مناظرات امام باقر (ع)
در دوران امامتحضرت باقر-عليه السلام-فرقههاى مذهبى و گروههاى سياسى و مذهبى متعددى مانند: معتزله، خوارج و مرجئه فعاليت داشتند و امام باقر-عليه السلام-همچون سدى استوار در برابر نفوذ عقائد باطل آنان ايستادگى مىنمود و طى مناظراتى كه با سران اين گروهها داشت، پايگاههاى فكرى و عقيدتى آنان را درهم مىكوبيد و بىپايگى عقائدشان را با دلائل روشن ثابت مىكرد. در اينجا به عنوان نمونه گفتگوى آن حضرت را با «نافع بن ازرق» ، يكى از سران خوارج، از نظر خوانندگان محترم مىگذرانيم:
روزى «نافع» به حضور امام رسيد و مسائلى از حرام و حلال پرسيد. امام به سؤالات وى پاسخ داد و ضمن گفتگو فرمود:
به اين مارقين (از دين خارج شدگان) بگو: چرا جدايى از امير مؤمنان-عليه السلام-را حلال شمرديد، در صورتى كه قبلا خون خويش را در كنار او و در راه اطاعت از او نثار مىكرديد و يارى او را موجب نزديكى به خدا مىدانستيد؟ !
امام افزود: آنان خواهند گفت كه او در دين خدا حكم قرار داد. به آنان بگو: خداوند در شريعت پيامبر خود در دو مورد دو نفر را حكم قرار داده است;يكى در مورد اختلاف ميان زن و شوهر است كه مىفرمايد:
«و اگر از جدايى و شكاف ميان آنها بيم داشته باشيد، داورى از خانواده شوهر و داورى از خانواده زن انتخاب كنيد (تا به كار آنان رسيدگى كنند) اگر اين دو داور تصميم به اصلاح داشته باشند، خداوند كمك به توافق آنها مىكند (زيرا) خداونددانا و آگاه است» (1) .
ديگرى داورى «سعد بن معاذ» است كه پيامبر اسلام او را ميان خود و قبيله يهودى «بنى قريظه» حكم قرار داد، و او هم طبق حكم خدا نظر داد. آنگاه امام افزود: آيا نمىدانيد كه امير مؤمنان حكميت را به اين شرط پذيرفت كه دو داور بر اساس حكم قرآن داورى كنند و از حدود قرآن تجاوز نكنند و شرط كرد كه اگر بر خلاف قرآن راى بدهند، مردود خواهد بود؟ وقتى كه به امير مؤمنان گفتند: داورى كه خود تعيين كردى بر ضرر تو نظر داد، فرمود: من او را داور قرار ندادم، بلكه كتاب خدا را داور قرار دادم. پس چگونه مارقين حكميت قرآن و مردود بودن خلاف قرآن را گمراهى مىشمارند، اما بدعت و بهتان خود را گمراهى به حساب نمىآورند؟ !
«نافع بن ازرق» با شنيدن اين بيانات گفت: به خدا سوگند اين سخنان را نه شنيده بودم و نه به ذهنم خطور كرده بود، حق همين است ان شاء الله! (2) *(1)
مناظره امام باقر عليه السلام با عثمان الاعمي
يکي از اهالي بصره به نام عثمان الاعمي به امام باقر عليه السلام عرض کرد:« حسن بصري ميگويد کسي که علمش را پنهان کند، عذابش در قيامت آنقدر شديد است که از بوي گند شکمش، اهل جهنم به ستوه ميآيند.»
امام باقر عليه السلام فرمود:« پس مؤمن آل فرعون بايد اهل جهنم و جزو هلاکشدگان باشد؛ در حالي که خداوند او را مدح و ستايش فرموده؛ چون مؤمن آل فرعون، ايمان و علم خودش به حضرت موسي عليه السلام را کتمان کرد تا در موقع مناسب بتواند به او کمک کند.(سوره غافر آيه 28)
اي عثمان! علم از زمان رسالت حضرت نوح هميشه پنهان و مکتوم بوده است، زيرا گوهري است که تا ارزش آن را نشناسند و آن را به قصد عمل کردن نياموزند، بايد مخفي بماند. لذا ائمه اطهار عليهم السلام بسياري از اسرار و مطالب مهم را از اصحاب خود پنهان ميکردند و فقط نسبت به اصحاب سِرِّ خود، آن هم در حد ظرفيت و قدرت روحي آنها پردهبرداري ميفرمودند.
اي عثمان! اگر حسن بصري تمام دنيا را بگردد، به خدا قسم علمي نمي يابد مگر نزد ما، پس او از پيش خود سخن گفته و عقيدهاش باطل است.»
سپس امام باقر عليه السلام با حسرت فراوان فرمود:« مصيبت اين مردم بر ما زياد است. اگر آنها را دعوت کنيم، نميپذيرند و اگر رهايشان کنيم، به وسيلهي غير ما هدايت نمييابند. هر طريقي غير از طريق اهل بيت ضلالت است و گمراهي.»
مناظره امام باقر عليه السلام با طاووس يماني
روزي امام باقر عليه السلام در مسجد الحرام با اصحابش نشسته بود که طاووس يماني با عدهاي از پيروانش جلو آمد و سلام کرد و گفت:« آيا به من اجازه ميدهيد سؤال کنم؟»
امام فرمود:«بله، بپرس!»
طاووس پرسيد:«چه زماني بود که يک سوّم مردم دنيا هلاک شدند؟»
امام فرمود:«اشتباه کردي! بايد ميگفتي يک چهارم مردم؛ و آن وقتي بود که قابيل برادرش هابيل را کشت. در آن زمان مردم دنيا فقط چهار نفر بودند: آدم و حوا و هابيل و قابيل. پس يکچهارم اهل دنيا هلاک شدند.»
طاووس گفت:« بله، شما درست فرموديد. من اشتباه کردم.»
