پس از جنگ

آمار كشتگان جمل در تاريخ به طور دقيق ضبط نشده است واختلاف زيادى در نقل آن به چشم مى‏خورد. شيخ مفيد مى‏نويسد: برخى آمار كشته شدگان را بيست وپنج هزارنفر نوشته‏اند در حالى كه عبد الله بن زبير (آتش افروز معركه) اين تعداد را پانزده هزار مى‏داند. سپس شيخ مفيد قول دوم را ترجيح مى‏دهد مى‏گويد مشهور اين است كه مجموع كشته‏ها چهارده هزار نفر بوده است. (1)
طبرى در تاريخ خود آمار كشتگان را ده هزار نفر نقل كرده است ونيمى از آنان را مربوط به هواداران عايشه ونيم ديگر را از ياران امام عليه السلام مى‏داند.سپس نظر ديگرى را نقل مى‏كند كه نتيجه آن با آنچه كه از عبد الله بن زبير نقل كرديم يكى است. (2)

تدفين كشتگان

واقعه جمل در روز پنجشنبه دهم جمادى الثانى از سال سى وششم هجرى قمرى رخ داد وهنوز آفتاب غروب نكرده بود (3) كه آتش نبرد با افتادن جمل عايشه وسرنگون شدن كجاوه او به پايان رسيد، وبه جهت فقدان يك انگيزه صحيح، ناكثان غالبا پا به فرار نهادند. مروان بن حكم به خانواده‏اى از قبيله «عنزه‏» پناهنده شد واز سخنان على عليه السلام در نهج البلاغه استفاده مى‏شود كه حسنين عليهما السلام براى او از امام عليه السلام امان گرفتند. اما جالب آنكه وقتى فرزندان امام عليه السلام به او يادآور شدند كه مروان بيعت‏خواهد كرد، امام فرمود:
«او لم يبايعني بعد قتل عثمان؟ لا حاجة لي في بيعته انها كف يهودية لو بايعني بكفه لغدر بسبته.اما ان له امرة كلعقة الكلب انفه. و هو ابو الاكبش الاربعة و ستلقى الامة منه و من ولده يوما احمر». (4)
مگر او پس از قتل عثمان با من بيعت نكرد؟ نيازى به بيعت او ندارم، كه دست او دست‏يهودى است; اگر با دستش بيعت كند با پشت‏خود آن را مى‏شكند.براى او حكومت كوتاهى است‏به اندازه‏اى كه سگ با زبان بينى خود را پاك كند. او پدر قوچهاى چهارگانه است كه امت اسلام از او و پسرانش روز خونينى خواهد داشت.
عبد الله بن زبير به خانه يكى از «ازديان‏» پناه برد وعايشه را از جايگاه خود آگاه ساخت. او برادر خود محمد بن ابى بكر را، كه به امر امام عليه السلام حفاظت عايشه را برعهده داشت، به جايگاه عبد الله فرستاد تا او را به خانه عبد الله بن خلف، كه عايشه به آنجا انتقال يافته بود، منتقل كند.سرانجام عبد الله بن زبير ومروان نيز به آنجا انتقال يافتند. (5)
سپس امام عليه السلام باقيمانده روز را در ميدان نبرد به سر برد ومردم بصره را دعوت كرد كه كشتگان خود را به خاك بسپارند. به نقل طبرى، امام بركشتگان ناكثان از بصره وكوفه نماز گزارد وبر ياران خود كه جام شهادت نوشيده بودند نيز نماز گزارد وهمگان را در قبر بزرگى به خاك سپرد.سپس دستور داد كه تمام اموال مردم را به خودشان باز گردانند بجز اسلحه‏اى كه در آنها علامت‏حكومت‏باشد وفرمود:
«لا يحل لمسلم من المسلم المتوفى شي‏ء». (6)
از مال مسلمان مرده، چيزى براى ديگران حلال نمى‏شود.
گروهى از ياران امام اصرار مى‏ورزيدند كه با ناكثان معامله نبرد با مشركان گردد، يعنى دستگيرشدگانشان برده شوند واموالشان قسمت گردد. امام عليه السلام در اين مورد فرمود:«ايكم ياخذ ام المؤمنين في سهمه‏» (7) يعنى:كدام يك از شما حاضر است عايشه را بابت‏سهم خود بپذيرد؟
امام صادق عليه السلام در حديثى حكم اين گروه را كه تحت عنوان «باغى‏» در فقه اسلامى مطرح شده‏اند چنين بيان كرده است:
«ان عليا - عليه السلام - قتل اهل البصرة و ترك اموالهم فقال ان دار الشرك يحل ما فيها وان دار الاسلام لا يحل ما فيها. ان عليا انما من عليهم كما من رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم على اهل مكة‏». (8)
على عليه السلام مردم بصره را به سبب ياغيگرى وافساد آنان كشت ولى دست‏به اموال آنان نزد، زيرا حكم مشرك با حكم مسلمان باغى متفاوت است; ارتش اسلام در محيط كفر وشرك بر هر چه دست‏يابد بر او حلال است ولى آنچه در محيط اسلام است هرگز حلال نمى‏شود. همانا على بر آنان منت گذاشت چنان كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بر اهل مكه منت نهاد.

