اخلاق امام صادق علیه السلام
سيره عملي و اخلاقي امام جعفر صادق (عليه السلام)

خداوند مي فرمايد: (ومن احسن قولاممن دعا الي الله و عمل صالحاً و قال انني من المسلمين)

چه كسي خوش گفتار تراست از آن كس كه دعوت به سوي خدا كند و عمل صالح انجام مي دهد و مي گويد: «من از مسلمانانم»؟!
در اين آيه شريفه سه فراز وجود دارد. اگر با كنجكاوي و ريزهكاري به آن دقت و تأمل نماييم تمامراهكارهي جامعه بشري در آنگنجد، و سيره عملي واخلاقي انسان در آن ترسيم گرديده، وبه عنوان خليفه الله و سفير خالق هستي مسؤوليت سنگيني را بردوش دارد.در فراز اول آيه دعوت به سوي توحيد كه برجستهترين واحسنترين كلمهي است بري عمران زمين ودوري از انحراف وبي خدايي و بي بند و باري باشد، تا انسان وظيفه اصيلخود را درك و از روش خودخواهي و جهالت و كجروي دوري جويد، و از حق و حقيقت خارج نشود، چون سيستم تغييربنيادي از جهالت به حالت تكامل و خداشناسي متكي به داعي و دعوتگر پرتوان و استوار است.
در فراز دوم خداوند عمل صالح را ذكر فرموده، چون هر فرد دعوتگري كه گفتارش با اعمال صالح نسنجد، وخود را با عملش در ترازوي وجدان و حساب قرار ندهد، و اقوال و افعالش را با قلبش مطابقت ندهد، نميتواند همنوعان خود را مجذوب كند و براحساس دروني آنان تأثير صادقانهي بگذارد، بلكه بالعكس تأثير منفي را در درون و اذهان مردم به جا مي گذارد، در نتيجه جامعه بيشتر راه انحراف و آلودگي را مي گيرد، و وضعيت بيراهي و الحاد و فساد اجتماعي با تهور بسياري حكم فرما مي شود، و ندي داعيان امر به معروف و نهي از منكر در قالب شعار و تظاهر منحصر مي گردد.
در فراز سوم، اعلام اسلاميت ومسلمانيت است، يعني نشان و علامت هر مسلماني در دعوت و عمل صالح خلاصه شده ودر صورتي كه دعوتگر باشد و عمل صالح نباشد، نتيجه نمي دهد و يا عمل صالح باشد اما داعي نباشي نتيجه ندارد، پس مسلمان وقتي مسلمان است، كه هم مشمول بر دعوت باشد و هم بر عمل نيك، آنگاه اعلام نمايد من مسلمانم.
اسلاف صالح ما رضوان الله تعالي عليهم در عين حال كه داع و مرشد بوداند صداقت گفتارشان برخواسته شده از اعمالشان، همين تلازم عملي و قولي بوده زمينه را بري انقياد و تسليم مخالفان ملحد و زشت فراهم كرده، و در مقابلشان سر كرنش و تعظيم به خاك ماليدند، چون صادقانه خود را فدي ترقي و تعالي دين و حقشناسي كردهاند و از خودكامگي و بي پروايي پرهيز نمودهاند، و در راه ترويج مباني دين و سعادت جامعه بشري لحظهي دريغ نورزيدهاند، همين تسلسل دعوت واقعي و خداجويانه اسلاف بوده، نوه رسول خدا (صلّي الله عليه وآله) امام جعفر صادق(رضي الله عنه) از شهد و حب رياست و دنياپرستي دست كشيد، و به عبادت و خداپرستي مشغول شد و لقب اباعبدالله را به خود اختصاص داد، امام جعفر صادق (رضي الله عنه) مي فرمايد: «اصل الرجل عقله، و حسنه دينه، و كرمه تقواه، و الناس في آدم مستوون»  امام صادق (رضي الله عنه) در اين اصل چهارگزينه را جهت تداوم و همدلي جامعه اسلام به كار برده، در گزينه اول فرموده: مصدر تكامل و بينش هر فردي عقل سليم است، وقتي خداوند در قرآن ميفرمايد: (و لقد كرمنا بني آدم)،
جل شانه در مرحله اول كرامت و قداست بني آدم درشعور و درك واقعيات و جدايي حق از باطل دخيل دانستهكه باعث امتياز انسان شده بر ساير مخلوقات. هر مسلماني با عقلش ميتواند واقع بينانه بينديشد، و حقانيتدين و شناخت خالق هستي را با كشفيات و تحقيقات و تجربياتوتكنيك كنوني هويدا نمايد و بري آباداني كره زمين از لوثاهريمن و تبهكاري و بت پرستي و قلع و قمع و استعمار حق وحقوق ديگران، بر قانون اعجاز آفرين الهي كه برآورندهكليه خواستههي بشري است تمسك كند. در گزينه دوم امامجعفر صادق(رضي الله عنه) فرمود: ملاك حسن و جوانمردي انسان دين وديانت اوست، تا ايمان، يقين و اعتقاد جازم به ذات اقدس وروز رستاخيز و پاداش و جزاء اعمال نباشد و اين نيروي پرانرژي زا و هدف مند و توأم با سعادت و جسم وجان انسان راپرتوان و اميد ببخشد، زندگي موقت و روبه زوال مادي هزاران مشكلات و گرفتاري و مصائب دردناكي و افسردگي رامي آفريند، كه باعث شيوع بيماريهي رواني و عصبي و هولناكفكري ميشود، به غير از پيوندي روحي به كشف كننده غمها و آرامشدلها و قلع روحي و ذهني ; با آفريدگار هستي ، حلال و چارهي وجودندارد، (ألا بذكر الله تطمئن القلوب)
انساني بي ايمان وملحد بهعلت فرو رفتن در اسطورههي دنيا پرستي و غرق در اميالشهواني و نفساني ، توجه به معنوات را به باد خيالات ونيستي سپرده، بلكه تمام آرمان و اهدافش را در گرو حياتدنيا پنداشته، حكمت از خلقت انسان كه همانا عبادت وخداشناسي و تفكر در خلقت آسمان وزمين گردش شب و روز واسرار گيتي است در دستيابي و رسيدن به آرزوي زندگي منحصرنموده، انساني بي باور بري تأمين مقاصد دنيوي و سلطهگري وچپاول حقوق همنوعان خود و بقاء قدرت هيچ قانون و مرزي رانمي شناسد، با زشت خويي و قلدري مرتكب هولناكترين جنايتتاريخي ميشود، اما مسلمان با ايمان به روز واپسين و سنجشاعمالش در ترازوي عدالت خدا، و عذاب جهنم در مقابلاعمال بد، خود را ملزم و پايبند به اوامر الهي ميداند وتخطي از حد وذات شرع را ظلم به نفس خود و جامعهاش ميداند.در اينجا امام جعفر صادق (رضي الله عنه) با صداقت قلبي ميفرمايد:دين مايه زينت و آرايش هر فرد مسلمان است، انسان بي دين همچو خانه مخروبهي مكان حشرات موذي است.
امام جعفر صادق (رضي الله عنه) در گزينه سوم ميفرمايد: بخشش وگشادهروي انسان مسلمان در تقوايش هويدا است، وقتي انساناين موجود ضعيف و مغرور وپرمدعا خود را شيفته و شيدي آرزوي نفساني و شيطاني كرد در مقابل خدايش ركوع و سجودنمي كند و از حق بندگي و پرستش سرپيچي و استكبار مي ورزد، و دربرابر تكاليف شرعي گردن نمي نهد. تيشه به ريشهي اصيلانسانيتش زده، چون هرگاه انسان نسبت به انجام واجبات ديني و اوامر خدايش خسيس و فرومايه باشد، كي نسبت به بندگانخدا سماحت و بخشش مي ورزد، از ديدگاه امامصادق (رضي الله عنه)سخاوت وكرم هر فردي را در تقوي و پرهيزگارش ريشه يابي نموده،و اساس انسان دوستي و ارج نهادن به حقوق ديگران و همياري رااز تقوي دانسته، و بالعكس مركز تمام خساستها و شرارتهااز الحاد و تكبر و دنياپرستي و نبود تقوي سرچشمه گرفته. امامصادق (رضي الله عنه) در گزينه چهارم ميفرمايد. نسل انسان ازآدم (عليه السلام)، در كليه حقوق و شئونات زندگي مساويند.قرآن كريم ميفرمايد: «ما شماها را از نفس واحده خلق نمودهايم» و در آيه ديگري ميفرمايد: «شماها را از آدم و حواء خلق كردهايم، و شما را به شعوب و قبايل تقسيم نموديم تاهمديگر را بشناسيد»، پس تفاوت و اختلاف دروني و بيروني سببشناسايي آنان است. يكساني و تشابه و تماثل به همديگرزندگي اجتماعي مردم را مختل و ناممكن ميسازد، اين نمونهي از سيره عملي و اخلاقي امام جعفر صادق (رضي الله عنه) و كليه اصحابنيك محمد و اسلاف صالح ماست. برهمين روش صحيح دورانديشي واقعبينانه بوده توانستهاند به اوج ارتقاء فرشتهها مظهر و اسوه تمام خوبيها نايل آيند.
امام صادق (رضي الله عنه) با دوربيني ايمان و فقاهتشبا ديده آيندهنگر به قضايا و رويدادها نگريسته و بري پويا شدن جامعه اسلامي و امت يكپارچه اسلامي از روش و سننرسول خدا اقتداء نموده، و تخطي و عدول از شرع مقدستاوان و جرم بسيار سنگين دانسته همچنانكه عمرو بن ابي المقدام قال: «كنت اذا نظرت الي جعفر بن محمد علمت انه من سلالة النبيين»
عمروبن ابي مقدم ميگويد:هرگاه من نگاهي به جعفربن محمد ميكردم ميدانستم او ازسلالهي پاك پيغمبران است، مسلماً كسي كه از خاندان نبوت است، سيره عمل و اخلاقش در فطرت پاك، و سرچشمهي زلالش با هيچ گماني آلوده نخواهد شد، پس مقتديان و رهروانواقعي او بايد متمسك براه و روش صحيح او گردند تا عيب وجعل و نقصاني تاريخي صاف و پر از افتخار آنان را مخدوشنكند. و عن بعض اصحاب جعفر الصادق قال: «دخلت علي جعفر وموسي بين يديه و هو يوصيه بهذه الوصية فكان مماحفظت منها انقال: يا بني اقبل وصيتي و احفظ مقالتي فإنك ان حفظتها تعيشسعيداً و تمت حميداً، يا بني انه من قنع بما قسم الله له اسغني ومن مدّ عينه الي ما في يد غيره مات فقيراً، و من لم يرض بما قسمالله عزوجل له اتهم الله تعالي في قضائه، و من استصغر زلة نفسه استعصم زلة غيره، و من استصغر زلة غيره استعظم زلة نفسه، يا بني من كشف حجاب غيره انكشفت عورات بيته، ومن سل سيف البغي قتل به، و من احتفر لأخيه بئراً سقط فيها و من داخلالسفهاء حقر، ومن خالط العلماء و قر، و من دخل مداخلالسوء اتهم، يا بني قل الحق لك و عليك، و اياك و النميمة فإنها تزرع الشحناء في قلوب الرجال، يا بني إذا طلبت الجود فعليك بمعادنه»
از بعضي از ياران جعفر صادق (رضي الله عنه)روايتشده،ميفرمودند، روزي رفتم خدمت امام جعفر صادق (رضي الله عنه)موسي فرزندش پيشش نشسته بود، امام پندش ميداد، بايننصايح من هم چندين نكات از آن را حفظ كردم، امام صادقميفرمود، ي فرزندم وصيت و پندم را قبول كن، و حرفهايمرا حفظ كن، اگر وصايايم را حفظ كنيد حياتت شكوفا و پر ازسعادت خواهد بود، و مردنت حميده و پسنديده، فرزندم هركسي به قسمت و سهم خدا راضي و قانع باشد هميشه غني و دارا استو هركسي چشمداشت مال مردم باشد، در حالتي فقير ميميرد،هركسي راضي به سهم خدا نباشد، خدا را در قضايش متهمنموده، هركسي ذلت نفسش را كوچك پندارد، اجتناب و دوري را از ذلت ديگران ميطلبد، هركسي ذلت ديگران را كوچك شمارد، ذلت نفس خود را بزرگ پنداشته، ي پسرم هركسي حجاب اسرارراازديگران بردارد عورت اهل خود را منكشف نموده، هركسي شمشير تجاوز و ظلم را بر حق و حقوق مردم بكشد، با همين شمشيركشته ميشود، هركسي چاهي بري برادرش بكند، خود به آنميافتد، هركسي با سفهاء و نادانان هماهنگ و مخلوط شود، باچشم حقارت به او مينگرند،و هركسي با اهل علم و عالمانهمنشين شود، متين و باوقار خواهد بود، هركسي به مكاني سوءبرود، مورد تهمت قرار ميگيرد، ي پسرم حق را بري خودت وبرخودت بگو، بپرهيز از شيطنت چون شيطنت بذر كينه وعداوت را در دل مردمان ميپاشد، ي پسرم هرگاه عطا و بخششرا از تو طلبيدند. بر تو است روگشادي و جوانمردي .عزيزانم دقت كنيد از وصيت آموزندهي اين سلاله پاك نبوت، كه دربرگيرنده كليه جوانب عبادي ، اجتماعي ، حقوقي وسياسي مي باشد كه فرزند دلبندش را به آن ملزم نموده، اين قطراتپندي كه از كلام شيرينش چكيده و در قلب مباركش شكوفيده،درس اعتماد به نفس و قناعت و فريادرسي و رضايت به قضا وقدر الهي ، و تواضع و فروتني و قداست و ارج نهادن به ديگرانو محافظت از اسرار مردم و دفاع از كرامت خود و اجتناب از تعدي و سلطهگري و احترام نهادن به مسلمين و دوري جستن ازناداني و همراهي با دانايي به انسان آموخته، سيره عملي و اخلاقي امام
صادق (رضي الله عنه)در مورد همزيستي و مردم سالاري وجامعه صحيح و سالم و برخواسته از عدل و داد پروري و دور ازهرگونه تيوكراسي و تراژدي جامعه امروزي است، اسلاف صالحما هيچگاه در تكاپوي قدرتگرايي و بلعيدن حق و خونديگران نبودهاند. بلكه تمام هست و نيستشان را فدي حاكميت حكم خدا كردهاند از طرف ديگر رمز توفيق را درپرتوي حيات خود و نابودي ديگران نديدهاند بلكه ملاكعملشان حقشناسي و آزادي مردمان تحت ستم بوده از يوغاستبداد. و بر مبني (انما المؤمنون اخوه)
گام نهادهاند حسناسيوناليزمي و تعصب نژادي از ديدگاه آنان جهالت قرون وسطايي بوده، امام صادق (رضي الله عنه) با شناخت ديني و سياسي كهداشته با چشم همسوي و برابري و برادري به ملل گوناگون وبه نژادهي مختلف اللسان نگريسته، در همچو جامعهي كشمكشهي سياسي و انحراف فكري و عقيدتي وجود ندارد، امامصادق (رضي الله عنه) سيره عملي و اخلاقش را از سرچشمهي وحي واحاديث فخركائنات مكيده، هوا و ري نفساني و مادي هيچگاه وي را از صراط مستقيم منحرف ننموده اما عصركنوني يعني عصر دلهره، فرسخها دور از عمل به وحي واحاديث و روش اسلاف صالح است. جهان اسلام امروزه براثرلغزشهي خودپسندي و سياست مغاير با ايده اسلام و روشاسلاف نيك صفت، به هزاران معضل سياسي و اجتماعي واقتصادي دامنگير شده، در حالي كه بزرگترين منابع طبيعي اقتصادي در دست دارند، و داري قانون الهي و غني هستند كهتمام ملل دنيا را به اوج تعالي و ترقي رسانده، ولي ملتي كهديروز پيك و همي رحمت بود بري جهانيان و انسانهي بردهكشو وحشي صفت، امروز با اعمال (كل حزب بمالديهم فرحون)
و (انا خيرمنه)،
به حاشيه رانده شده هر روز با هزاران برچسبنامشروع و ضد انساني از طرف دشمناني قسم خوردهاش ازصحنهي گيتي پاك ميشود به قول كردان (دار هورهي لي خوتي نه بي ناقلشي ) مسلمانان در عصر كنوني با ايدههي گوناگون و مذاهب مختلف و با اخلاقي آنارشيسمي به جان همافتادهاند، و با كمال وقاحت خون يكديگر را حلال و مباحميدانند، در حالي كه كفر جهاني هر آن زيادتر به كشفياتعلمي و تكنيك و سلطهگري بر جهان دست مييابد. ما مسلميندر ابتداء شروع جنگ مذهب و خودكشي هستيم، چشم حقانيت راخوابانيدهايم و به بدايع تمسك جستهايم، ما مي بينيم برادرانمسلمان ما در تمام گوشههي دنيا قلع و قمع و كشت و كشتارو آواره ميشوند و هر روز به طور فزاينده به عناوينجنايت و نسل كشي مورد هجوم و ستم قرار ميگيرند ولي مسلمانان و حاكمانشان به خاطر بقاء قدرت يا نظارهگر ويا همگام با كفر جهاني مزدوريت و خيانت خود را نسبت بهاسلام و امت اسلامي روا ميدارند، اين نوع تسليم در مقابليهوديت و مسيحيت و تقبل سرداري آنان با روح اسلام و ايمان هماهنگي و توازن ندارد، و با خط و مشي سياسي و اجتماعي رسول خدا و اصحاب و اسلافش كاملاً در تباين و تضاد است،آيين اسلام با سعه صدر و جهانبيني دقيقش همفكر و همياري وكمك از كفر و باكفر را برعليه مسلمين به هر بهانهي باشدخارج از حيطهي خود دانسته، و هر مارك و برچسبي را ازحيله مكاران شيطان صفت كفر دانسته، حضرت علي كرم الله وجهه وقتي با معاويه جنگيد، هرچند طبق حديث رسول خدا (صلّي الله عليه وآله) (تقتلك الفئه الباغيه) و اجماع اصحاب مبارزهاش جنبهي حقرا به خود گرفته، در عين حال وقتي از وي سؤال ميشود درمورد جنگ معاويه با او، فرمود: (اخواننا في الدين بغوا علينا) برادران ديني ما هستند بر ما ظلم روا داشتند، اينست اخلاق نيك نياكان ملايك گونه ما. و عن احمد بنعمرو بن المقدام الرازي قال: وتع الذباب علي المنصور فذبهعنه، فعاذبه حتي اضجره، فدخل جعفر بن محمد فقال لهالمنصور، يا ابا عبدالله لم خلق الله عزوجل الذباب، قال: ليذل به الجبابرة
از احمد پسر عمر و پسر مقدام رازي نقل شده،روزي مگسي بر صورت منصور خليفه وقت نشست مگس را دفعكرد، مگس برگشت، باز هم دفع كرد، تا خليفه را به ستوهآورد، همزمان امام جعفر بن محمد داخل ميشود منصور عرضميكند، يا اباعبدالله چرا خدا مگس را آفريده؟ امام صادق(رضي الله عنه) با صداقت و شهامت بي نظير و با لحن رسا و واضح درجواب حاكم وقت مي گويد، تا گردن كشان و متكبران و ستمگرانرا با آن ذليل و ملول كند. اينست سيره عملي و اخلاقي ديني و اسلامي اين رادمرد تاريخ و اين مقتدي شجاع و صادقواقعي پس بايد ما مسلمانان عملاً نه تظاهراً سيره عملي واخلاقي اسلاف صالح خود را در نقش عملي و تربيتي جامعه اسلامي دخيل نمايم تا انشاء الله متخلق به روش و آداب و سنن آنان گرديم.
و اخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمين.(*1)