بعد پرسيد:«کداميک ازآن دو برادر، پدر جهانيانند که فرزندانشان تا امروز زياد شده؟»
امام فرمود:«هيچيک. مردم جهان نسل فرزند ديگر حضرت آدم يعني« شيث» هستند.»
طاووس پرسيد:«چرا حضرت آدم، « آدم» ناميده شده؟»
امام فرمود:«چون گِل او را از« اديم» (پوستهي رويي )زمين برداشتهاند. »
طاووس پرسيد:«چرا به حضرت حوّا ،«حوا» گفته ميشود؟»
امام فرمود:«چون حوّا از پهلوي موجود «حي» خلق شد.» (يعني پس از اينکه حضرت آدم، داراي روح شد، از کنار گِل او حوا آفريده شد.»
طاووس پرسيد:«ابليس به چه دليلي، به اين نام خوانده مي شود؟»
امام فرمود:«ابليس به معناي نااميد است و چون شيطان از رحمت خداي عزّوجل نا اميد شد، او را به اين نام ميخوانند.»
پرسيد:«جن را چرا به اين نامه ميخوانند؟»
فرمود:«جن يعني پنهان؛ و چون جنها از ديدهها پنهانند، به اين نام خوانده ميشوند.»
پرسيد:«چه کسي اوّلين دروغ را گفت؟»
فرمود:«اولين دروغ را « ابليس» گفت، وقتي که گفت: من بهتر از آدم هستم. (سوره اعراف آيه. 12)»
پرسيد:«کدام گروهند که شهادت به حق دادهاند، ولي دروغگويند؟»
فرمود:«منافقيني که به رسول الله گفتند: « ما شهادت ميدهيم که تو رسول خدايي.» سپس آيه نازل شد که: وقتي منافقين ميآيند و ميگويند ما شهادت ميدهيم که تو رسول خدايي...، خداوند شهادت ميدهد که آنان دروغ ميگويند.» (سوره منافقون، آيهي 1)
طاووس پرسيد:« کدام پرنده بود که فقط يک بار پرواز کرد؟»
فرمود:« آن پرنده، «کوه طور » بود که خداوند آن را با بالهايي از انواع عذاب به پرواز درآورد تا بني اسرائيل ، تورات را قبول کنند؛ چرا که در قرآن چنين آمده است:« ما کوه را بر سر آنها مانند سايباني بلند کرديم و آنها گمان کردند که روي سر آنها خواهد افتاد. » (سوره اعراف، آيه 171)
طاووس پرسيد:« فرستادهي خدا که نه از جنّ است و نه از انس و نه از ملائکه کيست؟»
امام فرمود:« کلاغي است که خداوند آن را فرستاد تا به قابيل نشان دهد جنازهي برادرش را چگونه در خاک پنهان کند؛ چرا که در قرآن چنين آمده است:« پس خداوند کلاغي را فرستاد تا زمين را کنار بزند و به او نشان دهد چگونه برادرش را به خاک بسپارد.» (سوره مائده، آيه31)
طاووس پرسيد:« موجودي که به قوم خود هشدار داد ولي نه از جنس جن بود، نه انسان و نه ملائکه؟»
امام فرمود:« مورچه بود. خداوند در قرآن ميفرمايد:« آن مورچه گفت: اي مورچگان، داخل خانههاي خود شويد تا سليمان و لشکريانش شما را لگد نکنند، چرا که آنها شما را نميبينند.» (سوره نمل، آيه 18)
پرسيد:« کيست که به او دروغ بستند ولي از جنس جن و انس و ملک نيست؟»
حضرت باقر عليه السلام فرمود:« گرگي است که برادران يوسف به او دروغ بستند و گفتند: گرگ او را خورد. (سوره يوسف آيه 17)»
طاووس پرسيد:« آن چيست که کمش حلال بود و زيادش حرام؟»
امام فرمود:« آب نهر طالوت است که در قرآن چنين آمده:« طالوت فرمود هر کس از اين نهر بياشامد از من نيست. . . مگر به اندازه يک کف دست.»(سوره بقره آيه 249)»
پرسيد:« کدام نماز واجب است که وضو ندارد و کدام روزه است که مانع خوردن و آشاميدن نميشود؟»
امام فرمود:« آن نماز همان صلوات بر محمد و آل اوست (صلوة به معناي دعا است)؛ و آن روزه همان روزهاز سخنگفتن است که روزهي حضرت مريم بود و خدا در قرآن ميفرمايد:« بگو من نذر کردهام براي خداي مهربان که روزه باشم؛ پس امروز با هيچکس سخن نميگويم.» (سوره مريم،آيه 26)
طاووس پرسيد:« آن چيست که کم و زياد ميشود؟ و آن چيست که زياد ميشود ولي کم نميشود؟ و آن چيست که کم ميشود ولي زياد نميشود؟»
حضرت باقر عليه السلام فرمود:« آنچه کم و زياد ميشود، ماه آسمان است و آنچه کم نميشود درياست و آنکه کم ميشود ولي زياد نميشود، عمر است.» *(2)
نقشه نافع علیه امام باقر -ع-
سالی که هشام به حج آمده بود، نافع بن ازرق غلام عمربن خطاب همراه هشام بود که چشمش به حضرت امام محمد باقر علیه السلام افتاد. امام در کنار کعبه نشسته بود و عدّه ای گرداگرد ایشان بودند.
نافع از هشام پرسید: « این شخص کیست؟»
هشام گفت: « امام اهل کوفه، «محمد بن علی بن الحسن بن علی بن ابیطالب» است.»
