحى كه مستند همگى دانشمندان سنى و شیعى است در جزء اول «صحیح بخارى‏» و تفسیر سوره اقرا جزء سوم آن، و باب ایمان «صحیح مسلم نیشابورى‏» و تفسیر سوره اقرا در «صحیح ترمذى‏» و سنن نسائى آمده است.

(2) كتاب «اجتهاد در مقابل نص‏» ترجمه النص و الاجتهاد مرحوم شرف الدین به قلم نویسنده این سطور - ص 412

(3)تهذيب التهذيب ج 9 ص 450.

(4)شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 4 ص 63.

(5)قاموس الرجال ج 6 ص 300.

(6)شرح كرمانى از صحيح بخارى ج 1 ص 30-31.

(7)شرح صحيح مسلم(حاشيه ارشاد السارى)چاپ مصر ج 1 ص 44.

(8)اسد الغابة ج 5 ص 504.و الاصابة ج 4 ص 349.

(9)ارشاد السارى ج 1 ص 21.

(10)براى اطلاع از متن كامل اين روايت‏به سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 398مراجعه كنيد.

(11)سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 412-413.
(12)-سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 405.

(13)سيره ابن هشام ج 1 ص 234.

(14)سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 406.

(15)-براى اطلاع بيشتر مى‏توانيد به كتابهاى البداية و النهاية ج 3 ص 15 به بعد وتاريخ طبرى ج 2 ص 50 به بعد و تاريخ يعقوبى ج 2 ص 23 و صحيح بخارى ج 6ص 200 و عيون الاثر ج 1 ص 83 و اسباب النزول ص 11 و عيون الاثر ج 1ص 82 و سيرة قاضى دحلان ج 1 ص 83 و سيرة حلبيه ج 1 ص 244 به بعد مراجعه‏نمائيد.

(16)-جالب و خنده‏دار است كه از برخى دانشمندان اهل سنت نقل شده كه همين‏ماجرا را دليل بر جواز تكليف به ما لا يطاق دانسته و بدان استدلال كرده‏اند!

(الصحيح من السيره ج 1 ص 224).

(17)-سوره نجم آيه 10.

(18)سوره فصلت آيه 6.

(19)سوره نساء آيه 163.

(20)صحيح بخارى بشرح كرمانى ج 1 ص 35.

(21)همين مصدر ص 36.

(22)اين مطلب هم جالب و در خور توجه است كه اينگونه روايات همگى به خاندان‏زبير باز ميگردد،و ميدانيم كه زبير برادرزاده خديجه بوده،و خاندان زبير گوياسعى داشته‏اند براى خويشان و نياكان خود به راست و يا بدروغ فضيلتهائى ذكر كنند، چنانچه در بحث از سند اين حديث گفتيم.

(23)سوره سجده آيه 24.

(24)سوره نجم آيه 10-12.

(25)تفسير كشاف ج 4 ص 420.

(26) و (27)-عيون الاثر ج 1 ص 83.

(28)التمهيد ج 1 ص 50.

(29)مجمع البيان ج 10 ص 384.
(30)-التقريب نووى ص 3(مطبوع در مقدمه شرح صحيح بخارى كرمانى چاپ بيروت).

(31)نهج البلاغه خطبه 190.

(32)بحار الانوار ج 18 ص 268 و اين هم پاسخى است‏به برخى از اهل سنت كه‏خواسته‏اند روايت عايشه را توجيه كرده و آن حالت رسول خدا«ص‏»را كه در آن‏حديث آمده با روايات ديگرى كه در اين باره رسيده كه چون وحى بر آن حضرت نازل‏ميشد حالت غش او را ميگرفت...و اين هم حديث ديگرى در اين باره كه در كتاب‏توحيد صدوق(ره)(ص 102)آمده:

«...عن عبيد بن زرارة،عن ابيه قال:قلت لابى عبد الله عليه السلام:جعلت فداك‏الغشية التى كانت تصيب رسول الله صلى الله عليه و آله اذا نزل عليه الوحى؟قال:

فقال ذلك اذا لم يكن بينه و بين الله احد،ذاك اذا تجلى له،قال:ثم قال:تلك‏النبوة يا زرارة،و اقبل يتخشع‏».

(33) علل الشرايع ص 14.

 منابع

 (*1)  http://www.tebyan.net

(*2)  http://www.hawzah.net