1- در توان ما نيست كه براى دانش امام صادق و يا هر كدام ديگر ازائمه‏عليهم السلام حد و مرزى قرار دهيم، زيرا معتقديم كه دانش ايشان تصويرى‏است آشكار از اتصال و ارتباط آنان با خداوند متعال و همين امر اين باوررا در ضمير ما جان مى‏دهد كه خداوند به آنها الهام مى‏كند.
همچنين ما نمى‏توانيم صفتى كلّى براى دانش آنان پيدا كنيم چرا كه مامى‏دانيم مفاهيم معمولى كه انسان در حيات روزمرّه خود با آنها سر و كاردارد نمى‏تواند تمام دانش و بينش و شناخت آنها را در خود جاى دهد،زيرا امام وپيامبر و برخى از صالحان ملهم، از نيرويى برخوردارند كه‏خداوندِ توانا اين نيرو را بديشان ارزانى داشته است.
اين نيرو همچون يك دستگاه گيرنده كه امواج گوناگون را جذب‏مى‏كند عمل مى‏نمايد و اطلاعات و معلومات را از جهان و هستى‏مى‏گيرد، مثل چشم واعصاب گوش كه زيبايى حيات و صداى زندگان راضبط مى‏كند و بدين وسيله فرد اشياء زيبا و فرد سخنگو را مى‏شناسد.
باز متذكر مى‏شوم كه دانش امام صادق محدود بدانچه گفته يا بدانچه‏در آثار مختلف علمى از او بر جاى مانده، نيست بلكه گسترده و وسيع‏تراز اينهاست. چون دانش آن‏حضرت مستقيماً به موجودات مرتبط است‏چنان كه ابر به دريا و نور به خورشيد و عطر به گل. چرا كه افكاروگرايشها و دانشهاى آن‏حضرت از جانب خداى آفريننده دريا و خورشيدو شكوفا كننده گل است. پس وحى از آن خداست و در مرتبه بعد از آن‏پيامبر و در سوّمين مرحله از آن امام. الهام نيز چنين است ابتدا ازخداست و در انتها از امام.
حقيقتى كه زبان امام بازگو كننده آن است، همان حقيقتى است كه‏قلبش آن را شناخته و انديشه‏اش آن را در برگرفته و جانش آن را لمس‏كرده و همان است كه آفريننده حقيقت آن را در جان آن‏حضرت دميده‏است.
پس از تمام اين موارد، يك بُعد از دانش امام صادق وجود دارد كه درحقيقت معجزه آن‏حضرت محسوب مى‏شود چنان كه معجزه پيامبرصلى الله عليه وآله‏نيز قرآنش بود. معجزه امام صادق‏عليه السلام آن بود كه وى تمام نيازمنديهاى‏انسان را مى‏دانست، اين بُعد خود به تنهايى شيعه جعفريه را وامى‏دارد تامكتب فكرى آن‏حضرت را در هر دوره‏اى دنبال كند.
در اينجا سزاوار است اعترافات برخى از زعما و انديشمندان را در باره‏آفاق گسترده دانش و جايگاه ارجمند علمى آن‏حضرت، كه حتّى دشمنان‏را به مدح و ستايش از ايشان وا داشته، نقل كنيم.
ابوحنيفه در باره آن‏حضرت مى‏گويد:
"فقيه‏تر از جعفر بن محمّد نديدم".
و نيز گفته است:
"جعفر بن محمّد فقيه‏ترين كسى است كه ديدم".
"او )امام صادق‏عليه السلام( در دين داراى دانشى سرشار و در حكمت‏صاحب ادبى كامل است".
شهرستانى در باره آن‏حضرت مى‏گويد:
ابن حجر هيثمى در باره آن امام مى‏گويد:
"مردم از جعفر بن محمّد الصادق علومى نقل كرده‏اند و آوازه او درتمام شهرها پيچيده و پشيوايان بزرگ از او روايت نقل كرده‏اند".
سيد امير على، نويسنده كتاب مختصر تاريخ العرب و التمدن‏الاسلامى، در باره آن‏حضرت مى‏گويد:
"اين اشاره را از ياد نبايد برد كه كسى كه زعيم اين جنبش بود، يكى ازنوادگان على بن ابى‏طالب موسوم به امام جعفر، ملقّب به صادق بود. وى‏مردى بود با افقهاى باز فكرى و خردى بس دورانديش. به علوم عصرخويش بسيار اهتمام مى‏ورزيد. در واقع او به عنوان نخستين پايه‏گذارمدارس فلسفى در اسلام محسوب مى‏شود. در اجتماعات و جلسات علمى‏آن‏حضرت، تنها كسانى كه بعداً به عنوان بنيان‏گذاران مذاهب فقهى معرفى‏شدند، شركت نمى‏كردند بلكه دانش‏پژوهان علاقه‏مند به فلسفه و فلاسفه‏از نقاط دوردست نيز در اين جلسات شركت مى‏جستند".
پروفسور هولميادر، نويسنده انگليسى، در اين باره مى‏نويسد:
"جابر بن حيان، شاگرد و يار جعفر صادق بود. او در پيشواى‏ارجمندش تكيه‏گاه و ياور و رهبر و امين و فرد موجهى را مى‏ديد كه هيچ‏گاه نمى‏توانست از او بى‏نياز شود. جابر با راهنمايى استادش كوشيد تا علم‏شيمى را از خرافاتى كه از اسكندريه گريبانگير آن شده بود، پيراسته ورهاسازد و البته در اين راه تا حدّ فراوانى هم كامياب شد بدين سبب بايد نام‏جابر را در كنار اسم ديگر نام‏آوران اين دانش در جهان امثال "بويله"و"لاوازيه" و... قرار داد".(12)
دهها و بلكه هزاران اعتراف ديگر از سوى نويسندگان مسلمان‏ومحدثان و قدما و بويژه معاصران آن امام در اين باره موجود است تاآنجا كه بايد گفت جهان از فضل و دانش سرشار و آگاهى گسترده و فزون‏از حد آن‏حضرت، آكنده گشته است.(*2)

شيخ مفيد در ارشاد مى‏نويسد: اخبارى كه در زمينه‏هاى مختلف علم و حكمت و بيان و حجت و زهد و پند و اندرز و شاخه‏هاى گوناگون علمى از آن حضرت نقل شده بسى بيش‏تر از آن است كه به زبان گفته آيد و يا در كتابى بگنجد. و در آنچه نقل كرديم براى نيل به مقصود، كافى است.

2- حلم: حافظ عبدالعزيز بن اخضر جنابذى در كتاب معالم العترة الطاهره مى‏نويسد: در آغاز روزى ميان جعفر بن محمد و عبدالله بن حسن مجادله‏اى لفظى صورت گرفت. عبدالله بن حسن در گفتار خود تندى كرد. سپس از يكديگر جدا شده به سوى مسجد رفتند. سپس مجددا يكديگر را بر در مسجد ديدار كردند. پس جعفر بن محمد بن عبدالله بن حسن گفت: چگونه‏اى اى ابومحمد؟ عبدالله با عصبانيت پاسخ داد: خوبم. امام به او گفت: اى ابومحمد مگر نمى‏دانى صله رحم از حساب مى‏كاهد؟ عبدالله گفت: همواره چيزهايى براى ما مى‏گويى كه ما آنها را نمى‏شناسيم؟ امام صادق (ع) فرمود: من از قرآن براى تو مى‏گويم. عبدالله گفت: آيا صله رحم هم از قرآن است؟ امام (ع) فرمود: آرى. عبدالله گفت: پس بگو. امام (ع) فرمود: خداوند عزوجل گويد : و كسانى كه آنچه را كه خدا امر به پيوند آن كرده اطاعت مى‏كنند و از خدا مى‏ترسند و از سختى هنگام حساب مى‏انديشند.(1)عبدالله بن حسن، با شنيدن اين آيه، گفت: از اين پس مرا قاطع رحم نخواهى يافت.

ابن شهرآشوب در كتاب مناقب از كتاب روضه نقل كرده است: روزى سفيان ثورى به نزد امام صادق (ع) رفت. ديد كه سيماى امام متغير است. علت آن را جويا شد. امام (ع) فرمود: من ممنوع كرده بودم كه كسى بر بام خانه رود. اما مشاهده كردم يكى از كنيزانم كه پرستارى يكى از كودكانم را برعهده داشت از نردبان بالا مى‏رفت و كودك نيز همراه او بود. چون كنيز مرا ديد، لرزيد و در پايين آمدن شتاب جست و كودك از دستش افتاد و در دم جان سپرد . اما چهره من به خاطر مرگ كودك نيست كه چنين تغيير كرده، بلكه به خاطر ترس و لرزى است كه از مشاهده من به آن كنيز راه يافته است. امام صادق (ع) پس از اين ماجرا به آن كنيز، دوبار فرمود: تو به خاطر خدا آزادى و در اين ماجرا بى‏گناهى.

شيخ كلينى در كافى به سند خود روايت كرده است: امام صادق (ع) روزى غلام خود را در پى‏كارى فرستاد. غلام در بازگشت تأخير نمود، پس امام (ع) به دنبال او روان شد و وى را يافت كه خوابيده است. بالاى سر او نشست و او را باد مى‏زد تا غلام بيدار شد. چون غلام از خواب بيدار شد امام صادق (ع) به او فرمود: اى فلان! به خدا سوگند اين گونه نيست كه شب و روز متعلق به تو باشد و در آن بخوابى بلكه شب از آن توست و روز از آن ما.

3- صبر: شيخ صدوق در كتاب عيون اخبار الرضا به سند خود از ابومحمد از پدرانش از موسى بن جعفر (ع) روايت كرده است كه فرمود: به امام صادق (ع) خبر دادند كه اسماعيل، بزرگ‏ترين فرزند وى، در گذشته است. امام در آن لحظه خواست غذا بخورد و نديمان وى در اطرافش گرد آمده بودند. پس امام تبسم كرد و خواستار غذا شد و در كنار نديمانش نشست. آن حضرت از ساير روزها بهتر غذا خورد، با نديمانش سخن بسيار گفت. نديمان وى از اينكه هيچ اثرى از حزن و اندوه در سيماى امام نمى‏ديدند، به شگفت افتادند. چون امام از خوردن فراغ يافت گفتند: اى فرزند رسول خدا چيزى شگفت ديديم، به مصيبت فقدان چنان پسرى دچار آمدى اما اين گونه‏اى كه ما مى‏بينيم؟ ! امام فرمود: چرا اين گونه نباشم كه مى‏بينيد در حالى كه راستگوترين راستگويان مرا خبر داده است كه تو از دنيا مى‏روى و شما نيز اين دنيا را به درود خواهيد گفت. به راستى مردمى هستند كه مرگ را شناخته و آن را فرا ديد خود قرار داده‏اند و منكر نشده‏اند كه مرگ كسى از آنان را در ربوده است و به امر پروردگار عزوجل، تسليم گشته‏اند. همچنين كلينى به سند خود از علاء بن كامل نقل كرده است كه گفت : نزد امام صادق (ع) نشسته بودم كه ناگاه فريادى از خانه بلند شد. امام با شنيدن فرياد از جا برخاست سپس نشست و استرجاع گفت: «انا لله و انا اليه راجعون» و به گفتار خود بازگشت تا آنكه بحث خود را تمام كرد آنگاه فرمود: ما مايليم كه خود و اولاد و اموال ما در سلامت باشند اما چون قضاى الهى از راه رسد نبايد آنچه را كه خداوند براى ما نپسنديده، دوست بداريم.

در روايت ديگرى كه كلينى در كافى از قتيبة اعشى نقل كرده، آمده است كه گفت: «خدمت امام صادق (ع) رسيدم تا از فرزند او عيادت كنم. ديدم امام (ع) بر در ايستاده و غمين و اندوهناك است. عرض كردم: فدايت شوم حال كودك چطور است؟ فرمود: مى‏بينى كه سخت بيمار است. پس ساعتى درنگ كرد سپس به سوى ما بيرون آمد در حالى كه چهره‏اش شاد بود و آثار غم و اندوه از آن رفته بود. گمان كردم كه حال كودك بهبود يافته است گفتم: فدايت شوم حال كودك چطور است؟ فرمود: او به راه خدا رفت. گفتم: فدايت شوم هنگامى كه كودك زنده بود شما ناراحت و اندوهگين بوديد اما اكنون كه بمرد حالت شما ديگرگون شد، چرا؟ ! فرمود: ما اهل بيت پيش از رسيدن مصيبت غمين و اندوهناكيم اما هنگامى كه مصيبت واقع مى‏شود به قضاى الهى خشنود مى‏گرديم و تسليم امر خدا مى‏شويم.

4- عبادت و كثرت ياد خدا. كلينى به سند خود در كافى نقل كرده است كه ذكر امام صادق (ع) را در سجده شمردم، پانصد بار تسبيح مى‏گفت. و نيز به سند خود از ابان بن تغلب نقل كرده است كه گفت: بر امام صادق (ع) وارد شدم و ذكر او را در ركوع و سجود برشمردم شصت بار تسبيح گفت. راوندى در خرائج از منصور صيقل روايت كرد كه وى امام صادق (ع) را در مسجد پيامبر (ص) به حال سجده ديد. منصور گويد: پس نشستم و مدتى به طول انجاميد آنگاه با خود گفتم تا زمانى كه امام در سجده است من نيز تسبيح خدا را مى‏گويم و شروع كردم به گفتن «سبحان ربى و بحمده استغفر ربى و اتوب اليه» يكبار سيصد مرتبه و بار ديگر شصت و اندى اين ذكر را گرفتم كه امام سر از سجده برداشت.

5- مكارم اخلاقى: زمخشرى در ربيع الابرار از شقرانى مولاى رسول خدا (ص) نقل كرده است كه گفت: در روزگار خلافت منصور، عطاء مى‏دادند اما من كسى را نداشتم كه مرا به او معرفى كند در اين حال متحير ايستاده بودم كه ناگهان ديدم جعفر بن محمد (ع) مى‏آيد. خواسته خود را با او در ميان نهادم امام به درون رفت و پس از مدتى بيرون آمد و ديدم عطاى من در آستين لباس اوست. آن را به من داد و فرمود: كار نيك از هر كسى برازنده است و از تو برازنده‏تر به خاطر رابطه‏اى كه با ما دارى. و كار زشت از هر كسى كه سرزند زشت است و از تو زشت‏تر به خاطر رابطه‏اى كه با ما دارى.

سبط بن جوزى گويد: امام (ع) از آن جهت چنين سخنى به شقرانى گفت زيرا پى‏برده بود كه او شراب مى‏نوشد و مى‏خواست وى را به كنايه موعظه كند و اين از اخلاق پيامبران است.

6- كرم و بخشندگى: در حلية الاوليا به سند خود از هياج بن بسطام نقل شده است كه گفت : جعفر بن محمد (ع) آنقدر طعام مى‏خورانيد كه ديگر براى خانواده‏اش چيزى باقى نمى‏ماند . و در مطالب السؤول آمده است: امام صادق (ع) مى‏فرمود: كار نيك تمام نمى‏شود مگر به سه چيز: شتاب در انجام آن و كوچك شمردن و پنهان كردن آن.