نافع گفت: « اکنون از او سؤالاتی می پرسم که جز پیامبر و وصیّ او نمی توانند جواب دهند. »
هشام گفت: « برو و بپرس! شاید بتوانی او را خجالت زده کنی. »
پرسش نافع از امام
نافع پیش آمد و گفت: « ای محمد بن علی! من تورات و انجیل و زبور و قرآن را خوانده ام، آمده ام سؤالاتی کنم که جز پیامبر و یا وصی او آنها را جواب نمی دهند. »
حضرت باقر علیه السلام فرمود: « بپرس!»
نافع پرسید: « بین حضرت عیسی و رسول اکرم چند سال فاصله بوده است؟»
حضرت فرمود : «عقیده خودم را بگویم، یا عقیده تو را؟»
گفت: « هر دو را بگو!»
پاسخ روشن امام
امام فرمود: « به قول من پانصد سال و به قول تو ششصد سال.»
گفت: « پس این قول خداوند چه معنا دارد که می فرماید: « ای پیامبر! از آنان که قبل از تو فرستاده ایم بپرس که آیا ما غیر از خدای رحمان برای آنها خدایانی قرار داده بودیم تا آنها را عبادت کنند؟»
بین رسول اکرم و حضرت عیسی که پانصد سال فاصله بود! « حضرت باقر علیه السلام این آیه را خواند: « پاک و منزه است خدایی که بنده اش محمد صلی والله علیه و اله و سلم را شبانه از مسجد الحرام به مسجد الاقصی برد؛ آنجا که ما اطرافش را مبارک گردانده بودیم تا آیاتش را به او نشان دهیم. » (سوره اسراء آیه. 1) و سپس فرمود: « یکی از آیات و نشانه هایی که خداوند در شب معراج به پیامبر گرامیش نشان داد،این بود که جمیع پیامبران و مرسلین را محشور کرد و به جبرئیل امر فرمود اذان و اقامه بگوید.
جبرئیل در اقامه خود گفت : «حی علی خیرالعمل» پس حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم جلو ایستاد و همه پیامبران پشت سر او نماز گزاردند و سپس این آیه نازل شد که: « از پیامبران بپرس. . .» رسول خدا هم از آنها پرسش کرد.
همگی انبیاء الهی گفتند: « شهادت میدهیم که معبودی جز الله نیست و او شریکی ندارد و شهادت می دهیم که تو رسول خدایی و ما بر این شهادت پیمان بسته ایم.»
اعتراف نافع به امامت امام
نافع گفت: « ای ابوجعفر و ای فرزند رسول خدا! راست گفتی! به خدا قسم شما وارثان رسول خدایید و شمایید خلفاء تورات و اسامی شما در انجیل و زبور و قرآن هست و شما به امر خلافت و ولایت از دیگران سزاوارترید.»
نافع سؤالات دیگری در همین مجلس یا مجلس دیگر پرسیده و امام باقر علیه السلام به همگی پاسخ فرموده است. سپس امام به نافع فرمود: « ای نافع! به این خوارج بگو چگونه جدا شدن از امیرالمؤمنین را جایز دانستید؟»
خواهند گفت : «چون علی علیه السلام در دین خدا، حَکَم قرار داد. »
پس به آنها بگو اوّلاً خداوند خودش حَکَم قرار داده و فرموده است: « در موقع اختلاف مرد با زن، حَکَمی از طرف مرد و حَکَمی از طرف زن بیایند و اگر اراده سازش و اصلاح داشته باشند، خداوند بین آنها را توفیق و موافقت می دهد. » (سوره اعراف آیه 35)
ثانیاً رسول خدا سعد بن معاذ را در جنگ با یهودیان بنی قریظه حَکَم قرار داد و خداوند هم حکمیت او را امضاء فرمود. مگر اینان نمی دانند که امیرالمؤمنین که حکم قرار داد، به معنای آن بود که به حُکم قرآن، حُکم کنند و شرط کرد که اگر بر خلاف قرآن حُکم کردند، حُکمشان مردود است؟ پس این خوارج به امیرالمؤمنین بُهتان و افترا می زنند. »
نافع گفت: « به خدا قسم این سخنی است که هرگز نشنیده بودم و به ذهنم خطور نکرده بود و این حرف حق است*.» (3)
مناظره امام باقر علیه السلام با حروری
مخالفین امیرالمؤمنین علی علیه السلام چندین گروهند که یکی از آنها خوارج نام دارند. خوارج، خود به دستههای مختلفی تقسیم شدهاند که عدّه ای از آنها به « حروریه» معروفند: یعنی کسانی که در منطقه حروراء در نزدیکی کوفه جمع شدند و تشکیل گروه دادند.
امام باقرعلیه السلام با یکی از افراد این گروه در حضور تعدادی از فقهای آنها مناظرهای داشته است که قسمتهایی از آن در زیر آمده است:
حروری به امام باقر علیه السلام عرض کرد:« ابوبکر به دلیل چهار خصوصیت، سزاوار امامت و خلافت است.»
امام فرمود:« چه خصوصیاتی؟»
حروری گفت:« اول این که او اولین صدّیق است و وقتی میگویند «ابوبکر»، ما نمیدانیم مقصود، کدام ابوبکر است تا وقتی گفته شود ابوبکر صدیق. دوم این که او در غار ثور همنشین و همدم رسول خدا بوده است.( شبی که پیامبر از مکه به طرف مدینه هجرت فرمود، ابوبکر را همراه خود برد. آنها در راه به غاری پناه بردند تا از شرّ کفّار در امان باشند.) سوم این که در روزی که بیماری رسول خدا شدت یافته بود، در مسجد به جای ایشان به نماز ایستاد. چهارم این که او در قبرش در کنار رسول خدا آرمیده است.»
حضرت باقرعلیه السلام فرمود:« وای بر تو! این خصوصیات که به گمان تو برای ابوبکر فضیلت به شمار میآید، همه نقص و عیب است. اولا این که گفتی ابوبکر صدّیق است، بگو چه کسی این اسم را بر او نهاده است؟»
حروری گفت:« خدا و رسولش.»