7- كثرت صدقات: كلينى در كافى به سند خود از هشام بن سالم نقل كرده است كه گفت: امام صادق (ع) همين كه پاسى از شب گذشت انبانى پر از نان و گوشت و پول فراهم مى‏كرد و آن را به دوش مى‏گرفت و به سوى نيازمندان مدينه رهسپار مى‏شد و آن را در ميانشان تقسيم مى‏كرد. ايشان نيز او را نمى‏شناختند تا هنگامى كه امام صادق (ع) از دنيا رفت و اين امر متوقف گرديد. آن وقت بود كه دانستند آن شخص امام صادق (ع) بوده است» (*3)

غذا خوردن
به هنگام غذا خـوردن چهار زانـو مـى نشست و گاهـى هـم بر دست چپ تكيه مى كرد و غذا مى خورد. رعايت بهداشت را بـويژه به هنگام غذا خوردن بسيار مهم مى شمرد.
همواره هـم پيـش از غذا خوردن دستانـش را مى شست وهم بعد از غذا, با ايـن تفاوت كه پيش از غذا بعد از شستـن , با چيزى چـون حوله خشك نمى كرد ولى پـس از غذا آنها را مى شست و خشك مى كرد. اگرهنگام غذا خـوردن دستانـش تميز بود آنها را نمى شست.
بعد از غذا خـوردن خلال مـى كرد. هميشه غذا را با گفتـن (( بسم الله )) شروع مى كرد و با جمله(( الحمدالله )) به پايان مـى برد. نيز غذا را با نمك آغاز وبـا سـركه تمـام مـى كـرد.
به هنگـام خـــــوردن غذا ((الحمـدلله)) بسيار مى گفت و نعمتهاى خـدا را سپاس مـى گفت. غذا را داغ نمى خـورد بلكه صبر مى كرد تا معتدل شـود. به وقت خوردن از آن قسمت ظرف كه مقابلـش بـود غذا مى خـورد. هيچگاه درحـال راه رفتـن غذا نمـى خـورد. و هيچ وقت شـام نخــــــورده نمى خوابيد.
همـواره به انـدازه غذا مـى خورد و از پرخـورى پرهيز مـى كـرد.

عبادت
امام صادق(عليه السلام) از اعاظم عباد واكابر زهاد بـود.از سه حال خارج نبـود: يا روزه داشت, يا نمازمى خـوانـد ويا ذكر مـى گفت.
قرآن را بسيار بزرگ مى داشت و آن را در چهارده بخش قرائت مى فرمود. وقتى مى خواست قرآن تلاوت كند, قرآن را كه به دست راست خويش مى گرفت , دعايى مى خواند كه به عهد بودن قرآن وتعهدات انسان در قبال اين قرار داد, اشاره دارد.
مضمون آن دعا چنين است:
خداوندا! من عهد و كتاب تو را گشودم. خدايا! نگاهم را در اين كتاب , عبادت قرار بده و قرأتم را تفكر, و تفكرم را عبرت آموزى. خدايا! مرا ازآنان قرار بده كه از مواعظ تو در اين كتاب , پند مى گيرند و از نافرمانى ات پرهيز مى كنند. وقتى كتاب تو را مى خوانم , بر دل وگوشم مهر مزن و بر ديدگانم پرده ميفكن وقرأت مرا خالى از تدبرمگردان, بلكه مرا چنان قرار بده كه درآيات واحكامش ژرف بنگرم, دستورهاى دين تو را بگيرم و عمل كنم و نگاه مرا در اين كتاب, غافلانه و قرأتم را بيهوده و بى ثمر مساز.
چـون نيمه شب براى خـواندن نماز شب بر مـى خاست با صداى بلند ذكر مى گفت و دعا مـى خـواند تا اهل خانه بشنـوند و هركـس بخـواهد براى عبادت برخيزد. ذكر ركوع و سجود را بسيار تكرار مى كرد.
در سجده چنين مى گفت: ( اللهم اغفرلى و لاصحاب ابى فانى اعلم ان فيهم من ينقصنى); خداوندا! مرا وياران پدرم رابيامرز.مى دانم در ميان آنان كسانى هستند كه بدى من را مى گويند.
روايت شـده است كه : آن حضـرت در نمازش قرآن مـى خـوانـد سپـس غش مى كرد , روزى از او سـوال شد چرا غش مى نمايى؟
فرمود: آنقدرآيات قرآن را تكرارمى كنـم تا به حالتى روحانى مى رسـم مثل اينكه آن رااز خداوند بلا واسطه مى شنوم.
و نيز دراحـوالات آن حضرت نـوشته انـد كه : هرگاه مـى خـواست بگـويـد: قال رسـول الله (صلّي الله عليه وآله) , رنگـش تغييرمى كـرد و گاهى سبز مـى گشت وگاهـى زرد به حـدى كه او را نمـى شناختنـد.
چـون روزه مى گرفت بـوى خـوش به كار مى برد وبعد از ماه رمضان بى درنگ زكات فطـره روزه خـود, خانـواده وخـدمتكارانـش را مـى پـرداخت. شبهاى قدررا ـ اگرچه مريض بـود ـ تا صبح درمسجـد به نيايـش و عبادت مى گذراند.
امام صادق(عليه السلام) خـداونـد را همه جا حاضـر واو را بـراعمال خـود ناظرمى دانست. از ايـن رو به گاه نيايش مجذوب خداوند مى شد.
ابن ابى يعفور مى گويد: امام صادق(عليه السلام) درحالى كه سرمبارك خود رابه طرف آسمان بلند كرده بود, چنين مى گفت: ( رب لاتكلنى الى نفسى طرفه عين ابدا لااقل ولااكثر) ; خداوندا! مرا به اندازه يك چشم به هم زدن, به خود وامگذار; نه كمتر ونه بيشتر.
آن گاه اشكهاى آن حضرت سرازير گشت و به طرف ما روى گرداند و فرمود: اى فرزند يعفور! خداوند يونس بن متى را كمتر از يك چشم به هم زدن به خودش واگذار نمود, اوآن گناه را مرتكب گشت.
عرض كردم: آيا به كفر رسيد؟ ـ خداوند كارهاى شما را بهبود بخشد.
فرمود: خير, ولى مرگ در آن هنگام , هلاك و نابودى است.
مالك بـن انـس مـى گـويد: (( با امام صادق ـ بر او درود خـداى باد ـ حج گزاردم , به هنگام تلبيه هرچه مى كوشيد تا لبيك بگويد, صدايـش درگلـومى مانـد و چنان حالتـى به او دست مـى داد كه نزديك بـود از مركبـش به زيرافتاد. گفتـم: چاره اى نيست بايد لبيك گفت.
فرمود : چگونه جرأت كنـم لبيك بگويـم, مـى ترسـم خـداونـد بگـويد: (( لا لبيك ولا سعديک )) ( باسخ نه بدهد ) چـون زبان به لبيك مى گشود, آن قدرآن را تكرار مى كرد كه نفسـش بند مىآمد.

كار و تلاش و دستگيرى از مستمندان
امام صـادق(عليه السلام) در زنـدگـى بـرنامه اى منظم داشت و هـركارى را به موقع انجام مى داد; چنانكه خـود فرمود: (( بى حيا بى ايمان است وبى برنامه بى چيز ))
مجلـس درس و بحث و مناظره ها و مذاكرات علمى بـا شـاگـردان, يـاران و سـران مذاهب ديگـر وقت معينــى داشت و پرداختـن به امور زندگى و كار در مزرعه و باغ نيز وقت خاص خودش را.
آن حضرت ياران و پيروان خـود رابه كسب مال حلال تشـويق مى كرد واز آنان مى خواست كه دركارخـود كـوشا باشند و از هر گونه تنبلى و كسالت دورى كنند. كار كردن و تجارت را مـوجب عزت و سـربلنـدى انسان مى دانست و مـى فـرمـود: (( صبح زود بـراى به دست آوردن عزت خود برويد.))
ولى تاكيد مى كرد كه تجارت بايد سالـم باشد و كسب در آمـد از راههاى درست و مشـروع بـاشد.
آن گرامـى هر گـونه كـوشـش و تلاش را براى تـوسعه زنـدگـى خـود و خانـواده, حج و زيارت رفتـن, صدقه دادن و صله رحـم كردن را تلاش براى آخرت مى دانست نه دنيا.
تنها به كار و كوشـش سفارش نمى كرد, بلكه خـود نيز كار مـى كـرد و در روزهاى بسيار گرم تابستان , عرق ريزان در مزرعه و باغ خـود كـار مـى كـرد . بـاغش را بيل مـى زد و آبيارى مى كرد. يكـى از يارانـش مـى گـويد: (( آن حضرت را در باغش ديـدم, پيـراهنـى تنگ, زبـر وخشـن دربـروبيل در دست بـاغ را آبيارى مى كرد وعرق ازسرو صورتـش سرازير بـود. گفتـم:((اجازه بفرماييد من كار را انجام دهـم.)) فرمود:
((مـن كسى را دارم كه ايـن كارها راانجام دهد, ولـى دوست دارم كه مرد درراه به دست آوردن روزى حلال از گرمـى آفتاب آزارببيند و خـداوند ببينـد كه مـن در پى روزى حلال هستم. ))
يكى از يارانش كه آن حضرت را در يك روز بسيار گـرم تابستـان ديـد كه كـار مـى كنـد, معتـرضـانه گفت:
(( فـدايت شـوم, شمـا بـا مقـام والايـى كه نزد خـداونــد دارى و خـويشاوندى نزديكى كه با پيغمبردارى, درچنين روزى, ايـن گونه سخت كارمـى كنـى؟)) امام (عليه السلام) پاسخ داد:
((در طلب روزى حلال بيرون آمدم تا از چـون تـويى بى نياز شوم.))
امام صادق(عليه السلام) هـم خود كارمى كرد وهم غلامان وخدمتكاران خـود را به كاروا مـى داشت وهـم كارگران روز مزد را به كار مـى گرفت.
هـر وقت كارگـرى را به كار مى گرفت پيـش از خشك شدن عرقـش مزدش را مـى پرداخت.
هنگام برداشت خـرما هم در جمع آورى آن كمك مـى كرد و هم در وزن كردن آن. و هـم به هنگـام فـروش و تقسيـم بـر فقـرا و نيـازمندان.
حقيقت اين است كه امام (عليه السلام) درنهايت علاقه به كار و تلاش, هرگز فريفته درخشش درهم و دينار نمى شد و مى دانست كه بهترين كاراز نظر خداوند تقسيم دارايى خود با نيازمندان است , حقيقتى كه ما هرگز ازعمق جان بدان ايمان عملى نداشته و نداريم.
امام خود درباره باغش مى فرمود:
وقتى خرماها مى رسد , مى گويم ديوارها را بشكافند تا مردم وارد شوند وبخورند.همچنين مى گويم ده ظرف خرما كه بر سرهر يك ده نفر بتوانند بنشينند , آماده سازند تا وقتى ده نفر خوردند, ده نفر ديگربيايند وهريك, يك مد خرما بخورند.آن گاه مى خواهم براى تمام همسايگان باغ (پيرمرد, پيرزن, مريض, كودك و هر كس ديگر كه توان آمدن به باغ را نداشته, ) يك مد خرما ببرند.
پس مزد باغبان و كارگران و... را مى دهم و باقى مانده محصول را به مدينه آورده بين نيازمندان تقسيم مى كنم ودست آخر از محصول چهار هزار دينارى, چهارصد درهم برايم مى ماند.

تجارت
امام صـادق(عليه السلام) نه تنها پيـروان و يارانـش را به كـارهاى درست و تجارت صحيح تشويق مى كرد بلكه خـود نيزگاهى به تجارت مى پرداخت. اما نه به دست خـويـش. بلكه سرمايه اش را دراختياركارگزاران و افراد مطمئن قرار مى داد تا با آن تجارت كنند.
چـون مـى شنيد كه سـودى برده و روزى به او رسيـده شادمان مـى شـد. با ايـن حال بر تجارت سالـم بسيار تاءكيد داشت و هنگامـى كه كارپرداز وى مصادف كه با سرمايه وى به تجارت مصر رفته بـود, با سـودى كلان باز گشت فرمـود : (( اين سـود خيلـى زياد است با كالاها چه كرديد كه چنيـن سـودهنگفتـى به دست آورديـد؟))
مصادف پاسخ داد:(( چـون به مصرنزديك شديـم از كاروانهاى كه از مصر مىآمدند از وضع كالاى خويـش پـرسيـديم. دانستيـم كه ايـن كالا مـورد نيازمردم مصر است و در بازار آنجا بسيار ناياب است.
از ايـن رو با هـم پيمان بستيم كه كالايمان را جزدربرابر هر يك دينار سرمايه يك دينار سـود, كمترنفروشيم, ايـن بـودكه سـودزيادى بـرديـم.))
امام (عليه السلام) فـرمـود: ((سبحان الله, عليه مسلمانان هـم پيمان مـى شـويد كه كالايتان را جزدر برابـر هر دينار سرمايه يك دينار سـود كمتـر نفروشيـد! ))
سپـس اصل سرمايه اش را بـرداشت و فرمـود: ((مـن را به ايـن سـود نيازى نيست. اى مصادف , چكاچك شمشيـرها از كسب روزى حلال آسان تـر است.))
چـون امـام (عليه السلام) ايـن گـونه سـود بـردن را اجحـــاف در حق مسلمانان مى دانست به كارگزار خـود اعتراض كرد و از آن سود چيزى بر نگرفت.

آموزش نيكي ها
حضرت آن چه را كه مى خواست به ديگران بياموزد عملي مى آموخت . برهيچ معروفى امر نمى كرد, جز آنكه خود بـيشتر وپـيشتر از ديگران بـدان عملى مى كرد و از هيچ منكرى نهى نمى كردند; جـز آن كه خـود هميشه از آن اجتناب مى نمودند. و به يارانش نيز مى فرمود:
(( كونوا دعاه للناس بغير السنتكم )) مردم را به غير زبانتان به نيكى فرا خوانيد.
يكى از بـستـگان امام صادق(عليه السلام)از آن حـضرت بـدگويى كرده بـود.
وقتى بـه آن حضرت خبـر رسيد. بـدون آن كه عكس العمل شديدى از خود نشان دهند, بـا آرامش بـرخاستند و وضو گرفتند ومشغول نماز شدند. يكى از حـاضران بـه نام (( حـماد لحـام )) مى گويد:
من گمان كردم حـضرت مى خواهد آن شخص را نفرين كند, ولى بـرخلاف تـصور خود ديدم آن بزرگوار بعد از نماز چنين دعا كرد: خدايا من حقم را به او بخشيدم. تواز من بزرگوارتر و سخى ترى او را بـه من بـبـخش و كيفر مكن!

بازداشتن از بدي ها
امام صادق(عليه السلام)شنيده بـودند كـه ازمـسـلـمـانان مـردى بـه نام ((شقرانى )) شراب خورده است و به دنبـال فرصتى بـودند كه نهى از منكر كنند.
روزى او بـراى دريافت سهمى از بـيت المال نزد حـضرت آمد . حضرت ضمن اين كه سهمى از بيت المال
بـه او دادند بـا لحنى ملاطفت آميز فرمودند:
كار خوب از هركسى خوب است, ولى از تو بـه واسطه آشنايى كه بـا ما دارى و آزاد شده پـيامبـر هستى زيبـاتراست. وكار بد از هر كسى بد است, و از تو بـه خاطر همين انتساب زشت تر و قبيح تر است.
شقرانى بـا شنيدن اين جـمله دانست كه امام از شراب خـوارى او آگاه بـوده و در عين حال بـه او محبـت كرده است.
نادم گشت و در درونش تحولى ايجاد شد.

اختصار در سخن
از ويژگى هاى تمام معصومين اختصار درسخن وخطابـه وپرهيز از سخنان زايد بوده است. امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد:
(( ثلاثه فيهن البلاغه التقرب من معنى البـغيه والتعبـد من حشوالكلام والدلاله بالقليل على الكثـير))
سـه چـيز از بـلاغت اسـت :
استفاده از رساترين عبارات براى رسانيدن مطالب, مخاطبان و دورى از سخنان زايد و بـيهوده كه شنونده را خسته مى كند واستفاده از جملات كوتاه و پرمعنا.

مهمان نوازي
ابن ابى يعفور مى گويد: شخصى نزد امام صادق (عليه السلام) ميهمان بود.
ميهمان برخاست تا برخى از كارهاى منزل آن حضرت را انجام دهد. وى نپذيرفت وخودش آن كار را انجام داد. آن گاه فرمود:
پيامبر (صلّي الله عليه وآله) از به كار گرفتن ميهمان نهى نموده است.
مالك بن انس, فقيه مدينه مى گويد: هرگاه نزد امام صادق (عليه السلام) مى رفتم , آن حضرت بالش به من مى داد تا برآن تكيه كنم. او ارج و منزلتى برايم قأل بود و مى فرمود: مالك! دوستت دارم. من از اين گفته او خرسند مى گشتم و به اين جهت, حمد و سپاس الهى را به جاى مىآوردم.

همزيستى و مدارا با مسلمانان
امام صادق(عليه السلام) شيعيان رابه همزيستى با اهل سنت دعوت مى كرد تا به اين طريق هم شيعيان از جامعه اكثريت منزوى نشوند وهم بتوان احكام واصول شيعى رابا ملاطفت به آنان منتقل كرد.
ازاين روى در مدار حق با مسامحه با آنان رفتار مى شد, اما اين سهل گرفتن هرگز به معناى زير پاى گذاشتن اصول نبود و آن جا كه مسئله اصولى در ميان بود , حضرت هرگز تسليم نمى شد.
از جمله دريكى از سفرها , امام صادق (عليه السلام) به حيره ( ميان كوفه و بصره ) آمد.
در آن جا منصور دوانيقى به خاطر ختنه فرزندش جمعى را به مهمانى دعوت كرده بود. امام نيز ناگزير در آن مجلس حاضر شد.
وقتى كه سفره غذا انداختند, هنگام صرف غذا,يكى ازحاضران آب خواست ولى به جاى آن, شراب آوردند , وقتى ظرف شراب را به او دادند ,امام بى درنگ برخاست ومجلس را ترك كرد و فرمود: رسول خد(صلّي الله عليه وآله) فرمود: (ملعون من جلس على مأده يشرب عليها الخمر.)
ملعون است كسى كه دركنار سفره اى بنشيند كه در آن سفره شراب نوشيده شود.

شجاعت
امام صادق(عليه السلام) در برابر ستمگران از هر طايفه و رتبه اى به سختى مى ايستاد و اين شهامت را داشت كه سخن حق را به زبان آورد واقدام حق طلبانه راانجام دهد, هرچند باعكس العمل تندى رو به رو شود .
لذا وقتى منصور از او پرسيد: چرا خداوند مگس را خلق كرد؟ فرمود: تا جباران را خوار كند. وبه اين ترتيب منصور را متوجه قدرت الهى كرد.
و آن گاه كه فرماندار مدينه در حضور بنى هاشم در خطبه هاى نماز به على (عليه السلام) دشنام داد , امام چنان پاسخى كوبنده داد كه فرماندار خطبه را ناتمام گذاشت و به سوى خانه اش راهى شد.

برخورد با حاكمان
امام حتى در مجالس عمومى خليفه نيز حاضر نمى شد ; زيرا حكومت را غاصب مى دانست وحاضر نبود با پاى خود بدان جا برود, زيرا با اين كار از ناحق بودن آنان , چشم پوشى مى شد و تنها زمانى كه اجبار بود به خاطر مصالح اهم به آن جا مى رفت; لذا منصور ضمن نامه اى به وى نوشت : چرا تو به اطراف ما مانند ساير مردم نمىآيى ؟ امام در پاسخ نوشت:
نزد ما چيزى نيست كه به خاطر آن از تو بترسيم و بياييم , نزد تو در مورد آخرتت چيزى نيست كه به آن اميدوار باشيم.
تو نعمتى ندارى كه بياييم و به خاطر آن به تو تبريك بگوييم و آنچه كه اكنون دارى آن را بلا و عذاب نمى دانى تا بياييم و تسليت بگوييم.
منصور نوشت: بيا تا ما را نصيحت كنى. امام نيز نوشت : كسى كه آخرت را بخواهد, با توهمنشين نمى شود و كسى كه دنيا را بخواهد, به خاطر دنياى خود تو را نصيحت نمى كند.

تاكيد بر ذكر نام خدا
مرازم بن حكيم مى گويد :
امام صادق (عليه السلام) دستور داد تا نامه اى براى او نوشتند. در آن نامه جمله ان شإالله را ننوشته بودند . نامه را خواند و فرمود :
چگونه اميدواريد كه اين كار ( كه به خاطرآن اين نامه نوشته شده است. ) به سرانجام برسد ، در حالي كه در آن جمله ان شإالله وجود ندارد !
آن گاه دستور آن جمله به نامه اضافه گردد(*4)

پايدارى و درستكارى
1 - امام جعفر بن محمدالصادق‏عليه السلام را فرزندى بود به نام "اسماعيل".وى بزرگ‏ترين فرزند آن‏حضرت بود. چون بزرگ شد مجمع فضايل‏ومكارم گشت تا آنجا كه گمان مى‏رفت او پس از پدرش جانشين وى‏وپيشواى مردمان خواهد بود. چون اسماعيل در نبوغ كمال يافت، مرگ‏وى را امان نداد. امام براى درگذشت او بيرون نرفت بلكه يارانش را براى‏آيين خاك سپارى به خانه‏اش فراخواند و بهترين و گواراترين خوراكها رابراى ايشان فراهم ساخت.
از آن‏حضرت در باره اندوهش بر جوانِ از دست‏رفته‏اى كه در بهارزندگانى‏اش پرپر شده بود بى آنكه از حياتش كامى بردارد، سؤال كردند،ايشان در پاسخ فرمود:
"چه كنم كه خود ديده‏ايد در باره اصدق الصادقين )يعنى پيامبر( آمده‏است: همانا تو مى‏ميرى و اينان نيز قطعاً مى‏ميرند".

"اگر تو گرفته شدى من ماندم و اگر تو مبتلا گشتى من سالم ماندم".
سپس به زنانى كه بانگ و فرياد سرداده بودند روى‏كرد و آنان را سوگندداد كه دست از داد و فرياد بردارند. آنگاه فرزندش را به آرامگاهش بردوفرمود:
"پيراسته باد آنكه فرزندان ما را مى‏كشد و ما براى او جز بر محبّت‏خويش نمى‏افزاييم".
و پس از به خاك سپردن او نيز فرمود:
"ما قومى هستيم كه درباره هر كسى كه او را دوست داشته باشيم آنچه‏را كه بپسنديم از خدا درخواست مى‏كنيم واو نيز به ما عطا مى‏كند،وچنانچه او در باره كسى كه ما دوستش داريم چيزى را بپسندد كه به نظرما نا خوشايند است ما به آن امر راضى هستيم". 2 - امام فرزند ديگرى داشت كه گاه در برخى از خيابانهاى مدينه باچالاكى وچابكى پيشاپيش امام حركت مى‏كرد. روزى لقمه‏اى در گلوى‏اين پسر ماند و به همين سبب روبه‏روى چشمان امام صادق جان داد. امام‏بر او گريست، امّا زبان به ناله و بى‏تابى نگشود و تنها جنازه فرزندش رامخاطب قرار داد و فرمود:

نگرش انسانى امام‏
در واقع نگرش انسانى امام صادق‏عليه السلام از نگرش اسلام به انسانيّت درساختها و مفاهيم گوناگون آن مايه مى‏گيرد. من نمى‏خواهم به تفصيل‏درباره اين بُعد از زندگى امام بپردازم. چرا كه مباحث تفصيلى در اين‏خصوص را موكول به فرصتهاى ديگر كرده‏ام، امّا براى آنكه از شدت عشق‏امام به انسانيّت و ارج نهادن به حقوق آن كه صخره‏هاى سترگ در برابرآن سر فرود مى‏آورند و ستارگان و درختان در برابرش به سجده مى‏افتند،پرده برداريم. چند نمونه كوچك از اين موارد را ذكر مى‏كنيم:

مصادف نزد ابو عبداللَّه‏عليه السلام رفت. دو كيسه در دست داشت كه در هركيسه يك هزار دينار بود.. او عرض كرد: فدايت شوم اين كيسه سرمايه‏واين يكى سود است. امام پرسيد: اين سود، بسيار است مگر شما با اين‏كالا چه كرديد؟ مصادف داستان تجارت خود را براى امام صادق بازگفت: آن‏حضرت با شنيدن حرفهاى مصادف فرمود:
"سبحان اللَّه! آيا بر قومى از مسلمانان سوگند ياد كرده‏ايد كه كالاى‏خود را به آنان نمى‏فروشيد مگر آنكه در ازاى هر دينار، يك دينار سودبگيريد"؟!
آنگاه يكى از دو كيسه را برداشت و فرمود: "اين سرمايه من است‏وما نيازى به سود نداريم".
سپس فرمود: "اى مصادف! چكاچك شمشيرها آسانتر از يافتن‏روزى حلال است"(21).

مرد گفت: فدايت شوم مادر اين غلام كنيزى مشرك است. حضرت‏پاسخ داد: آيا نمى‏دانى كه هر امّتى را نكاحى است؟

1 - به حاجب و غلام خويش، مصادف، هزار دينار داد و به او گفت:آماده شو تا براى كارى تجارى به مصر روى، زيرا تعداد خانواده من زياداست. مصادف، وسايل سفر را فراهم‏آورد و با بازرگانان به مصر رفت.چون نزديك شهر رسيد، كاروانى تجارى در بيرون شهر به استقبال آنان‏آمده ايشان از آن كاروان در باره وضعيّت كالايى كه با خود آورده بودندسؤال كردند كه آيا در مصر چنين كالايى هست يا نه؟ كاروانيان پاسخ‏دادند: چنين كالايى در مصر نيست. آنگاه سوگند خوردند و قرار دادبستند كه از هر دينار يك دينار سود بگيرند )يعنى سود را مضاعف قراردهند(. آنان بعد از فروش اجناس خود پول خود را گرفتند و به مدينه‏برگشتند. 2 - امام دوستى داشت كه هيچ‏گاه از او جدا نمى‏شد. روزى او برغلامش خشم گرفت و زبان به ناسزا گشود وگفت: كجايى اى پسر زنِ‏زناكار!! چون ابو عبداللَّه اين سخن شنيد، دستش را بالا آورد و به‏پيشانى‏اش زد و گفت: سبحان اللَّه! آيا به مادرش تهمت مى‏زنى؟! من تورا خوددار و پرهيزكار مى‏ديدم. 3 - امام همراه با برخى از يارانش جنازه‏اى را تشييع مى‏كردند. دوال‏نعل آن‏حضرت پاره شده بود. در اين هنگام مردى دوال نعل خود را پيش‏آورد تا به امام بدهد، امّا آن‏حضرت فرمود: آن را براى خودت نگاه‏داركه صاحب مصيبت به شكيبايى بر آن سزاوارتر است. 4 - يكى از اصحاب آن‏حضرت نقل كرده است: مردم مدينه دچارگرانى و قحطى شدند آن چنان كه حتّى توانگران گندم را با جو مى‏آميختندو مى‏خوردند. ابو عبداللّه‏عليه السلام نيز طعامى خوب داشت كه برايش كافى بودو اوّل سال آن را تهيه كرده بود. آن‏حضرت به يكى از غلامانش فرمود:براى ما جو بخر و با اين طعام بياميز يا آن را بفروش. زيرا ما خوش‏نداريم كه خود غذاى گوارا بخوريم و مردم غذاى ناگوار!! 5 - يكى ديگر از ياران امام نقل كرده است كه بر ابو عبداللَّه كه در باغ‏خود بود، وارد شدم. او در حالى كه پيراهنى بر تن داشت، بيلى به دست‏گرفته بود ومشغول كار بود و مى‏فرمود: من در برخى از قسمتهاى زمينم‏كار مى‏كنم با آنكه كسانى را دارم كه اين كارها را انجام دهند. اين براى آن‏است كه خداوند بداند من در پى روزى حلال هستم.

بخشندگى و جوانمردى امام‏

امام‏عليه السلام فرمود:
"آرى من دستور داده‏ام هر گاه كه ميوه مى‏رسد، ديوارها را خراب‏كنند تا مردم بيايند و بخورند و فرمان داده‏ام كه ظرفهائى بگذارند و بر هرظرف ده تن بنشينند(13). هر گاه ده تن خوردند ده تن ديگر بيايند)وبخورند( و براى هر يك از آنها يك مُدّ خرما گذارده مى‏شود.وهمچنين دستور داده‏ام براى همسايگان اين زمين از پيرمرد و پيرزن‏وبيمار و كودك و هر كس كه نمى‏تواند بيايد، يك مُدّ وزن كنند و چون‏مزد كارگران و وكلا را پرداخت كردم باقيمانده را به مدينه آورده آن را برساكنان بيوت و مستحقان، بر حسب استحقاقشان، تقسيم مى‏كنم و پس ازاين براى من 400 دينار باقى مى‏ماند حال آنكه غلّه اين زمين 4000 دينارمى‏باشد.
اين بيان نشانگر آن است كه امام‏عليه السلام 910 از محصولات اين زمين را دروجوه خيريه مصرف مى‏كرده و تنها 110 از آن را براى خود برمى‏داشته‏است.

همين كه آن‏حضرت از دنيا رفت و نيازمندان ديدند كه از پخش گوشت‏و نان و پول شبانه خبرى نيست، دريافتند آن مرد ابو عبداللَّه الصادق بوده‏است.(14)

ابو عبداللَّه آن قدر انفاق مى‏كرد كه براى خانواده‏اش چيزى باقى‏نمى‏ماند.(15)

امام فرمود: راه خود را به طرف اين مرد كج كن. من مى‏ترسم كه اوتشنه باشد. ما به طرف آن مرد راه خود را كج كرديم. ديديم كه او مسيحى‏است و مويى بلند دارد. امام‏عليه السلام از او پرسيد: آيا تشنه هستى؟ مرد پاسخ‏داد: آرى. امام به من فرمود: فرود آى و سيرابش كن. پس من آمدم‏وسيرابش كردم و مجدداً سوار شديم وبه راه افتاديم. به آن‏حضرت عرض‏كردم: آن مرد مسيحى بود آيا براى يك مسيحى كار مى‏كنى؟! فرمود: اگردر چنين حالتى باشند، بله.

شاعر گفت:
ألبسك اللَّه منه العافيه‏
فى نومك المعترى وفى ارقك(16)
يخرج من جسمك السقام كما
اخرج ذل السؤال من عنقك(17)
پس امام فرمود: اى غلام چقدر نزد توست؟
غلامش گفت: چهار صدتا. ايشان فرمودند: همه را به اشجع بده.

چون وفات آن‏حضرت فرا رسيد، فرمود هفتاد دينار به پسر عمويش‏حسن بن على افطس بدهند. كسى از آن‏حضرت پرسيد:
آيا به مردى كه با تيغ بر تو حمله برد تا شما را به قتل رساند مال‏مى‏بخشى؟!
امام در پاسخ او فرمود:
"واى بر شما مگر نخوانده‏ايد:
)وَالَّذِينَ يَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَن يُوصَلَ وَيَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَيَخَافُونَ سُوءَالْحِسَابِ(18)).
"كسانى كه به پيوند آنچه خداوند فرموده مى‏كوشند و از پروردگارشان و ازبدى حساب مى‏ترسند."
همانا خداوند بهشت را آفريد و خوشبويش ساخت وبوى آن را معطّرگردانيد تا از هزار سال راه به مشام رسد، امّا اين بو را نه افراد عاق شده‏وكسانى كه با خويشان خود قطع رابطه كرده‏اند،استشمام نخواهند كرد".(19) 1 - سعيد بن بيان گويد: روزى مفضل بن عمر به من و خواهرم برخوردكرد وما در باره ميراثى مشغول گفتگو و مشاجره بوديم. مفضل ساعتى‏نزد ما درنگ كرد و آنگاه گفت: بياييد به خانه. ما به خانه او رفتيم و اوبا پرداخت 400 درهم ميان ما سازش برقرار كرد. وى اين مبلغ را از نزدخود پرداخت و آنگاه كه از هر يك از ما در مورد طرف مقابلش وثيقه‏گرفت گفت: بدانيد كه اين مبلغ از مال من نبود بلكه ابو عبداللَّه الصادق‏مرا فرمود كه هرگاه دو تن از ياران ما با يكديگر به نزاع پرداختند ميان‏آنان سازش برقرار كنم و از مال او فديه دهم. اين مبلغ از مال ابو عبداللَّه‏بود. 2 - مردى نزد امام صادق‏عليه السلام آمد و عرض كرد: شنيده‏ام كه تو در عين‏زياد )نام قريه امام صادق( كارى مى‏كنى كه دوست دارم از زبان خودت‏شرح آن را بشنوم. 3 - هشام بن سالم يكى از ياران برجسته آن امام نقل مى‏كند: ابوعبداللَّه‏را عادت بر اين بود كه چون هوا تاريك مى‏شد و پاسى از شب مى‏گذشت‏كيسه‏اى برمى‏گرفت كه در آن گوشت و نان و پول بود. آن را بر گردنش‏مى‏افكند و به سوى نيازمندان مدينه مى‏رفت و محتويات كيسه را بين آنان‏تقسيم مى‏كرد در حالى كه هيچ يك از آنها حضرتش را نمى‏شناختند. 4 - هياج بسطامى در باره بخشندگى امام صادق‏عليه السلام مى‏گويد: 5 - مصادف، دربان امام صادق، مى‏گويد: در ميان مكّه و مدينه باابوعبداللَّه همراه بودم. به مردى كه در زير يك درخت نشسته بودبرخورديم. 6 - امام صادق در آن روزى كه اشجع سلمى، شاعر ملهم، نزد وى آمدبيمار بود. اشجع در كنار امام نشست و از احوالش پرسيد. حضرت به اوفرمود: از بيماريم بگذر، بگو براى چه آمده‏اى؟ 7 - امام به وسيله ابو جعفر خشعمى - يكى از راويان مورد اعتمادش -كيسه پولى براى يكى از پسر عموهايش كه از بنى هاشم بود فرستاد و به‏ابوجعفر فرمود: اين راز را نزد خود نگهدار. چون ابو جعفر نزد آن‏هاشمى رسيد و پول را به وى داد، او گفت: خدا كسى را كه اين پول رافرستاده جزاى نيكو دهد! هر ساله وى چنين مبلغى براى ما مى‏فرستد و ماتا سال آينده زندگى خود را با آن مى‏گذارنيم. امّا جعفر )امام صادق‏عليه السلام(با وجود فراوانى مالش حتّى يك درهم به من نمى‏رساند.

شكيبايى و مهربانى امام صادق‏

اگر دشنام‏دهنده از خويشان نزديكش بود، با دادن پول با وى رابطه‏برقرار مى‏كرد و به الطاف و نيكيهاى خويش مى‏افزود و مى‏فرمود: من‏دوست‏دارم خداوند بداند كه من گردنم را در برابر خويشانم فرود مى‏آورم‏و به سوى آنان شتاب مى‏جويم پيش از آنكه از من بى‏نيازى جويند.
سرورم براستى تو چه بزرگ و شكيبا بودى! چه روح بزرگى داشتى‏وسينه‏ات چه گشاده و خُلق و خويت چه نيكو بود!