امام فرمود:« از فقها بپرس آیا ابوبکر اوّلین مؤمن به رسول خدا بوده است؟»
فقها همه گفتند:« نه، به خدا قسم. علی بن ابیطالب اوّلین ایمانآورنده به رسول خداست.»
امام باقرعلیه السلام فرمود:« ای حروری! اگر ابوبکر به علّت تصدیق رسول خدا، صدیق نامگذاری شده، بنا به اعتراف جماعت مسلمین، قبل از او، امیرالمؤمنین سزاوار این نام بوده است.»
حروری سکوت کرد.
حروری گفت:« اگر این طور است که میگویید، علی بن ابیطالب هیچگاه و در هیچزمانی شرک نورزید، پس اسم صدّیق برای او سزاوارتر است.»
جماعت فقها گفتند:«بله، همینطور است. او هرگز مشرک نبوده و اسم صدّیق زیبنده اوست.»
سپس امام باقر علیه السلام فرمود:«اما اینکه گفتی ابوبکر همنشین رسول خدا در غار بوده است. این هم برای ابوبکر فضلیت نیست؛ به چند علت: اول آنکه در قرآن، مدحی برای ابوبکر بیان نشده، جز روایت همراهیاش با رسول خدا، که این همراهی و همصحبتی حتی میتواند با انسانی کافر باشد؛ چنانچه خداوند میفرماید:« قال له صاحبه و هو یحاوره اکفرت بالذی خلقک» _سوره کهف، آیه 37_ (شخصی که همراه او بود و با او صحبت میکرد، گفت آیا به خدایی که تو را آفریده کافر شدهای؟) پس « همراه رسول خدا بودن» به تنهایی فضیلت ندارد؛ زیرا ابوبکر نه ظلمی را دفع کرد، نه با دشمن پیامبر جنگید.
دوم آنکه خداوند میفرماید:« لاتحزن ان الله معنا» _سوره توبه، آیه 40_ (رسول خدا به ابوبکر فرمود: محزون مباش! خدا با ماست.) این آیه هم دلالت دارد بر عدم اطمینان و اضطراب درونی و ترس ابوبکر. زیرا بر آنچه خداوند راجع به حفاظت و امنیت از رسول خدا وعده داده بود، اطمینان نداشت و با اینکه جان پیغمبر در خطر بود، ابوبکر حاضر به مساوات با او نشد. به همین دلیل پیامبر فرمود:« اینقدر محزون مباش!» اکنون من سؤال میکنم: آیا حزن ابوبکر مورد رضای خداوند بود یا خشم خداوند؟ اگر بگویی رضای خداوند، پاسخت این است که: چنین نیست؛ زیرا رسول خدا هرگز آنچه را که مورد رضای خداست نهی نمیفرماید؛ و اگر بگویی که مورد خشم خداوند بود، پس این برای او چه فضیلتی است؟ سوّم آنکه همین کلام رسول خدا که فرمود:« محزون نباش، خدا با ماست.» به این معناست که ایشان دریافته بود که ابوبکر به همراهی خداوند و کمک او اعتقاد حقیقی ندارد و این هم برای ابوبکر فضیلت نیست و اگر این را قبول نکنی، باید بدانی که « خدا با ماست» یک قاعده همیشگی است. خداوند همیشه با همه مخلوقاتش همراه است؛ چرا که در سوره مجادله، آیه 7 میفرماید:« مایکون من نجوی ثلاثه الا هو رابعهم و لاخمسه الا هو سادسهم و لا ادنی من ذلک و لا اکثر الّا هو معهم این ما کانوا» (هیچگاه سه نفر با هم سخن پنهانی نمیگویند، مگر اینکه خداوند چهارمی آنهاست و نه پنج نفری که خداوند ششمین آنهاست و نه کمتر و نه بیشتر، مگر اینکه خداوند با آنهاست، هر جا که باشند.) پس خداوند همیشه با ماست و این فضیلتی برای ابوبکر نیست.
چهارم آنکه این قسمت از آیه که میفرماید:« فانزل الله سکینته علیه وایده بجنود لم تروها » (سوره توبه آیه40) خداوند اطمینان خود را بر او نازل کرد و به لشکریان نادیدنی تأییدش فرمود.) این قسمت درباره چه کسی نازل شده است؟
حروری گفت: « درباره رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم.»
امام فرمود:« آیا ابوبکر هم در این نزول آرامش و اطمینان با پیغمبر اکرم شریک بود؟»
حروری گفت:«بله.»
امام فرمود:« دروغ گفتی؛ زیرا اگر چنین بود خداوند میفرمود «علیهما» یعنی آن سکینه و آرامش خاطر بر هر دوی آنها نازل شد؛ و اگر ابوبکر در این آرامش قلبی شرکت داشت، خداوند او را هم شریک میکرد؛ کما اینکه وقتی در جنگ حنین خداوند اطمینان و آرامش خود را فرستاد، فرمود: « ثم انزل الله سکینته علی رسوله و علی المؤمنین» _سوره توبه،آیه 25 و 26_ (پس خداوند آرامش خود را بر رسولش و به مؤمنین نازل فرمود.) و این دسته از مؤمنین که مشمول این آیه شدند، کسانی بودند که فرار نکردند و آنان تنها 9 نفر بودند. علی علیه السلام، ابودجانه ، ایمن و شش نفر دیگر از بنی هاشم . پس، از این آیه هم معلوم میشود ابوبکر جزو گروهی که خدا آرامش خود را بر آنان نازل کرده نبوده ، بلکه جزء فراریان بوده است.»
حروری که جوابهای دندانشکن امام باقر علیه السلام، او را شکست داده بود، گفت: « ای جماعت! برخیزید که این سخن، محمد بن علی را از ایمان خارج کرد. این سخن کفر است!»
امام باقر علیه السلام فرمود: « اینها گفته های من نیست، بلکه کلام خداست».