اگر اين داستان كوچك را به وضع اجتماعى آن روزگارى كه با بردگان‏مانند حيوانات رفتار مى‏شد و به مجرد اينكه خطايى از آنان سرمى‏زد به‏باد كتك گرفته مى‏شدند، اضافه كنيم به ابعاد كمال والاى انسانيّت درقلب بزرگ آن‏حضرت پى خواهيم برد.

آنگاه افزود:
"آزرم و پاكدامنى و ناتوانى )ناتوانى زبان نه قلب( از ايمان است".

امام صادق‏عليه السلام سيمايش دگرگونه شد و به جايگاه خويش بازگشت‏چون علّت را جويا شدند، فرمود: من نه از مرگ بچه سيمايم دگرگونه شدبلكه از اينكه چون بر كنيز وارد شدم از من بسيار ترسيد، هنگامى كه امام‏آن كنيزك ترسان و هراسان را ديد به وى فرمود: تو براى خدا آزادى، توبراى خدا آزادى!!
آيا درخشش نور انسانيّت را در سيماى امام مشاهده مى‏كنيد كه‏چگونه به خاطر ترس يك كنيز رنگ چهره‏اش دگرگون مى‏شود، امّا ازمرگ فرزند كوچك خويش احساس اضطراب و اندوه نمى‏كند!

امام از او پرسيد: چقدر پول در آن بود؟
مرد پاسخ داد: هزار دينار
امام او را به منزل خويش برد و هزار دينار به وى داد.
مرد رفت و پس از چندى كيسه پول خود را كه در آن هزار دينار بودپيدا كرد. بنابراين پولى را كه از امام گرفته بود، با پوزش و عذر بسيار نزدآن‏حضرت آورد، امّا ايشان از گرفتن پول خوددارى كرد و فرمود: چيزى‏كه از دستانم بيرون آمد ديگر به سوى من بازنگردد!
مرد از نزد امام خارج شد و از مردم پرسيد: اين مرد كيست؟ به اوگفتند: او جعفر بن محمّد است. مرد گفت: چنين كسى نا گزير بايد چنين‏رفتارى داشته باشد!( 1 - آن‏حضرت هرگاه از كسى ناسزا و دشنامى مى‏شنيد به جايگاه‏نمازش مى‏رفت و ركوع و سجود بسيار انجام مى‏داد و فراوان مى‏گريست واز خداوند براى كسى كه دشنام وناسزايش گفته بود، طلب‏آمرزش مى‏كرد. 2 - غلامش را در پى كارى فرستاد. زمانى گذشت و نيامد. امام در پى‏او روانه شد و ناگهان او را يافت كه در گوشه‏اى خفته است. آن‏حضرت‏آمد و در كنار غلام نشست و شروع به باد زدنش كرد همين كه غلام بيدارشد امام به او فرمود: فلانى! اين چه كارى است روز و شب مى‏خوابى.شب از آن تو باد و روز سهم ماست از تو!! 3 - روزى آن‏حضرت، غلام عجمى خود را در پى حاجتى بيرون فرستادچون غلام بازگشت نتوانست خوب به امام پاسخ گويد، زيرا كاملاًنمى‏توانست به زبان عربى سخن بگويد، امام صادق‏عليه السلام به جاى آنكه‏مطابق رسم معمول زمان خويش، بروى فرياد كند و او را از خود براند،قلب غلام را تسكين داد ونگرانى و اضطراب آن را آرام بخشيد چرا كه به‏وى گفت، تو زبانت در مانده است امّا قلبت درمانده نيست. 4 - آن‏حضرت خانواده خويش را از اينكه براى رسيدن به پشت بام، به‏جاى پلكان از نردبان استفاده كنند منع كرده بود. روزى وارد خانه شدوديد يكى از كنيزانش كه بچه آن‏حضرت را بزرگ مى‏كرد بالاى نردبان‏است و كودك هم در آغوش اوست. همين كه چشم كنيز به امام افتادترسيد! و زانوانش به لرزه درآمد و كودك از دستش فروافتاد و مرد. 5 - برخى از حاجيانى كه ميان مكّه و مدينه رفت و آمد مى‏كردند،خوابيدن در مسجد النبى‏صلى الله عليه وآله را بر كرايه كردن محلّى براى خواب، ترجيح‏مى‏دادند. يك بار يكى از آنان خفته بود و امام صادق در كنارش نمازمى‏گزارد. چون مرد بيدار شد كيسه پولش را نيافت. ناگهان متعرّض امام‏كه نمى‏شناختش شد و به آن‏حضرت گفت: تو كيسه پول مرا دزديدى!

شمه اى از اخلاق ، صفات و كرامات ابوعبداللّه جعفر بن محمّد الصادق عليه السلام

ابن طلحه مى گويد: (20) وى از بزرگان و سادات اهل بيت است . صاحب علوم كثير، عبادت فراوان ، اوراد دائم زهد آشكار و تلاوت بسيار، معانى قرآن كريم را بدقت بررسى و از اقيانوس قرآن گوهرهاى ارزنده را استخراج مى كرد و نتايج شگفتى به دست مى آورد و اوقاتش را به انجام طاعات گوناگون تقسيم مى كرد به گونه اى كه از خود در آن باره حساب مى كشيد. ديدنش انسان را به ياد آخرت مى انداخت و شنيدن سخنش باعث پارسايى در دنيا مى شد. نتيجه پيروى از رهنمودهايش بهشت بود، نور جمالش ‍ گواهى مى داد كه او از سلاله نبوت است و پاكيزگى اعمالش روشن مى ساخت كه او از دودمان رسالت است . گروهى از بزرگان مذاهب و دانشمندان برجسته آنها مانند يحيى بن سعيد انصارى ، ابن جريح ، مالك بن انس ، ثورى ، ابن عيينه ، ابوحنيفه ، شعبه ، ايوب سجستانى و ديگران از او حديث نقل كرده اند و از دانشش بهره جسته اند. و اين بهره مندى از او را براى خود منقبتى دانسته و باعث شرف و فضيلت خويش شمرده اند.

مى گويد: او چندين لقب دارد كه مشهورتر از همه صادق است و از جمله آنها صابر، فاضل و طاهر مى باشد.

امّا مناقب و صفات آن حضرت بيش از حد شمار است و عقل و فهم شخص آگاه و بصير درباره انواع مناقبش حيران است تا آن جا كه علوم سرشارى كه به خاطر تقواى زياد بر قلبش جارى بود، همه احكامى را كه علل آنها براى كسى قابل درك نيست و علومى را كه عقول از احاطه به حكم آنها قاصر است به او نسبت داده و از وى روايت كرده اند. گويند كتاب جفرى كه در مغرب به پسران عبدالمؤ من به ارث رسيده ، از جمله سخنان اوست . براستى كه اين خود منقبتى والا و در مقام فضايل ، مرتبه بلندى است .

ابن ابى حازم گويد: من در خدمت جعفر بن محمّد عليه السلام بودم ناگاه دربانش آمد و گفت سفيان ثورى پشت در است ، فرمود: بگو بيايد. سفيان وارد شد، جعفر بن محمّد عليه السلام فرمود: اى سفيان تو كسى هستى كه پادشاه در جستجوى تو است و من از پادشاه بر حذرم ، بلند شو و از منزل محترمانه بيرون برو. سفيان عرض كرد: يك حديث بفرماييد تا بشنوم و برخيزم . جعفر بن محمّد عليه السلام فرمود: ((پدرم از قول جدم براى من نقل كرد كه رسول خدا صلى اللّه عليه و اله فرمود: كسى كه خداوند به او نعمتى داده ، بايد خدا را حمد و سپاس گويد و هر كه ديرتر روزى اش را رساند، بايد از خداوند طلب آمرزشى كند و هر كه به او اندوهى رسيد، بايد بگويد: (( لا حول و لا قوة الا باللّه (العلى العظيم ) )) . همين كه سفيان بلند شد، جعفر بن محمّد فرمود: سفيان اين سه را فراگير كه بسيار مهم است .

سفيان مى گويد: بر جعفر بن محمّد عليه السلام وارد شدم در حالى كه جامه اى از خز سياه بر تن و عبايى از خز بر دوش داشت . با تعجب به آن حضرت نگاه مى كردم ! فرمود: ((اى ثورى ! چه شده است كه به ما نگاه مى كنى شايد تو از لباس ما در شگفتى ؟ عرض كردم : يابن رسول اللّه اين لباس شما و پدرانتان نيست ، فرمود: اى ثورى ! آنها در زمان تنگدستى و نيازمندى بودند، به مقدار تنگدستى و نيازمنديشان عمل مى كردند و امروز هنگام فراوانى نعمت است . آنگاه آستين جامه را پس زد، زير آن جامه پشمينه سفيدى نمودار شد كه دامن و آستينش از دامن و آستين لباس رويى كوتاهتر بود، فرمود: اى ثورى ! اين لباس زير را براى خداى تعالى و اين لباس ‍ رويى را براى شما پوشيده ايم . آنچه براى خداست پنهان داشته ايم و آنچه براى شماست آشكار كرده ايم .))

هياج بن بسطام مى گويد: جعفر بن محمّد عليه السلام بقدرى ديگران را اطعام مى كرد كه براى خانواده خويش چيزى نمى ماند و همواره مى فرمود: ((كار نيك به كمال نمى رسد مگر به سه چيز: تاءخير نينداختن ، كوچك شمردن و پنهان داشتن .))(21)

از عمرو بن ابى مقدام نقل شده كه مى گويد: من هر وقت به سيماى جعفر بن محمّد عليه السلام مى نگريستم ، مى فهميدم كه او از دودمان نبوت است .

برذون بن شبيب نهدى كه اسم اصلى اش جعفر بود مى گويد: از جعفر بن محمّد عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: ((درباره ما همان حقى را رعايت كنيد كه عبد صالح - حضرت خضر - درباره يتيمان رعايت كرد كه پدر و مادرشان صالح بودند.))

از صالح بن اسود نقل شده كه مى گويد: از جعفر بن محمّد صلى اللّه عليه و اله شنيدم كه مى گفت : ((از من بپرسيد پيش از آن كه مرا نياييد زيرا هيچ كس بعد از من براى شما چون من حديث نخواهد گفت .))

ميان جعفر بن محمّد عليه السلام و عبداللّه بن حسن در اول روز سخنى رد و بدل شد و عبداللّه بن حسن با امام به درشتى سخن گفت . بعد كه جدا شدند و راهى مسجد گشتند، جلو مسجد به هم رسيدند. ابوعبداللّه جعفر بن محمّد عليه السلام رو به عبداللّه بن حسن كرد و فرمود: امروز را چگونه گذراندى اى ابا محمّد؟ وى مثل يك آدم عصبانى جواب داد: خوب . فرمود: اى ابا محمّد! آيا مى دانى كه صله رحم حساب را سبك مى كند؟ عبداللّه گفت : تو همواره چيزى مى گويى كه من نمى فهمم ! فرمود: بنابراين براى تو قرآن مى خوانم ، گفت : آن را بگو! فرمود: بسيار خوب ، گفت : پس ‍ بگو! اين آيه را تلاوت كرد: (( والذين يصلون مآ امر اللّه به ان يوصل و يخشون ربهم و يخافون سوء الحساب )) عبداللّه پس از اين سخنان عرض كرد: پس از اين مرا نخواهى ديد كه قطع رحم كرده باشم .(22)

در ارشاد مفيد - رحمه اللّه - آمده است كه امام صادق ، جعفر بن محمّد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب عليه السلام از ميان برادرانش ، جانشين و وصى پدرش بود و پس از وى عهده دار امامت شد و بر همه آنها برترى داشت و از همگى پرآوازه تر و ارجمندتر و در نظر عامه و خاصه والامقام تر بود و مردم بقدرى از علوم آن حضرت نقل كرده اند كه از هر سو به نزد او مى شتافتند و آوازه اش در همه جا پيچيده بود و دانشمندان به قدرى كه از آن حضرت روايت كرده اند از هيچ يك از اهل بيت ، روايت نكرده اند و از هيچ يك از عالمان و صاحبان آثار و ناقلان اخبار به اندازه امام صادق عليه السلام حديث نقل نشده است تا جايى كه محدثان ، نام راويان مورد وثوقى را كه از آن حضرت روايت كرده اند، بر شمرده و شمار آنان را از اهل آراء و عقايد گوناگون ، چهار هزار تن بر آورد كرده اند. كه اين خود يكى از دلايل روشن امامت آن حضرت است كه عقلها را حيران ساخته و زبان مخالفان را از ايراد شبهات درباره امامتش لال كرده است .(23)

حافظ ابونعيم مى گويد: براستى كه ابوعبداللّه ، جعفر بن محمّد الصادق عليه السلام به عبادت و خضوع در پيشگاه خدا رو آورده بود و كناره گيرى از دنيا و خشوع را برگزيده و از رياست و اجتماعات گريزان بود.(24)

بعضى گفته اند: تصوف ، بهره گرفتن از نسب و ترقى كردن به وسيله اسباب است .(25)

ابن جوزى مى گويد: جعفر بن محمّد عليه السلام از حب رياست و روگردان و سرگرم عبادت بود.(26)

از ابن حمدون نقل شده است كه منصور دوانيقى در نامه اى به جعفر بن محمّد عليه السلام نوشت : چرا شما مثل ساير مردم نزد ما رفت و آمد نمى كنيد؟ در پاسخ نوشت : نه ما كارى كرده ايم كه به خاطر آن از تو بيم داشته باشيم و نه تو از امور آخرت چيزى دارى كه به آن اميد نزد تو آمد و رفت كنيم و نه در نعمتى هستى كه به تو گوارا با بگوييم و نه مصيبتى را مى بينيم كه تو را تسليت بدهيم پس نزد تو بياييم چه كنيم ؟ مى گويد: منصور با شنيدن اين پاسخ ، نوشت ، همراه ما باش تا ما را نصيحت كنى ! جواب داد: كسى كه هدفش دنيا باشد تو را نصيحت نمى كند و آن كه هدفش آخرت است ، همراه تو نمى شود. منصور گفت : به خدا سوگند كه اين سخن ، جايگاه مردمى را كه هدفشان دنياست از مردمى كه طالب آخرتند در نزد ما مشخص كرد و براستى كه جعفر بن محمّد عليه السلام خود طالب آخرت است نه طالب دنيا.(27)

فصل

امّا كرامات امام صادق عليه السلام در (( كشف الغمه )) به نقل از كتاب ابن طلحه (28) آمده است كه مى گويد: عبداللّه بن فضل بن ربيع از پدرش نقل كرده ، مى گويد: منصور، در سال ۱۴۷ سفر حج كرد و بعد به مدينه رفت و به ربيع گفت : كسى را به دنبال جعفر بن محمّد عليه السلام بفرست تا او را با رنج و عذاب نزد ما بياورد. خدا مرا بكشد، اگر من او را نكشم ! ربيع چنان وانمود كرد كه فراموش كرده است . دوباره منصور تكرار كرد و به ربيع گفت : كسى را بفرست تا او را با رنج و عذاب بياورد، باز ربيع خود را به غفلت زد. اين بار منصور نامه تندى به ربيع نوشت و در نامه به ربيع پرخاش كرد و فرمان داد كه كسى را بفرستد تا جعفر بن محمّد عليه السلام را بياورد. ربيع كسى را فرستاد، وقتى كه حضرت را آوردند، ربيع عرض كرد: يا اباعبداللّه به خدا پناه ببر كه منصور به گونه اى دنبال تو فرستاده كه جز خدا كسى شرّ او را دفع نمى كند. جعفر بن محمّد عليه السلام گفت : (( لا حول و لا قوة الا باللّه ، )) آنگاه ربيع حضور وى را به اطلاع منصور رساند. همين كه امام عليه السلام وارد شد، منصور شروع به تهديد آن حضرت كرد و سخنان درشت به زبان آورد و گفت : اى دشمن خدا! مردم عراق تو را رهبر خود دانسته و زكات مالشان را براى تو مى فرستند و تو از سلطنت من سرپيچى مى كنى و در پى آشوب و غائله هستى ، خدا مرا بكشد كه اگر من تو را نكشم ! امام عليه السلام پس از شنيدن سخنان منصور فرمود: يا اميرالمؤ منين ! به سليمان نعمت داده شد، سپاسگزارى كرد. ايوب مبتلا شد، صبر كرد، به يوسف ستم كردند، او بخشيد و تو از آن قبيل هستى . چون منصور اين سخنان را شنيد گفت : اى ابوعبداللّه ، جلوتر بيا، ساحت شما در نزد ما از اين چيزها پاك و از هر تهمتى مبراست و شما كم سر صداييد، خداوند به شما از طرف خويشاوندان بهترين پاداش را مرحمت كند! آنگاه دستش را گرفت و با خود روى فرش مخصوص نشاند. سپس ‍ دستور داد عطر بياورند، مخلوطى از مواد خوشبو را آوردند شروع كرد با دست خود محاسن امام را معطر كردن به گونه اى كه در پايان كار قطرات عطر از محاسن شريفش مى چكيد.

سپس گفت در پناه و حمايت خدا برخيزيد. آنگاه به ربيع گفت : جايزه و خلعت ابوعبداللّه را پشت سر ببريد. و رو به امام صادق عليه السلام كرد و گفت : در پناه و حمايت خدا برويد، آن حضرت رفت . ربيع مى گويد: من پشت سر رفتم و عرض كردم : من پيش از شما وضعى را ديدم كه شما نديده بوديد و بعد از شما هم وضعى را ديدم كه شما نديديد. شما موقع ورود چه فرموديد؟ فرمود: گفتم : (( اللهم احرسنى بعينك التى لاتنام و اكنفنى بركنك الذى لا يرام ، و اغفرلى بقدرتك على و لا اهلك و انت رجائى اللهم انت اكبر و اجل مما اخاف و حذر، اللهم بك ادفع فى نحره و استعيذ بك من شره ؛ پس خداوند چنان كرد كه ديدى .