جماعت همراه حروری گفتند:« ای حروری! در بحث شکست خوردی و جواب نداری.»
امام باقر علیه السلام فرمود:« اما اینکه گفتی ابوبکر با مردم نماز خواند، پاسخت را بشنو! ابوبکر، آن روز مأمور بود تحت فرمان و پرچم اسامة بن زید باشد و همه راویان، متّفق القول هستند که ابوبکر با اسامه چندین فرسخ از مدینه بیرون رفته بود. پس چگونه ممکن است رسول خدا به او امر کرده باشد با مردم نماز بخواند؟ رسول خدا نه تنها امر نکرده بود که لشکریان اسامه برگردند، بلکه چندین بار فرموده بود:« لشکر اسامه را تقویت کنید! خدا لعنت کند کسی را که از او سرپیچی کند.» ( یعنی افرادی که رسول خدا فرموده بود تا با اسامه باشند، اگر به مدینه بازمی گشتند، مورد لعن و نفرین حضرت قرار میگرفتند.) و تازه خود شما میگویید وقتی ابوبکر به نماز ایستاد و تکبیر گفت، رسول خدا که خانهاش چسبیده به مسجد بود، صدای او را شنید و شتابان در حالی که بر علی علیه السلام و فضل بن عباس تکیه کرده بود و پاهای مبارکش روی زمین کشیده میشد، به مسجد وارد شد و ابوبکر هنوز به رکوع نرفته بود که رسول خدا جلو آمد و ابوبکر را از محراب کنار زد و خودش نماز را از ابتدا شروع فرمود. همهی اینها دلیل بر این است که نماز ابوبکر بدون امر رسول خدا بوده است و روایات صحیحی موجود است مبنی بر اینکه هرگاه بلال اذان میگفت و پیامبر نمیتوانست برای نماز حاضر شود، امیرالمؤمنین علی علیه السلام را به نماز امر میفرمود.»
حروری در اینجا نیز سکوت کرد.
امام باقر علیه السلام فرمود:« اما خصلت چهارم که گفتی « او در کنار رسول الله دفن شده است»، بگو ببنیم قبر رسول الله کجاست؟»
حروری گفت:« در خانهاش.»
امام باقر علیه السلام فرمود:« مگر خداوند نفرموده: یاایها الذین امنوالله لا تدخلوا بیوت النبی الا ان یوذن لکم _سوره احزاب، آیه 53_ (ای مؤمنین! به خانههای پیامبر داخل نشوید مگر به شما اجازه داده شود.) آیا رسول خدا به ابوبکر اجازه چنین کاری را داده بود؟»
حروری گفت:« بله.»
امام باقر علیه السلام فرمود:« دروغ گفتی! چون رسول خدا تمام درهای خانه را که به مسجد باز میشد، بسته بود و به امر خدا، تنها در خانه امیرالمؤمنین علیه السلام را باز گذاشته بود. حتی در خانه عمر را هم بست. عمر به رسول خدا عرض کرد:« روزنهای برای من قرار بده تا تو را ببینم.»
پیامبر فرمود:« نه، به اندازه باریکی سر ناخن هم روزنهای باز نمیکنم.»
پس رسول خدا ابوبکر و عمر را از خانهی خدا و مسجد بیرون کرده و درهای آنها را بسته بود. چه دلیلی دارید که به آنها اجازه ورود به خانهاش را داده باشد؟!»
حروری گفت: « محل قبر ابوبکر و عمر، سهم الارث دختران آنها عایشه و حفصه است. »
امام باقر علیه السلام فرمود:« چون رسول خدا در زمان رحلت، 9 همسر داشت، پس به تمام همسران، روی هم، یک هشتم از خانه میرسید. بنابراین به آن دو زن - عایشه و حفصه- دو قسمت از نه قسمت سهم زنان می رسید و این می شود دو قسمت از هفتاد و دو قسمت، که اگر درست حساب شود، شاید سهم هر یک از این دو، یکی دو وجب بیشتر نبوده نباشد. پس ابوبکر و عمر در سهم دخترانشان دفن نشدهاند بلکه در زمین غصبیاند. به علاوه، خود شما از ابوبکر نقل میکنید که رسول خدا فرمود:« ما انبیا ارثی نمیگذاریم؛ هر چه از ما بماند، متعلّق به همه مسلمین است.» پس ارثی هم در کار نبوده است.»
در اینجا شخص حروری دیگر کلامی نتوانست بگوید و ساکت ماند.* (4)
مناظره امام باقر علیه السلام با قتاده
« قتاده بن دعامه» به حضور امام باقر علیه السلام رسید.
امام به او فرمود:« فقیه اهل بصره تویی؟»
عرض کرد:« بله، اینطور میگویند.»
امام فرمود:« به من گفتهاند که تو تفسیر قرآن میگویی.»
عرض کرد:«بله.»
امام فرمود:« تفسیر تو از روی علم است یا جهل؟!»
عرض کرد:« نه، از روی علم است.»
امام فرمود:« خدای تعالی در سوره سبا میفرماید:« و قدرنا فیها السیر سیر وا فیها لیالی و ایّاماً آمنین» (آیه 18) (و ما در آنها سیر و حرکت را مقدّر کردیم؛ در امن و امان، شبها و روزها در آنها سیر کنید.) این آیه را برایم تفسیر کن.»
قتاده گفت:« این آیه درباره کسی است که از خانه خود با زاد و توشهو مَرکَب حلال به سوی خانه کعبه حرکت میکند. خداوند میفرماید او در امن و امان است تا به خانه خود برگردد.»
امام باقر علیه السلام فرمود:« آیا تا به حال پیش نیامده کسی با زاد و توشهی حلال به زیارت خانه خدا برود ولی در راه، دزدان او را بگیرند و اموالش را ببرند و او را چنان بزنند که دیگر نتواند به راه خود ادامه دهد؟»
قتاده گفت:« چرا.»