از جمله داستانى است كه ليث بن سعيد نقل كرده ، مى گويد: در سال ۱۱۳ به سفر حج رفتم و وارد مكه شدم . چون نماز عصر را خواندم ، بالاى كوه ابوقبيس رفتم ، ناگاه مردى را ديدم ، نشسته و دعا مى خواند، بقدرى (( يا ربّ يا ربّ )) گفت كه نفسش قطع شد. باز (( ربّ، ربّ )) گفت تا نفسش بريد. سپس بقدرى (( يا اللّه يا اللّه )) گفت تا نفسش قطع شد. باز (( يا حىّ يا حىّ )) گفت تا نفسش بريد. آنگاه (( يا رحيم يا رحيم )) گفت تا نفسش قطع شد. سپس هفت نوبت (( يا ارحم الراحمين )) را بقدرى گفت كه نفسش بريد. آنگاه گفت : (( اللهم انى اشتهى من هذا العنب فاطعمنيه ، اللهم بردىّ قد اخلقا )) ؛(29) ليث مى گويد: به خدا سوگند هنوز سخن او تمام نشده بود كه سبدى را پر از انگور در نزد وى ديدم در حالى كه آن روز انگورى نبود و دو پارچه نو در برش ديدم ، همين كه خواست انگور ميل كند، گفتم : من هم شريك هستم . فرمود: براى چه ؟ عرض كردم : شما دعا مى كرديد و من آمين مى گفتم . فرمود: بيا و بخور ولى چيزى را پنهان نكن . رفتم مقدارى خوردم و هرگز چنان انگورى نخورده بودم ؛ هيچ دانه نداشت . بقدرى خوردم كه سير شدم ولى چيزى از سبد كم نشد. سپس فرمود: يكى از اين دو پارچه را بر تنت كن ! عرض كردم : من نيازى ندارم . فرمود: پس دور شو تا من آنها را بپوشم ، دور شدم ؛ يكى از آنها را به كمر بست و يكى را به شانه انداخت سپس آن دو پارچه اى را كه داشت به دستش گرفت و از كوه به زير آمد من به دنبالش ‍ رفتم تا به محل سعى رسيد، مردى او را ديد و گفت : مرا بپوشان خدا تو را بپوشاند! آن دو پارچه را به او داد. من به آن مرد رسيدم و گفتم : اين شخص ‍ كيست ؟ گفت : جعفر بن محمّد، ليث مى گويد: دنبالش رفتم تا از او حديثى بشنوم ديگر او را نيافتم .(30)

على بن عيسى - رحمه اللّه - مى گويد: حديث ليث مشهور است و گروهى از راويان و ناقلان حديث آن را نقل كرده اند و در داستان امام صادق عليه السلام با منصور نيز همين سخن را گفته ، سپس از ارشاد مفيد، قريب به اين مطلب را با اضافاتى نقل كرده است .

از جمله مى گويد: آورده اند كه داوود بن على بن عبداللّه ، معلى بن خنيس ‍ غلام جعفر بن محمّد عليه السلام را كشته و مال او را برداشته بود. امام صادق عليه السلام در حالى كه خشمناك بود بر داوود بن على وارد شد و فرمود: تو غلام مرا مى كشى و مال او را بر مى دارى مگر نمى دانى كه مرد مصيبت عزيزش را مهم مى شمارد در حالى كه به جنگ و كارزار اهميت نمى دهد. هان به خدا سوگند كه در پيشگاه خدا بر تو نفرين مى كنم . داوود بن على گفت : مرا به نفرينت تهديد مى كنى ؟ اين سخن را از روى تمسخر گفت . امام صادق عليه السلام به منزلش برگشت و تمام آن شب را در قيام و قعود بود تا سحر كه شنيدند در مناجاتش مى گفت : (( يا ذا القوة القوية ، و يا ذا المحال الشديد، و يا ذاالعزة التى كل خلقك لها ذليل ، إ كفنى هذا الطاغية ، و اءنتقم لى منه ؛ )) ساعتى نگذشت كه صداى ناله و شيون بلند شد. گفتند: داوود بن على مرده است .(31)

از جمله ابوبصير نقل كرده ، مى گويد: وارد مدينه شدم ، همراهم كنيزكى بود كه با او همبستر شده بودم ، بيرون شدم تا حمام بروم بين راه به گروهى از شيعه برخوردم كه مى خواستند خدمت ابوعبداللّه امام صادق عليه السلام برسند. ترسيدم كه زودتر از من شرفياب شوند و من نتوانم محضر امام را درك كنم . همراه آنها رفتم تا وارد منزل امام شدم ، همين كه با امام صادق عليه السلام روبرو شدم ، نگاهى به من كرد و فرمود: اى ابوبصير! مگر نمى دانى كه به خانه پيامبران و پيغمبر زادگان كسى با حال جنايت وارد نمى شود؟ خجالت كشيدم و گفتم : يابن رسول اللّه من شيعيان را ديدم ترسيدم كه نتوانم همراه آنها شرفياب شوم ؛ ديگر هرگز چنين كارى را نخواهم كرد و از خانه آن حضرت بيرون شدم .(32)

شيخ مفيد مى گويد: روايات زيادى از آن حضرت نظير كرامات و خبرهاى غيبى كه نقل كرديم كه نقل شده كه شمارش آنها به درازا مى كشد.(33)

از كتاب حميرى به نقل از عبداللّه بن يحيى كاهلى روايت كرده (34)، مى گويد: امام صادق عليه السلام فرمود: وقتى كه درنده اى را ببينى چه مى گويى ؟ عرض كردم : نمى دانم ، فرمود: هرگاه درنده را ديدى ، آية الكرسى را در مقابل او بخوان و بعد بگو: (( عزمت عليك بعزيمة اللّه ، و عزيمة محمّد رسول اللّه ، و عزيمة سليمان بن داوود و عزيمة على اميرالمؤ منين و الائمة من بعده ؛ )) او از تو مصرف خواهد شد عبداللّه كاهلى مى گويد: بعدها به كوفه رفتم با پسر عمويم راهى روستايى شديم ناگهان درنده اى پيدا شد و در بين راه مقابل ما قرار گرفت . من آية الكرسى را در برابر او خواندم و گفتم : (( عزمت عليك بعزيمة اللّه و عزيمة محمّد رسول اللّه و عزيمة سليمان بن داوود و عزيمة اميرالمؤ منين و الائمة من بعده الا تنحيت عن طريقنا فلم تؤ ذنا فانا لانؤ ذيك ، )) اين دعا را كه خواندم نگاه كردم ديدم سرش را جلو انداخت و دمش را ميان پاها جا داد و از راه منحرف شد و از راهى كه آمده بود، برگشت . پسر عمويم گفت : من هرگز سخنى زيباتر از سخن تو نشنيده بودم ، گفتم : من هم اين سخن را از جعفر بن محمّد عليه السلام شنيده ام . گفت : براستى گواهى مى دهم كه او امام (( مفترض ‍ الطاعه )) است ، در حالى كه پسر عموى من هيچ از كم و زياد نمى دانست . سال بعد خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم و قضيه را به عرض ايشان رساندم . فرمود: آيا تو تصور مى كنى كه من شاهد جريان شما نبودم ، اين تصور بدى است ، همانا مرا با هر يك از دوستان ، گوش شنوا، چشم بينا و زبان گويايى است ، سپس رو به من كرد و فرمود: اى عبداللّه بن يحيى ، به خدا سوگند كه من آن درنده را از شما منصرف كردم و نشانى اين مطلب آن كه شما ابتدا كنار رود بوديد و نام پسر عموى تو نزد ما نوشته است و خداوند او را از دنيا نمى برد تا آن كه عارف به امامت ما گردد. عبداللّه مى گويد: چون به كوفه برگشتم سخنان امام صادق عليه السلام را براى پسر عمويم نقل كردم . او خوشحال شد و سخت شادمان گشت و همچنان مستبصر بود تا از دنيا رفت .

در همان كتاب به نقل از شعيب عقرقوفى آمده است كه مى گويد: من به اتفاق على بن ابى حمزه و ابوبصير خدمت امام صادق عليه السلام شرفياب شديم . همراه من سيصد دينار بود. پولها را حضور امام عليه السلام گذاشتم ، امام صادق عليه السلام مشتى از آنها را براى خودش برداشت و بقيه را به من بازگرداند و فرمود: شعيب ! اين صد دينار را از همان جايى كه گرفته اى به همان جا برگردان . شعيب مى گويد: تمام نيازمنديهاى خودمان را برآورديم آن وقت ابوبصير به من گفت : شعيب ! جريان آن پولهايى كه امام عليه السلام به تو برگرداند چگونه است ؟ گفتم : من آنها را از هميان برادرم بدون اطلاع او مخفيانه برداشته بودم . ابوبصير گفت : شعيب ! به خدا قسم امام صادق عليه السلام نشانه امامت را به تو مرحمت كرده . سپس ابوبصير و على بن حمزه به من گفتند: شعيب ! اين پولها را بشمار! من آنها را شمردم ، ديدم بدون كم و زياد، صد دينار است .(35)

از جمله در همان كتاب به نقل از سماعة بن مهران آورده است كه مى گويد: بر امام صادق عليه السلام وارد شدم ، بدون مقدمه رو به من كرد و فرمود: سماعه ! آن چه بود كه بين تو و ساربانت در ميان راه اتفاق افتاد؟ زنهار كه تو اهل دشنام ، فرياد و لعن و نفرين باشى ! عرض كردم : به خدا سوگند كه چنان اتفاقى افتاد، به اين خاطر كه او همواره به من ستم مى كرد. فرمود: او هر چند به تو ستم مى كرد امّا تو نسبت به او افزونتر ستم كردى ، براستى كه اين روش ‍ من نيست و شيعيانم را نيز به آن روش وانمى دارم . سپس امام عليه السلام فرمود: سماعه ! از آنچه اتفاق افتاده است طلب آمرزش كن و مبادا كه هرگز آن را تكرار كنى . عرض كردم : من طلب آمرزش مى كنم و دوبار چنان كارى از من سر نخواهد زد.(36)

همچنين به نقل از ابوبصير آورده است مى گويد: روزى خدمت امام صادق عليه السلام نشسته بودم ، ناگهان فرمود: اى ابومحمّد! آيا امام خودت را مى شناسى ؟ عرض كردم : آرى به خدايى كه جز او خدايى نيست ، تويى آن امام ، دستم را روى زانوى مقدس آن حضرت نهادم . فرمود: راست گفتى ، مى شناسى ، از او جدا نشو! گفتم : مايلم نشانى امامت را به من مرحمت كنى ، فرمود: اى ابومحمّد پس از شناخت ، ديگر نشان لازم نيست . گفتم : براى اين كه به ايمان و يقينم افزوده شود. فرمود: اى ابومحمّد به كوفه كه بر مى گردى خداوند به تو فرزندى به نام عيسى مى دهد و بعد از او پسرى به نام محمّد و پس از او دو دختر خواهد داد؛ بدان كه نام پسران تو در نزد ما در صحيفه جامعه با نام شيعيان ما و نام پدران ، مادران ، اجداد و نيكان و فرزندانشان تا روز قيامت نوشته شده است ، پس امام صحيفه را در آورد، ديدم كاغذى زرد رنگ و مكتوب است .(37)

از جمله در همان كتاب به نقل از ابوبصير آمده كه مى گويد: بر امام صادق عليه السلام وارد شدم ، فرمود: اى ابومحمّد، ابوحمزه ثمالى چه مى كرد؟ عرض كردم : وقت آمدنم او تندرست بود. فرمود: وقتى كه برگشتى سلام مرا به او برسان و به او بگو كه در فلان ماه فلان روز از دنيا مى رود. ابوبصير گفت : مرا با او انسى است و او شيعه شماست . امام فرمود: اى ابومحمّد، راست مى گويى و آنچه نزد ماست براى او خير است ، گفتم : آيا شيعيان شما با شما هستند؟ فرمود: آرى ، هرگاه شيعه ، خداترس باشد و در كارهاى خود خدا را در نظر داشته باشد و از گناهان بپرهيزد، با ما در يك مرتبه خواهد بود. ابوبصير مى گويد: همان سال ما برگشتيم ، طولى نكشيد كه ابوحمزه ثمالى از دنيا رفت .(38)

از جمله داستانى است از عبدالحميد بن ابى العلاء كه وى دوست محمّد بن عبداللّه بن حسن و از خواص او بوده است ، منصور دوانيقى او را گرفت و مدتى در سياهالى زندانى كرد سپس موسم حج فرا رسيد، چون روز عرفه شد، امام صادق عليه السلام او را در موقف ملاقات كرد، فرمود: محمّد، دوستت عبدالحميد چه شد؟ عرض كرد: او را منصور گرفته است و مدتى است كه در زندان تنگى بازداشت كرده است . امام عليه السلام مدتى دستش را به طرف بالا بلند كرد سپس رو به محمّد بن عبداللّه كرد و فرمود: محمّد به خدا سوگند كه رفيقت از زندان آزاد شد، محمّد مى گويد: پس از مراجعت از عبدالحميد پرسيدم چه وقت منصور را آزاد كرد؟ گفت : روز عرفه ، بعد از عصر بود كه مرا از زندان آزاد كردند.(39)

از رزام بن مسلم غلام خالد بن عبداللّه قسرى نقل شده مى گويد: منصور به دربانش گفت : هر وقت جعفر بن محمّد عليه السلام وارد شد پيش از اين كه به ما برسد او را بكش ، امام صادق عليه السلام وارد شد و نشست ، منصور به دنبال دربانش فرستاد و او را طلبيد، وى آمد و نگاهى كرد، ديد امام صادق عليه السلام كنار منصور نشسته است . رزام مى گويد: آنگاه منصور به دربان گفت : به جاى خودت برگرد! مى گويد: منصور از ناراحتى دست بر روى دست مى زد، همين كه امام صادق عليه السلام بلند شد و از خانه بيرون رفت ، منصور دربانش را طلبيد و گفت : چه دستورى به تو دادم ؟ جواب داد: به خدا قسم من موقع ورود و خروج او را نديدم فقط ديدم نزد شما نشسته است .(40)

از عبدالعزيز قزاز نقل كرده ، مى گويد: به ربوبيت ائمه معصومين عقيده داشتم ، بر امام صادق عليه السلام وارد شدم ، رو به من كرد و گفت : اى عبدالعزيز! براى من آب حاضر كن تا وضو بگيرم ، آب آوردم ، وقتى كه امام وارد شد، با خود گفتم : اين همان كسى است كه من به ربوبيت او معتقد بودم ، اين كه وضو مى گيرد، چون بيرون رفت ، گفت : اى عبدالعزيز روى يك ساختمان بيش از حد، بار نريز كه خراب مى شود، ما بندگان خدا و مخلوق او هستيم .(41)

از جمله ، نقل شده است : عبداللّه بن محمّد مى خواست همراه زيد قيام كند، امام صادق عليه السلام او را مانع شد، و اين امر را بزرگ شمرد امّا وى تصميم داشت كه با زيد قيام كند. امام فرمود: به خدا قسم كه گويا تو را مى بينم بعد از زيد همچون زنان نقاب به صورت دارى و تو را در كجاوه اى مى برند و همچون زنان با تو رفتار مى كنند. وقتى كه جريان زيد پيش آمد، شيعيان براى عبداللّه بن محمّد مبلغى جمع كردند و مركبى كرايه گرفتند و چون او را بيابان رساندند در حالى كه خود به دنبال او حركت مى كردند، او لبخندى زد. گفتند: چه چيز باعث خنديدن تو شد؟ گفت : به خدا سوگند من از رهبر شما در شگفتم ، به خاطرم آمد كه او مرا از قيام منع كرد ولى من اطاعت نكردم و به من اين جريان را خبر داد و گفت : گويا من تو را مى بينم كه مثل زنان نقاب به صورتت زده اند و در كجاوه اى قرار داده اند! اين خاطره تعجب من شد.(42)

از جمله به نقل از ابوحمزه ثمالى مى گويد: در سفرى بين مكه و مدينه خدمت امام صادق عليه السلام بودم ، ناگاه به سمت چپش نگاهى كرد، سگ سياهى را ديد، فرمود: چه كرده اى كه خدا تو را زشت رو گرداند! چقدر شتاب دارى ؟ ناگاه سگ به صورت پرنده اى در آمد، فرمود: اين عثم نامه رسان جن است . هم اكنون هشام از دنيا رفته او پرواز مى كند تا خبر مرگ او را به همه جا برساند.(43)

از آن جمله به نقل از مرازم مى گويد: امام صادق عليه السلام در مكه به من فرمود: مرازم ! اگر بشنوى كسى مرا دشنام مى دهد، چه مى كنى ؟ عرض ‍ كردم : او را مى كشم ، فرمود: مرازم ! اگر شنيدى كسى مرا دشنام مى دهد، كارى به او نداشته باش . مرازم مى گويد: بعد از ظهر روز گرمى بود كه از مكه بيرون شدم ، گرما مرا ناگزير ساخت تا به خيمه اى پناه ببرم كه جمعى آن جا بودند، من هم پياده شدم ، در آن ميان شنيدم كه يكى از آنها امام صادق عليه السلام را دشنام مى دهد، فرمايش امام را به ياد آوردم و چيزى نگفتم ، وگرنه ، او را مى كشتم .(44)