امام فرمود:« وای بر تو ای قتاده، اگر قرآن را از پیش خود تفسیر کنی!» (یعنی تو که گفتی هر کس به سوی خانهی خدا برود، تا موقع برگشتن در امان است، پس اینهمه دزدیها و غارتها در راه و در داخل شهر مکه چیست؟)
در این صورت هم خودت هلاک شدهای و هم دیگران را هلاک کردهای. این آیه در مورد کسی است که از خانه خود با زاد و توشهی حلال حرکت کند و به زیارت خانه خدا بیاید و به حق ما ائمه معصومین آگاه باشد و قلبش ما را طلب کند و در سرش هوای ما باشد. همانطور که خدای تعالی هم فرموده: « فاجعل افئده من الناس تهوی الیهم» (سوره ابراهیم، آیه 37) (خدایا محبت آنان را در قلب مردم بیفکن!) در این آیه مقصود خداوند شوق خانهی کعبه نیست و الّا میفرمود:«تهوی الیه» پس حضرت ابراهیم که از خدا خواست مردم به سوی آنها میل کنند، به خدا قسم مقصودش ما بودیم. هر کس به شوق ما بیاید و حج کند، حجّش مقبول درگاه ایزدی است و الّا قبول نیست؛ و اگر چنین باشد، از عذاب جهنم در روز قیامت در امن و امان خواهد بود.»
قتاده گفت:« به خدا قسم، دیگر این آیه را جز همانگونه که فرمودید، تفسیر نمیکنم.»
سپس امام باقر علیه السلام به او فرمود:«ای قتاده! قرآن را تنها و تنها کسی میفهمد که به او خطاب شده باشد.
قرآن بر ما اهل بیت نازل شده و فقط ما قرآن و حقایق موجود در آن و تفسیرش را میدانیم و هر کس علم قرآن را بخواهد، باید از ما بگیرد.»
قتاده مدتی ساکت شد و سپس گفت:« به خدا من تاکنون در حضور علمای بزرگی نشسته بودم ولی اینگونه اضطرابی به من دست نداده بود!»
امام فرمود:« میدانی کجا نشستهای؟ در حضور کسانی نشستهای که خداوند فرمود:« خانههایی که خداوند اجازه فرموده تا در آنها ذکر نامش شود. آنان هر صبح و شام در آنها تسبیح او میکنند؛ مردانی که تجارت و خرید و فروش، از ذکر خدا و نماز و پرداخت زکات بازشان نمیدارد.» (سوره نور، آیه 36) ماییم آن خانههایی که خداوند در این آیه فرموده است.»
قتاده پرسید:« آیا خوردن پنیر حلال است؟»
امام باقر علیه السلام تبسمی کرد و فرمود:« همهی پرسش تو همین است؟!»
قتاده گفت:« چهل مسأله آماده کرده بودم تا بپرسم ولی همه را فراموش کردهام.»
امام فرمود:« بله؛ خوردن پنیر جایز است.»
قتاده گفت:« گاهی در آنها از پنیرمایههای مُردار استفاده میکنند.»
امام فرمود:« مایهی پنیر، رگ و خون ندارد و در آن استخوان نیست، پس اشکال ندارد. مانند مرغی که مرده باشد و تخم مرغ را از شکمش بیرون آورند. آیا آن را میخوری؟»
قتاده گفت:«نه.»
امام فرمود:« چرا؟»
گفت:« چون از مُردار است.»
امام فرمود:« اگر آن تخم مرغ را زیر مرغ دیگری گذاشتند و جوجه شد، آیا آن جوجه را میخوری؟»
گفت:«بله.»
امام فرمود:«چه چیزی تخم مرغ را حرام کرد و این جوجه را حلال؟ پنیر را از بازار مسلمین نمازخوان بخر و دربارهی پنیرمایهاش سؤال نکن؛ مگر کسی خودش به تو بگوید که فلان پنیر از مایهی حرام درست شده.» *(5)
مناظره امام باقر علیه السلام با عبدالله معمّر لیثی
عبدالله بن معمر لیثی خدمت امام باقر علیه السلام رسید و گفت: «شنیدهام شما ازدواج موقت را حلال دانستهاید.»
امام فرمود:« خداوند آن را در کتابش حلال کرده، رسول خدا سنّت فرمود و اصحاب او هم عمل کردند.»
عبدالله گفت: « اما عمر بن خطاب آنرا حرام کرد.»
امام فرمود:« ما به قول خدا و رسول هستیم و تو بر قول رفیقت باش.»
عبدالله گفت:« آیا برای خود شما خوشایند است زنانتان متعه شوند؟»
امام فرمود:« این چه سؤالی است،احمق؟ همان خدایی که متعه را در کتابش برای بندگانش مباح دانسته، از تو و از آن کسی که بیدلیل آن را نهی کرده، غیرتمندتر است. مگر برای تو خوشآیند است که دخترانت به نکاح یکی از بافندههای یثرب درآیند؟»
گفت: « نه.»
امام فرمود: « چرا حرام میدانی آنچه را که خداوند حلال فرمود؟ نکاح که دیگر حلال است!»
گفت:« من آن را حرام نمیدانم، بلکه میگویم یک بافنده همشأن ما نیست؛ با شئون اجتماعی ما تناسب ندارد.»
امام فرمود:« مگر بافنده چه اشکالی دارد؟ کسی را که خداوند از عملش راضی است و حوریان بهشتی را به همسری او در میآورد، تو حاضر نمیشوی او را بپذیری؟»
(یعنی ای مسکین! آنچه خداوند راضی است خوب است و صحیح، نه آنچه تو میپنداری!)