از جمله ، ابوبصير مى گويد: من همسايه اى داشتم كه از اطرافيان شاه (خليفه عباسى ) بود. پولى به دستش آمد، چندين غلام خريد و هميشه افرادى را جمع مى كرد و بساط باده گسارى مى گسترد و باعث اذيت من مى شد. چند بار به خودش گله كردم ، ولى خوددارى نكرد و چون سماجت كردم ، گفت : فلانى ، من مردى هستم گرفتار و تو فرد سالمى هستى . اگر مرا خدمت امامت معرفى كنى اميدوارم كه خداوند مرا به وسيله تو از اين گرفتارى نجات دهد. ابوبصير مى گويد: اين سخن در دل من اثر كرد، وقتى كه خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم ، جريان آن مرد را نقل كردم ، فرمود: وقتى كه به كوفه برگشتى او نزد تو خواهد آمد، به او بگو: جعفر بن محمّد گفت : اگر تو اين كارها را ترك كنى من در پيشگاه خدا براى تو بهشت را ضمانت مى كنم . ابوبصير مى گويد: وقتى كه به كوفه برگشتم ، آن مرد با جمعى نزد من آمدند، او را نگاه داشتم تا منزلم خلوت شد. گفتم : فلانى ! من ماجراى تو را خدمت امام صادق عليه السلام عرض كردم ، فرمود: سلام مرا به او برسان و بگو: كارهايش را ترك كند، من هم نزد خدا بهشت را براى او ضمانت مى كنم . آن مرد با شنيدن پيام امام گريست ، سپس گفت : شما را به خدا آيا جعفر بن محمّد چنين سخنى گفت ؟ ابوبصير مى گويد: من قسم خوردم كه آنچه به تو گفتم سخن آن حضرت بود. گفت : كافى است و از منزل بيرون رفت ، پس از چند روزى به دنبال من فرستاد و مرا طلبيد؛ او را پشت در منزلش برهنه يافتم . گفت : ابوبصير! هيچ چيز در منزلم نمانده است . همه را انفاق كردم ، من مانده ام با اين وضعى كه مى بينى ! پس از آن من نزد بعضى از دوستانم رفتم و مقدارى پوشاك براى او جمع كردم ، چند روزى نگذشته بود كه دنبال من فرستاد (و پيام داد) من مريضم بيا! من نزد او رفت و آمد مى كردم و به معالجه اش مى پرداختم تا اين كه اجلش فرا رسيد. در حال جان دادن نزد او نشسته بودم تا اين كه از هوش رفت ، بعد كه به هوش آمد، گفت : اى ابوبصير! امام تو به قولش وفا كرد، سپس از دنيا رفت . من به مكه رفتم و خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم ، اجازه ورود خواستم ، وقتى كه وارد شدم ، هنوز يك پاى من در صحن منزل و پاى ديگر در ايوان منزل بود كه از داخل خانه فرمود: ابوبصير! ما به عهدمان براى همسايه ات وفا كرديم .(45)

از جمله به نقل از هشام بن احمر، مى گويد: امام صادق عليه السلام نامه اى نوشته بود تا چيزهايى را كه لازم داشتند خريدارى كنم و من همين كه نامه را خواندم ، آن را پاره كردم و لوازم را خريدم ، قطعات نامه را ميان صندوقچه نهادم و با خود گفتم آن را براى تبرّك نگه مى دارم . مى گويد: خدمت امام عليه السلام رفتم ، فرمود: هشام ! لوازم را خريدى ؟ عرض كردم : آرى ، فرمود: نامه را پاره كردى ؟ عرض كردم : آن را ميان صندوقچه گذاشتم و بر آن قفل زدم و قصد تبرّك دارم و اين هم كليدش كه به كمربندم بسته ام . مى گويد: امام عليه السلام گوشه جا نمازش را بلند كرد و نامه را از آنجا برداشت و به سمت من انداخت و فرمود: آن را پاره كن ، پس من پاره كردم و برگشتم آمدم صندوقچه را باز كردم چيزى داخل آن نيافتم .(46)

از جمله به نقل از اسحاق بن عمار آمده است كه گفت : به امام صادق عليه السلام عرض كردم : من سرمايه اى دارم ، و با مردم داد و ستد مى كنم و از آن بيم دارم كه اتفاقى بيفتد و سرمايه ام پراكنده شود. فرمود: در ماه ربيع سرمايه ات را جمع آورى كن . على بن اسماعيل مى گويد: اسحاق بن عمار در ماه ربيع از دنيا رفت .(47)

على بن عيسى - رحمه اللّه - گويد: اين بود آخرين بخش از كتاب (( الدلائل )) كه مى خواستم نقل كنم و به منظور رعايت اختصار از بسيارى از مطالب مشابه گذاشتم زيرا مشت نمونه خروار است .(48)

از كتاب راوندى - رحمه اللّه - ضمن معجزات جعفر بن محمّد الصادق عليه السلام به نقل از مفضل بن عمر آورده است كه مى گويد: همراه امام صادق عليه السلام به مكه - يا به منى - مى رفتم ناگاه به زنى رسيديم كه دختر بچه اى همراه داشت و ماده گاو مرده اى در مقابلش افتاده بود و آن دو به خاطر ماده گاو گريه مى كردند، آن حضرت فرمود: قضيه چيست ؟ آن زن عرض كرد: من و بچه هايم با شير اين گاو زندگى مى كرديم ، اكنون مرده است و من نمى دانم چه كنم ! حضرت فرمود: دوست داريد كه خداوند آن را زنده كند؟ عرض كرد: يا مرا با چنين مصيبتى مسخره مى كنيد؟ فرمود: هرگز! من چنين قصدى نداشتم ، سپس دعايى خواند پاى خود را به پيكر بيجان گاو زد و گفت : برخيز! گاو، فورا از جا برخاست آن زن گفت : به پروردگار كعبه سوگند كه اين شخص عيسى بن مريم است ! آنگاه امام صادق عليه السلام به ميان جمعيت رفت و آن زن وى را نشناخت .(49)

از جمله على بن حمزه مى گويد: با امام صادق عليه السلام به سفر حج رفتم ، در بين راه زير درخت خرماى خشكى نشسته بوديم . امام عليه السلام لبهايش را به خواندن دعايى حركت مى داد، من نفهميدم چه مى گفت ، سپس فرمود: اى نخل ما را از آنچه خداوند به عنوان روزى بندگانش در تو قرار داده است ، بخوران ! همين طور كه به درخت خرما نگاه مى كردم ديدم به طرف امام صادق عليه السلام خم شد در حالى كه شاخه هايش خرما داشت . فرمود: نزديك بيا، (( بسم اللّه )) بگو و بخور. از آن خرما خورديم ، گواراترين و بهترين خرما بود. ناگهان ديدم مرد عربى مى گويد: تاكنون جادويى مهمتر از اين را نديده بودم ! امام صادق عليه السلام فرمود: ما وارثان پيامبرانيم ما اهل سحر و جادو نيستيم ، ما از خدا درخواست مى كنيم و او اجابت مى كند. آيا مايلى دعا كنيم كه خداوند تو را به صورت سگى در آورد، تا به منزلت بروى و بر اهل منزل وارد شوى در حالى كه براى آنها دم مى جنبانى ؟ مرد صحرانشين از روى نادانى گفت : آرى بكن ! امام عليه السلام دعا كرد، فورى به صورت سگى درآمد و راهش را گرفت و رفت . امام صادق عليه السلام فرمود: به دنبال او برو، در پى او رفتم تا به محله اش رسيد و داخل منزل خود شد و شروع كرد به دم جنبانيدن براى زن و بچه اش ، آنها چوبى برداشتند و او را بيرون كردند من خدمت امام صادق عليه السلام برگشتم و جريان را به عرضشان رساندم در آن بين كه من قضيه را مى گفتم آن سگ برگشت آمد و مقابل امام عليه السلام ايستاد در حالى كه اشكهايش جارى بود و روى خاك مى غلتيد و زوزه مى كشيد.

امام عليه السلام ترحم كرد و دعا فرمود، مرد عرب دوباره به حال اول برگشت ، امام صادق عليه السلام فرمود: اى اعرابى آيا ايمان آوردى يا نه ؟ عرض كرد: آرى هزاران هزار مرتبه .(50)

از جمله به نقل از يونس بن طبيان ، مى گويد: با گروهى خدمت امام صادق عليه السلام بوديم ، من از اين فرموده خدا، به ابراهيم : (( ((خذ اربعة من الطير فصوهنّ اليك )) )) پرسيدم كه آيا چهار پرنده از جنسهاى مختلف بودند يا از يك جنس ؟ فرمود: ايا مايليد كه نظير آن رويداد را به شما نشان دهم ؟ گفتم : آرى ، فرمود: اى طاووس ! ناگاه طاووسى به حضور امام پرواز كرد. فرمود: اى كلاغ ! ناگاه كلاغى در حضور امام مشاهده كرديم . فرمود: اى باز! ناگاه بازى مقابل حضرت حاضر شد. سپس فرمود: اى كبوتر! ناگاه كبوترى جلو حضرت قرار گرفت . آنگاه دستور داد همه را سر ببرند و قطعه قطعه كرده و پرهايشان را بكنند و درهم مخلوط كند، سرانجام دست برد و سر طاووسى را برداشت ، فرمود: اى طاووس ! ديديم گوشت ، استخوان و پرهايش را از پيكر درهم آميخته پرندگان جدا شد و به سر طاووس چسبيد و زنده شد. آنگاه كلاغ را صدا زد، زنده شد و باز و كبوتر را صدا زد، همچنين به پا خاستند و همگى زنده شدند و در مقابل آن حضرت ايستادند.(51)

از جمله ، هشام بن حكم روايت كرده است كه مردى از اهل جبل خدمت امام صادق عليه السلام شرفياب شد و ده هزار درهم عرضه داشت ، عرض ‍ كرد: با اين پول منزلى براى من خريدارى كنيد كه پس از مراجعت با خانواده در آنجا فرود آيم . سپس راهى مكه شد، وقتى اعمال حج را به جا آورد و مراجعت كرد امام صادق عليه السلام او را در منزل خود فرود آورد و فرمود: من براى تو در فردوس اعلى منزلى خريدم كه اولين حدش به (خانه ) رسول خدا صلى اللّه عليه و اله و حد دومش به (خانه ) على عليه السلام و حد سوم به (خانه ) حسن بن على عليه السلام و حد چهارمش به (خانه ) امام حسين عليه السلام است و سند آن را با همين حدود نوشته ام ، چون آن مرد سخنان امام عليه السلام را شنيد عرض كرد: من راضى ام . پس امام صادق عليه السلام آن پولها را بين اولاد امام حسن و امام حسين عليهم السلام تقسيم كرد و آن مرد برگشت ، همين كه به منزلش رسيد، به مرض موت مبتلا شد و چون هنگام وفاتش فرا رسيد تمام اعضاى خانواده اش را جمع كرد و آنها را سوگند داد تا آن سند را به همراه جنازه اش ميان قبر بگذارند. آنها به وصيت او عمل كردند فرداى آن روز كه كنار قبر وى رفتند ديدند سند روى قبر افتاده است و پشت سند نوشته شده است : ولى خدا جعفر بن محمّد عليه السلام به وعده خود وفا كرد.(52)

و ديگر آن كه حماد بن عيسى از امام صادق عليه السلام درخواست كرد كه دعا كند تا خداوند حج فراوان نصيب او كند و باغ و سرايى خوب و همسرى از خانواده هاى سرشناس و فرزندان صالحى به او مرحمت فرمايد. امام عليه السلام گفت : ((خداوندا به حماد بن عيسى پنجاه حج ، باغ و سرايى خوب و همسرى شايسته از خاندانى بزرگوار و فرزندان صالح مرحمت كن .)) يكى از حاضران مى گويد: سالى در بصره به منزل حماد بن عيسى وارد شدم ، گفت : آيا به خاطر دارى كه امام صادق عليه السلام براى من دعا كرد؟ گفتم : آرى گفت : اين منزل من است كه در اين شهر بى نظير است ، و باغى دارم كه بهترين باغها است و همسرم را از فاميل بزرگوارى گرفته ام و فرزندانم را هم كه مى شناسى . تاكنون چهل و هشت مرتبه حج نيز به جا آورده ام . مى گويد: حماد پس از آن دو حج ديگر به جا آورد و چون برادر پنجاه و يكمين بار عازم حج شد، به جحفه كه رسيد و خواست لباس ‍ احرام بپوشد، وارد رودخانه شد تا غسل كند، سيل او را برد، غلامانش ‍ دنبال او رفتند، ولى مرده او را از آب گرفتند، از اين رو حمادّ را (( غريق الجحفه )) ناميدند.(53)(*5)

 

فضايل امام جعفر صادق (ع)

مناقب آن حضرت بسيار است كه به اقتصار از آنها ياد مى‏كنيم. فضايل امام صادق بيش از آن است كه بتوان ذكر كرد. جمله اي از مالك بن انس امام مشهور اهل سنت است كه: «بهتر از جعفر بن محمد، هيچ چشمي نديده، هيچ گوشي نشنيده و در هيچ قلبي خطور نكرده است.» از ابوحنيفه نيز اين جمله مشهور است كه گفت: «ما رأيت افقه من جعفر بن محمد» يعني: «از جعفر بن محمد، فقيه تر نديدم.» و اگر از زبان خود آن حضرت بشنويم ضريس مي گويد: امام صادق در اين آية شريفة: كل شيء هالك الا وجهه، يعني: «هر چيز فاني است جز وجه خداي متعال،» فرمود: «نحن الوجه الذي يوتي الله منهم» يعني «ماييم آيينه اي كه خداوند از آن آيينه شناخته مي شود.» بنابراين امام صادق (ع) فرموده است او آيينه ذات حق تعالي است.

شيخ مفيد در ارشاد مى‏نويسد: علومى كه از آن حضرت نقل كرده‏ اند به اندازه ‏اى است كه ره توشه كاروانيان شد و نامش در همه جا انتشار يافت. دانشمندان در بين ائمه (ع) بيشترين نقل ها را از امام صادق روايت كرده ‏اند. هيچ يك از اهل آثار و راويان اخبار بدان اندازه كه از آن حضرت بهره برده ‏اند از ديگران سود نبرده ‏اند. محدثان نام راويان موثق آن حضرت را جمع كرده ‏اند كه شماره آنها، با صرف نظر از اختلاف در عقيده و گفتار، به چهار هزار نفر مى‏رسد.

بيشترين حجم روايات، احاديثي است كه از امام صادق (ع) نقل شده است، اهميت معارف منقول از جعفر بن محمد (ص) به ميزاني است كه شيعه به ايشان منسوب شده است: “شيعه جعفري”. كمتر مسئله ديني (اْعم از اعتقادي، اخلاقي و فقهي) بدون رجوع به قول امام صادق (ع) قابل حل است. كثرت روايات منقول از امام صادق (ع) به دو دليل است:

يكي اينكه از ديگر ائمه عمر بيشتري نصيب ايشان شد و ايشان با شصت و پنج سال عمر شيخ الائمه محسوب مي شود (148 – 83 هجري) ، و ديگري كه به مراتب مهمتر از اولي است، شرائط زماني خاص حيات امام صادق (ع) است. دوران امامت امام ششم مصادف با دوران ضعف مفرط امويان، انتقال قدرت از امويان به عباسيان و آغاز خلافت عباسيان است. امام با حسن استفاده از اين فترت و ضعف قدرت سياسي به بسط و اشاعه معارف ديني همت مي گمارد. گسترش زائد الوصف سرزمين اسلامي و مواجهه اسلام و تشيع با افكار، اديان، مذاهب و عقايد گوناگون اقتضاي جهادي فرهنگي داشت و امام صادق (ع) به بهترين وجهي به تبيين، تقويت و تعميق “هويت مذهبي تشيع” پرداخت. از عصر جعفري است كه شيعه در عرصه هاي گوناگون كلام، اخلاق، فقه، تفسير و… صاحب هويت مستقل مي شود. عظمت علمي امام صادق (ع) در حدي است كه ائمه مذاهب ديگر اسلامي از قبيل ابوحنيفه و مالك خود را نيازمند به استفاده از جلسه درس او مي يابند. مناظرات عالمانه او با ارباب ديگر اديان و عقايد نشاني از سعه صدر و وسعت دانش امام است. اهميت اين جهاد فرهنگي امام صادق (ع) كمتر از قيام خونين سيد الشهداء (ع) نيست.


امام وفقه اسلامي

فقه شيعه اماميه كه به فقه جعفري مشهور است منسوب به جعفر صادق (ع) است. زيرا قسمت عمده احكام فقه اسلامي بر طبق مذهب شيعه اماميه از آن حضرت است و آن اندازه كه از آن حضرت نقل شده است از هيچ يك از (ائمه) اهل بيت عليهم السلام نقل نگرديده است. اصحاب حديث اسامي راويان ثقه كه از او روايت كرده اند به 4000 شخص بالغ دانسته اند.

در نيمه اول قرن دوم هجري فقهاي طراز اولي مانند ابوحنيفه و امام مالك بن انس و اوزاعي و محدثان بزرگي مانند سفيان شوري و شعبه بن الحجاج و سليمان بن مهران اعمش ظهور كردند. در اين دوره است كه فقه اسلامي به معني امروزي آن تولد يافته و روبه رشد نهاده است. و نيز آن دوره عصر شكوفايي حديث و ظهور مسائل و مباحث كلامي مهم در بصره و كوفه بوده است.

حضرت صادق (ع) در اين دوره در محيط مدينه كه محل ظهور تابعين ومحدثان و راويان و فقهاي بزرگ بوده، بزرگ شد، اما منبع علم او در فقه نه «تابعيان» و نه «محدثان» و نه «فقها» ي آن عصر بودند بلكه او تنها از يك طريق كه اعلاء و اوثق طرق بود نقل مي كرد و آن همان از طريق پدرش امام محمد باقر (ع) و او از پدرش علي بن الحسين (ع) و او از پدرش حسين بن علي (ع) و او از پدرش علي بن ابيطالب (ع) و او هم از حضرت رسول (ص) بود و اين ائمه بزرگوار در مواردي كه روايتي از آباء طاهرين خود نداشته باشند خود منبع فياض مستقيم احكام الهي هستند.

عبادت و طاعت امام صادق‏
هر كس جعفر بن محمّدعليهما السلام را به كار و كوشش متصف ساخته اين‏ويژگى را با صفت زهد و طاعت وى مقرون كرده است. اينك برخى ازسخنانى را كه در اين باره از شخصيتهاى مختلف نقل شده است، بيان‏مى‏كنيم:
مالك. پيشواى مذهب مالكى، مى‏گويد: "جعفر از يكى از اين سه‏خصلت خارج نبود: يا نماز مى‏خواند يا روزه مى‏داشت و يا قرآن تلاوت‏مى‏كرد".(22)
و نيز گفته است:
"هيچ چشم و هيچ گوشى نديد و نشنيد و بر قلبى خطور نكرد كه‏انسانى از نظر علم و عبادت و پرهيزكارى برتر از جعفر بن محمّدالصادق‏عليه السلام باشد".(23)
ابو الفتح اربلى وزير گويد:
"جعفر بن محمّد، نفس شريف خود را وقف عبادت كرده و آن را برطاعت و زهد واداشته بود و خود را به دعا وتهجد و نماز و تعبد مشغول‏ساخته بود".
يكى از معاصران آن‏حضرت روايت مى‏كند كه ابو عبداللَّه الصادق را درمسجد النبى‏صلى الله عليه وآله به حال سجده ديدم. نشستم و چون ديدم سجده‏آن‏حضرت به درازا انجاميد با خودم گفتم كه تا وقتى امام در سجده است‏به گفتن تسبيح مشغول شوم. به گفتن ذكر سبحان ربى و بحمده استغفر ربى‏و اتوب اليه پرداختم. سيصد و شصت و چند بار اين ذكر را گفته بودم كه‏امام سر از سجده برداشت.(24)
اوجبّه خشن و كوتاهى از پشم دربرمى‏كرد و حلّه‏اى بر روى جامه‏اش‏مى‏پوشيد و مى‏فرمود: ما جبّه پشمين را براى خدا مى‏پوشيم و حلّه رابراى شما.(25)
آن‏حضرت را مى‏ديدند كه پيراهنى درشت بافت و خشن در زيرجامه‏اش به‏تن كرده و روى آن جبّه‏اى پشمين پوشيده و روى آن هم‏پيراهنى درشت بافت دربركرده است.
به ميهمانانش گوشت مى‏خورانيد و خود گوشتها را با دست خويش‏پاك مى‏كرد، امّا خوراك خودش سركه و زيتون بود و مى‏فرمود: اين‏خوراك ماست، خوراك پيامبران.(26)(*6)


خلاصه:

آسایش دو عالم اگر آرزو کنی باید به آستانه صادق تو روکنی حق راست او طلیعه و دین راست اومدار کز وی بود حقایق اسلام، آشکار هرجا کتاب و مکتب و دانشگهی بود از خوان علم و معرفت اوست ریزه خوار عالم از او کمال و حیات و آبرو گرفت گلزار دین ز تربیتش رنگ و بو گرفت زینت گرفت دفتر خلقت زنام او سیراب شد فضیلت و تقوا زجام او از درک قدر اوست چو کوتاه، دست فکر یک ره نگر فضیلت و قدر«هشام‏» او منکوب کرد نابغه‏ها را در اجتماع مبهوت ماند خصم قوی از کلام او شاگرد کوچک این همه غوغا به پاکند پیدا بود دگر که معلم چه‏ها کند آب حیات علم، ز غرب آرزو مکن جز از در امام ششم، جستجو نکن ای رهبر بزرگ، تو از دانش و فنون دانشگهی گشودی و بردی تعب فزون و آنگاه با امید، سپردی به پیروان این مکتب عظیم، کز و حق گرفت جان گفتی به شهری ار که هزاران نفر بود یک فرد شیعه برهمه باید که سر بود(*7)

پرتويى از بلاغت آن بزرگوار

كتابهاى دينى آكنده از احاديث بليغى است كه از زبان امام صادق‏عليه السلام‏روايت شده‏اند. اينك شما را به مطالعه برخى از اين سخنان جاويددعوت مى‏كنيم و از علاقه‏مندان مى‏خواهيم براى اطلاع بيشتر به كتاب"أشعه من بلاغة الامام الصادق" نوشته علامه فقيد شيخ عبدالرسول‏واعظى مراجعه فرمايند.
"امام صادق‏عليه السلام به منصور خليفه عبّاسى اندرز داد و فرمود:
بر تو باد حلم كه اساس علم است و در پيشگاه عوامل قدرت خويشتن‏دارباش اگر هرآنچه را كه بر آن قدرت دارى به انجام رسانى مثل كسى خواهى بودكه خشم خود را فرومى‏نشاند يا كينه خود را درمان مى‏كند و يا با قهر و غلبه درپى نام مى‏گردد، بدان كه تو اگر مستحقى را مجازات كنى نهايت آنچه بدان‏متصف گردى جز عدل نيست و حالتى كه موجب شكر و سپاس مى‏شود بسى‏برتر از حالتى است كه موجب صبر مى‏شود.
منصور گفت:
"پند دادى نيكو گفتى سخن را در كمال ايجاز و كوتاهى بيان كردى".
امام در يكى از اندرزهاى خود به فرزند بزرگوار خويش امام كاظم‏مى‏فرمايد:
"فرزندم! در حقّ هر كس كه از تو خواهان خير است، خوبى كن كه اگر اواهل خير باشد تو كارى بجا كرده‏اى و اگر هم او اهل خير نباشد تو اهل آن‏هستى. اگر كسى از طرف راستت در آمد و ناسزايت گفت و سپس به طرف‏چپت رفت و زبان به پوزش گشود، عذرش را بپذير".
سفيان ثورى گويد: الصادق بن الصادق جعفر بن محمّدعليهما السلام را ديداركردم به او گفتم: اى فرزند رسول خدا مرا اندرز فرماى!
فرمود: اى سفيان! دروغگو را مروت، پادشاهان را برادر، حسود راراحت و بد خُلق را سرورى نيست.
سفيان گويد: عرض كردم: اى فرزند رسول خدا مرا بيفزاى!
او به من فرمود: اى سفيان! به خداوند اعتماد كن تا مؤمن شوى و به آنچه‏خداوند بر تو بخشش كرده خرسند باش تا توانگر گردى و با همسايه‏ات خوش‏همسايگى كن تا مُسلم شوى و با فاجر همراه و هم صحبت مشو كه به توگناهكارى مى‏آموزد و در كار خود با كسانى كه از خداوند عزّ و جل مى‏ترسند،مشورت كن.(27)

فضایل امام جعفر صادق (ع)

فضايل امام صادق (ع) بيش از آن است كه بتوان ذكر كرد. جمله اي از مالك بن انس امام مشهور اهل سنت است كه: "بهتر از جعفر بن محمد، هيچ چشمي نديده، هيچ گوشي نشنيده و در هيچ قلبي خطور نكرده است." از ابوحنيفه نيز اين جمله مشهور است كه گفت: "ما رأيت افقه من جعفر بن محمد" يعني: "از جعفر بن محمد، فقيه تر نديدم." و اگر از زبان خود آن حضرت بشنويم ضريس مي گويد: امام صادق در اين آية شريفة: "كل شيء هالك الا وجهه، يعني": "هر چيز فاني است جز وجه خداي متعال"، فرمود: "نحن الوجه الذي يوتي الله منهم" يعني "ماييم آيينه اي كه خداوند از آن آيينه شناخته مي شود." بنابراين امام صادق (ع) فرموده است او آيينه ذات حق تعالي است.

شيخ مفيد در ارشاد مى‏نويسد: علومى كه از آن حضرت نقل كرده‏ اند به اندازه ‏اى است كه ره توشه كاروانيان شد و نامش در همه جا انتشار يافت. دانشمندان در بين ائمه (ع) بيشترين نقل ها را از امام صادق (ع) روايت كرده ‏اند. هيچ يك از اهل آثار و راويان اخبار بدان اندازه كه از آن حضرت بهره برده ‏اند از ديگران سود نبرده ‏اند. محدثان نام راويان موثق آن حضرت را جمع كرده ‏اند كه شماره آن ها، با صرف نظر از اختلاف در عقيده و گفتار، به چهار هزار نفر مى‏رسد.

بيشترين حجم روايات، احاديثي است كه از امام صادق (ع) نقل شده است، اهميت معارف منقول از جعفر بن محمد (ص) به ميزاني است كه شيعه به ايشان منسوب شده است: "شيعه جعفري".

كمتر مسئله ديني (اْعم از اعتقادي، اخلاقي و فقهي) بدون رجوع به قول امام صادق (ع) قابل حل است. كثرت روايات منقول از امام صادق (ع) به دو دليل است:

1- يكي اينكه از ديگر ائمه عمر بيشتري نصيب ايشان شد و ايشان با شصت و پنج سال عمر "شيخ الائمه" محسوب مي شود (148 – 83 هجري)  

2- ديگری که از اولی اهمیت بیشتری دارد شرایط زماني خاص حيات امام صادق (ع) است. دوران امامت امام ششم مصادف با دوران ضعف مفرط امويان، انتقال قدرت از امويان به عباسيان و آغاز خلافت عباسيان است. امام با حسن استفاده از اين فرصت و ضعف قدرت سياسي به بسط و اشاعه معارف ديني همت مي گمارد. گسترش زاید الوصف سرزمين اسلامي و مواجهه اسلام و تشيع با افكار، اديان، مذاهب و عقايد گوناگون اقتضاي جهادي فرهنگي داشت و امام صادق (ع) به بهترين وجهي به تبيين، تقويت و تعميق "هويت مذهبي تشيع" پرداخت. از عصر جعفري است كه شيعه در عرصه هاي گوناگون كلام، اخلاق، فقه، تفسير و… صاحب هويت مستقل مي شود. عظمت علمي امام صادق (ع) در حدي است كه ائمه مذاهب ديگر اسلامي از قبيل "ابوحنيفه" و "مالك" خود را نيازمند به استفاده از جلسه درس او مي يابند. مناظرات عالمانه او با ارباب ديگر اديان و عقايد نشاني از سعه صدر و وسعت دانش امام است. اهميت اين جهاد فرهنگي امام صادق (ع) كمتر از قيام خونين سيد الشهداء (ع) نيست(*8)

پی نوشت

  1. برخى از محقّقان مى‏گويند در خصوص تاريخ ولادت امام صادق نزديكترين تاريخ‏صواب سال 80 هجرى است. در اين باره دو روايت ديگر نيز هست كه تاريخ ولادت‏وى را در سالهاى 83 و 77 ذكر كرده‏اند.
  2. ابن عقده زيدى نام راويانى را كه از حضرت صادق روايت نقل كرده‏اند، جمع آورى‏كرده كه شمار آنان چهار هزار تن است. امّا ابن قضائرى با استدلال بر نظر ابن عقده‏بر اين شمار افزوده است.
  3. حلية الاولياء، ج‏3، ص‏199.
  4. ان المجالس أمانات"، اعراب اين عبارت را وقتى كه مى‏خواهند چيزى بگويند كه‏از مردم پنهان بماند، به كار مى‏برند. )مؤلف(
  5. الاحتجاج، ص‏76.
  6. علّامه مظفّر در كتاب الامام الصادق مى‏نويسد كه: "سليمان، عامل منصور بركوفه، ابن ابى العوجاء را به خاطر الحاد و زندقه‏اش كشت."
  7. اشاره به اين نكته است كه رؤيت خداوند محال است، زيرا خدا جسم نيست كه‏چشم آن را بينند و محاط نيست كه فكر بدان احاطه يابد در تعريف نمى‏گنجد بلكه‏برتر از تمام اينهاست و قدرت خدا هر چند كه شامل و فراگير است امّا اگر چيزى‏قبول مكان نكند چگونه مى‏تواند يافت شود؟!
  8. غالب هاشميها كه سفاح و منصور هم جزو آنان بودند با اين مرد كه شايستگيهاى‏فراوانش او را نامزد رهبرى كرده بود و نزديكانش تماماً او را بر اين مقصود يارى‏مى‏كردند، دست بيعت دادند. تمام اين حوادث در محلى ميان مكّه و مدينه موسم به"ابواء" انجام پذيرفت. )مؤلف(
  9. سوره حديد، آيه 16.
  10. سوره اعراف، آيه 99 - 97.
  11. سوره نجم، آيه 40 - 33.
  12. اين اعترافات و دهها نمونه ديگر از آنها را مى‏توانيد در كتاب الامام الصادق نوشته‏استاد الدخيل، فصل امام در چشم بزرگان و دانشمندان، ص‏111 - 86 بخوانيد.
  13. الامام الصادق والمذاهب الأربعه، ج‏2، ص‏53.
  14. الامام الصادق - محمّد ابو زهره، ص‏81.
  15. الامام الصادق والمذاهب الأربعه، ج‏4 ، ص‏38.
  16. خداوند در خواب و بى خوابى‏ات، جامه سلامت بر تو بپوشاند!
  17. خداوند بيمارى را از پيكرت برون كند، چنان كه ذلّت خواهش را از گردنت بيرون‏كرد.
  18. سوره رعد، آيه 21.
  19. اين‏روايت و دو روايت پيشين از كتاب الامام الصادق نوشته علّامه مظّفر ص‏255- 251 نقل شد.
  20. (مطالب السؤول، )) ص ۸۱.
  21. تا اين جا در (( كشف الغمه )) ص ۲۲۳ از (( مطالب السؤ ول )) و بقيه از جنابذى نقل شده است .
  22. تا اينجا در (( كشف الغمه )) ص ۲۲۴ از كتاب جنابذى نقل شده است. آيه مباركه ، رعد، ص ۲۱: و آنها كه پيوندهائى را كه خداوند بدان امر كرده است برقرار مى دارند و از پروردگارشان مى ترسند و از بدى حساب (روز قيامت ) بيم دارند.
  23. همان ماءخذ، ص ۲۵۳.
  24. همان ماءخذ، ص ۲۳۲.
  25. همان ماءخذ، همان ص.
  26. ((تذكرة الخواص، )) ص ۱۹۲ از چاپى كه ضميمه ((مطالب السؤول )) است.
  27. همان ماءخذ، ص ۲۴۰.
  28. همان ماءخذ، ص ۲۳۳ و (( مطالب السؤول ))، ص ۸۲.
  29. خداوندا من از اين انگور ميل دارم ، به من بخوران و دو پارچه احرامم كهنه است.
  30. (( كشف الغمه، )) ص ۲۲۴ حديث ليث را محمّد بن طلحه در (( مطالب السؤول )) ص ۸۳ و سبط بن جوزى در (( التذكره )) نقل كرده است.
  31. ارشاد مفيد، ص ۲۵۶.
  32. ارشاد مفيد، ص ۲۵۶.
  33. همان ماءخذ، ص ۲۵۶ و ۲۵۷.
  34. (( كشف الغمه، )) ص ۲۳۴.
  35. همان ماءخذ، همان ص.
  36. همان ماءخذ، همان ص.
  37. همان ماءخذ، همان ص.
  38. همان ماءخذ، همان ص.
  39. همان ماءخذ، ص ۲۳۵.
  40. همان ماءخذ، همان ص.
  41. همان ماءخذ، همان ص .
  42. همان ماءخذ، همان ص .
  43. همان ماءخذ، همان ص .
  44. همان ماءخذ، همان ص .
  45. (( كشف الغمه ، )) ص ۲۳۶.
  46. همان ماءخذ، همان ص .
  47. همان ماءخذ، همان ص .
  48. در كتاب (( كشف الغمه )) آمده است : (( اين بود آخرين بخشى كه از كتاب (( الدلائل حميرى )) مى خواستم اثبات كنم )) بقيه عبارت احتمالا سخن مرحوم فيض باشد، يا در نسخه اى كه نزد ايشان بوده اين اضافات وجود داشته است !.
  49. (( خرائج و جرائح )) ص ۱۹۸ چاپ ضميمه به اربعين علامه مجلسى .
  50. همان ماءخذ، همان ص ، همان چاپ . ص ۱۹۸ چاپ ضميمه اربعين علامه مجلسى .
  51. همان ماءخذ، همان ص ، همان چاپ .
  52. (( الخرائج و الجرائح )) ص ۲۰۰.
  53. همان ماءخذ، همان ص . 21 - 22- 23- 24- 25- 26- 27- 28- 29- 30- 31- 32- 33- 34- 35- 36- 37- 38- 39- 40- 41- 42- 43- 44- 45- 46- 47- 48- 49- 50- 51- 52- 53-

منابع

(*1) http://www.imam-sadiq.net/sub/isadiq/S7digar/m016.asp

(*2) http://www.almodarresi.com/Persian/fbook/24/ov12gww8.htm 

(*3) http://www.tafrihi.com/Ahlebeit/Emamsadegh/akhlagh.htm

(*4) http://www.imam-sadiq.net/sub/isadiq/S2sire/

(*5)  http://www.almodarresi.com/Persian/fbook/24/namaye.htm

(*6) سرچشمه فضایل، امام صادق(ع)

شماره صفحه در مجله:

پدیدآورنده: استاد محمدحسین بهجتی(شفق) ،

(*7) http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?id=38668

(*8) http://yazdjad.blogfa.com/post-308.aspx