عبدالله خندید و گفت:« راست گفتید. باید گفت سینههای شما محل پرورش درختان علم است. شما از میوههای آنها استفاده میکنید و مردم از برگهایشان.» *(6)
مناظره امام باقر علیه السلام با حسن بصری
حسن بصری نزد امام باقر علیه السلام رفت و عرض کرد:« آمدهام سؤالاتی از شما بپرسم.»
امام فرمود:« مگر تو فقیه اهالی بصره نیستی؟»
گفت:« چنین میگویند.»
امام فرمود:« امر بزرگی را به عهده گرفتهای. شنیدهام که میگویی خداوند مردم را به خودشان واگذار کرده است!»
حسن بصری ساکت شد. امام فرمود:« اگر خداوند به کسی وعدهی امن و امان دهد، آیا او دیگر باید از چیزی بترسد؟»
گفت:« نه»
امام فرمود:« من آیهای میخوانم که تو آن را به اشتباه تفسیر کردهای.»
پرسید:« کدام آیه؟»
فرمود:«و جعلنا بینهم و بین القری التی بارکنا فیها قریً ظاهرةً وقدرنافیها الّّسیر سیروا فیها لیالی و ایّاماً آمنین. » (سوره سبا آیه 18)
شنیدهام که جای امن را به مکّه تفسیر کردهای؟ وای بر تو! این چه امنیتی است که اموال اهالی آنجا به سرقت میرود و همواره عدهای کشته میشوند؟!»
سپس امام باقر علیه السلام به سینه مبارک خود اشاره کرد و فرمود:« آن قریههای مبارک ماییم.»
حسن بصری گفت:« فدایت شوم! آیا در قرآن آیهای هست که به انسانها بگوید قریه؟»
امام فرمود:«بله، آیه 8 سوره طلاق:« و کاین من قریه عتت عن امر ربها ورسله فحاسبناها حسابا شدیدا و عذبناهاعذابا نُّکرا" (و چه بسیار قریههایی که از امر پروردگاروپیامبرانش سرپیچی کردند ،وماحسابسختی از آنان کشیدیم و به عذاب بدی مجازاتشان کردیم.)
بعد فرمود:«آیا سرپیچیکننده در و دیوار است یا انسانها؟»
حسن بصری گفت:«بله؛ منظور همان انسانهاست.»
امام فرمود:« در آیهی « واسأل القریه التی کنافیها»» _سوره یوسف،آیه 82_ (از قریه ای که ما بودیم بپرس.) از قریه و دهستان سؤال میشود یا از اشخاص؟!»
سپس فرمود:« قری یعنی علمای شیعیان ما و مقصود از سیر، علم است. یعنی هر کس به سوی ما آمد و حلال و حرام را از ما آموخت، دیگر از شک و گمراهی در امان است؛ زیرا احکام را از آنجا که باید بیاموزد، آموخته است؛ چون اهل بیت وارثان علم و فرزندان برگزیدهاند و آن فرزندان ما هستیم، نه تو و امثال تو. و مبادا بگویی خداوند بندگان را به خودشان واگذاشته زیرا خداوند عزوجل، دچار سستی و ضعف نیست تا کاری را به مردم واگذار کند. آنها را هم به چیزی مجبور نمیکند که در این صورت به آنها ظلم میشود؛ خدا با بندگانش نه با جبر رفتار میکند نه با تفویض؛ بلکه با امری بین آن دو رفتار میکند.» *(7)
مناظره امام باقر علیه السلام با سالم
سالم به حضور امام باقر علیه السلام رسید و گفت:«آمدهام درباره علی بن ابیطالب سؤال کنم. دربارهی کارهایی که کرده است: جنگ با اصحاب نهروان و صفین و. . .»
امام فرمود:«به روایاتی که در نظر تو کاملاً صحیح است، توجه کن. آیا این حدیث را شنیدهای؟ رسول خدا در جنگ خیبر ، پرچم انصار را به دست سعدبن عباده داد، و او رفت ولی شکست خورد و برگشت. سپس رسول خدا پرچم مهاجرین و انصار را به عمربن خطاب داد؛ او هم پس از مدتی هراسان برگشت. رسول خدا سه بار فرمود:« آیا مهاجر و انصار باید این چنین باشند؟» بعد فرمود:« فردا پرچم را به دست مردی میدهم که همواره حمد خدا را میگوید، هرگز فرار نمیکند، خدا و رسولش او را دوست دارند و او نیز خدا و رسولش را دوست دارد.» مگر آن مرد امیرالمومنین علی بن ابیطالب نبود؟»
سالم گفت:«بله؛ همه میگویند.»
حضرت باقر علیه السلام فرمود:« ای سالم! اگر بگویی خداوند علی علیه السلام را دوست داشته، ولی نمیدانسته در آینده چه اعمالی از او صادر میشود که در این صورت کافر هستی؛ چون نسبت دادن جهل به خداوند کفر است؛و اگر بگویی او را دوست داشته و میدانسته چه می کند، پس از کدام کار او میتوانی اشکال بگیری، در حالی که خداوند او را با همان عملش دوشت داشته؟»
سالم گفت:« دوباره استدلال خود را تکرار کنید.»
حضرت باقر دو مرتبه آن را بیان کرد.
سالم گفت:«هفتاد سال است که خدا را با گمراهی عبادت کردهام.» *(8)
مناظره امام باقر در حضور امام سجاد علیهماالسلام
امام سجاد علیه السلام روزی در مجلسی فرمود:«وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم مأمور شد به طرف تبوک حرکت کند، دستور داد امیرالمؤمنین علی علیه السلام در مدینه بماند. علی علیه السلام عرض کرد:« یا رسول الله! من دوست ندارم از شما جدا باشم.» رسول خدا در اینجا مطلب مهمی فرمود که به« حدیث منزلت» معروف است:
« ای علی! آیا راضی نیستی جایگاهت نسبت به من همان جایگاه هرون نسبت به موسی باشد؟ و همانگونه که هرون وصیّ موسی بود، تو هم وصیّ من باشی؟ با این تفاوت که بعد از من دیگر پیامبری نخواهد آمد.
ای علی! درمدینه بمان و همان اجری را که در بودن با رسول خدا هست، ببر؛ بلکه خداوند معادل پاداش همه افرادی که با حال یقین و اطاعت همراه ایشان هستند، برای تو بهتنهایی در نظر خواهد گرفت؛ و چون دوست داری در همه حال به چهرهی محمد بنگری، خداوند به جبرئیل امر فرموده که چشم تو را بینا گرداند تا محمد و اصحابش را ببینی، با آنان باشی و دیگر نیازی به نامهنگاری نداشته باشی.»
یکی از حضار برخاست و از امام سجاد علیه السلام پرسید:« ای فرزند رسول خدا! چگونه چنین چیزی ممکن است در حالیکه این نوع تصرّفات و معجزات فقط برای پیامبران مقدور است، نه غیر آنها.»
امام سجاد علیه السلام فرمود: « این معجزه رسول خدا بود؛ به دعای رسول خدا بود که حجابها از چشم علی علیه السلام کنار رفت.»
امام باقر علیه السلام که در مجلس حاضر بود، فرمود:« ظلم این امت به امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب چقدر زیاد است و یاران او چقدر کم! آیا حتی آنچه برای باقی اصحاب پیامبر قبول دارید، برای علی علیه السلام قبول ندارید، در حالیکه او برترین صحابه است؟ شما دوستان ابوبکر را دوست دارید و از دشمنانش بیزاری میجویید؛ همچنین دوستان عمر و عثمان را دوست دارید و از دشنمان آنان نیز بیرازی میجویید _ هر کس که باشد. اما به امیرالمؤمنین می رسید، میگویید دوستانش را دوست داریم ولی از دشمنانش بیزاری نداریم، بلکه آنها را هم دوست داریم! این کار چگونه جایز است، در حالی که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در مورد او فرمود:« اللهم وال من والاه وعاد من عاداه و انصرمن نصره واخذل من خذله» (خداوندا! هر کس علی را دوست دارد، او را دوست داشته باش و هر کس او را دشمن میدارد، دشمن بدار؛ هر کس او را یاری کند، یاریش کن و هر کس او را خوار کند، خوارش کن!)
اشکال دیگرتان آن است که وقتی درباره فضیلتی دربارهی او سخنی گفته میشود، آن را انکار میکنید اما وقتی فضلیتی برای باقی صحابه گفته میشود، قبول میکنید. چرا دست کم علی علیه السلام را در کنار صحابه دیگر قرار نمیدهید؟ چرا وقتی عمر بن خطاب در بین خطبههایش گفت:« ای ساریه به طرف کوه برو!» از او پرسیدند:« یعنی چه؟» عمر گفت:«در موقع خطبه نگاه کردم و صحنه جنگ برادرانتان را در نهاوند دیدم؛ خداوند پردهها را از جلو چشم من برداشت. بعضی از کافران میخواستند از پشت به ساریه حمله کنند. من گفتم ای ساریه برو به طرف کوه تا آنجا پناه بگیری. سپس گفت:« این ساعت یادتان بماند تا خبرش به شما برسد. در حالی که بین مدینه تا نهاوند نزدیک پنجاه روز راه بود. چرا این کلام را از عمر قبول می کنید ولی شبیه این را از علی علیه السلام نمیپذیرید؟! دلیلش چیزی نیست مگر اینکه از راه انصاف وارد نمیشوید بلکه خودخواهی و گردنکشی را پیشه خود ساختهاید.»
مناظره امام باقر علیه السلام با ابوحنیفه
امام باقر علیه السلام در مسجد رسول الله نشسته بود. ابوحنیفه وارد شد و گفت:« میتوانم نزد شما بنشینم؟»
امام فرمود:« تو مرد مشهوری هستی و من نمی خواهم نزد من بنشینی.»
ابوحنیفه اعتنایی نکرد و نشست و گفت: « آیا شما امام هستی؟»
امام فرمود: « نه.» (شاید منظور امام این بوده که برای ابوحنیفه امام نیست و ابوحنیفه از او پیروی نمیکند.)
ابوحنیفه گفت:« گروهی در کوفه می پندارند که تو امامی.»
حضرت فرمود:« با آنان چه کنم؟»
گفت:« نامه بنویس و به آنها خبر بده!»
امام فرمود:« آنها از من اطاعت نمی کنند. آنها که غایب هستند، مانند شمایند که اکنون اینجایید.
من به تو گفتم اینجا ننشین، تو گوش نکردی. اگر به اهل کوفه هم بنویسم، فرمان مرا نمی برند.»
ابوحنیفه دیگر نتوانست کلامی بگوید.
*(1)پىنوشت
1) و ان خفتم شقاق بينهما فابعثوا حكما من اهله و حكما من اهلها ان يريدا اصلاحا يوفق الله بينهما ان الله كان عليما خبيرا (سوره نساء: 35) .
2) طبرسى، احتجاج، نجف، المطبعة المرتضوية، 1350، ج 2، ص 176.
منابع
*(1) كتاب: سيره پيشوايان ، ص. 345
نويسنده: مهدى پيشوائى
*(2) بحارالانوار، ج 46، ص 351، ح 5.
*(3) بحار الانوار، ج 10، ص 161، ح 13.
ارشاد شیخ مفید، ج 2، ص 162، ح 6.
* (4) بحار الانوار، ج 27، ص 321، ح 4.
*(5) بحار الانوار، ج 46، ص 349، ح 2.
بحار الانوار، ج 46، ص 357، ح 11.
*(6) بحار الانوار، ج 46، ص 356، ح 10.
*(7) بحار الانوار، ج 24، ص 232، ح 1.
بحار الانوار، ج 24، ص 235، ح 4.
*(8) احنجاج طبرسی، ج 2، ص 64