گفتگوى على (ع) با كشتگان

پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم‏در جنگ بدر اجساد قريش را در چاهى فرو ريخت وسپس با آنان به گفتگو پرداخت. وقتى به حضرتش گفتند كه مگر مردگان سخنان زندگان را مى‏شنوند، فرمود: شما از آنان شنواتر نيستيد. (9)
امير مؤمنان عليه السلام از ميان كشتگان جمل مى‏گذشت كه جسد عبد الله بن خلف خزاعى را، كه لباسى زيبا بر تن داشت، مشاهده كرد.مردم گفتند كه او رئيس گروه ناكثان بود، امام عليه السلام فرمود: چنين نبود، بلكه كه او انسانى شريف وبلند طبع بود. سپس جسد عبد الرحمان بن عتاب بن اسيد را ديد. فرمود: اين مرد ستون گروه ورئيس آنان بود.سپس به گردش خود ادامه داد تا اجساد گروهى از قريشيان را مشاهده كرد. فرمود: به خدا سوگند، وضع شما براى ما ناراحت كننده است، ولى من حجت را بر شما تمام كردم ولى شما جوانانى كم تجربه بوديد واز نتايج كار خود آگاه نبوديد.
سپس چشمش به جسد قاضى بصره كعب بن سور افتاد كه قرآن بر گردن داشت. دستور داد كه قرآن وى را به نقطه تميزى انتقال دهند، سپس فرمود: اى كعب، آنچه را كه خداى من به من وعده كرده درست واستوار يافتم، آيا تو هم آنچه را كه پروردگارت وعده كرده درست واستوار يافتى؟سپس فرمود:
«لقد كان لك علم لو نفعك، و لكن الشيطان اضلك فازلك فعجلك الى النار». (10)
تو دانشى داشتى; اى كاش (آن دانش) تو را سود مى‏بخشيد. ولى شيطان تو را گمراه كرد ولغزانيد وبه سوى آتش كشانيد.
چون جسد طلحه را ديد، فرمود: براى تو سابقه‏اى در اسلام بود كه مى‏توانست تو را سود بخشد، ولى شيطان تو را گمراه كرد ولغزانيد وبه سوى آتش شتافتى. (11)
در اين بخش از تاريخ جز اينكه امام عليه السلام شورشيان را محكوم كرد وهمه اهل آتش را معرفى نمود، از چيز ديگرى سخن به ميان نيامده است، ولى فرقه معتزله مدعى است كه برخى از اين افراد پيش از مرگ از كرده خود پشيمان شدند وراه توبه در پيش گرفتند.ابن ابى الحديد، كه از سخت ترين مدافعان مكتب اعتزال است، مى‏نويسد:مشايخ روايت مى‏كنند كه على فرمود طلحه را بنشانند وآن گاه به او گفت:
«يعز علي يا ابا محمد ان اراك معفرا تحت نجوم السماء وفي بطن هذا الوادي. ابعد جهادك في الله و ذبك عن رسول الله؟».
براى من ناگوار است كه تو را در زير آسمان ودر دل اين بيابان خاك آلوده ببينم. آيا سزاوار بود كه پس از جهاد در راه خدا ودفاع از پيامبر خدا دست‏به چنين كار بزنى؟
در اين هنگام شخصى به حضور امام رسيد وگفت:من در كنار طلحه بودم. وقتى وى با تير ناشناسى از پاى در آمد از من استمداد جست وپرسيد: تو كيستى؟ گفتم: از ياران امير مؤمنان. گفت: دستت را بده تا من به وسيله تو با امير مؤمنان بيعت كنم. سپس با من دست داد وبيعت كرد. امام در اين موقع فرمود: خدا خواست كه طلحه را در حالى كه با من بيعت كرده است، به بهشت‏ببرد. (12)
اين بخش از تاريخ جز افسانه چيز ديگرى نيست. مگر طلحه عارف به مقام امام عليه السلام وشخصيت وحقانيت او نبود؟ اين نوع توبه از آن كسى است كه مدتى در جهالت‏بسر برد وسپس پرده جهالت را بدرد وسيماى حقيقت را مشاهده كند، در حالى كه طلحه از روز نخست‏حق وباطل را از هم باز مى‏شناخت. به علاوه، بر فرض صحت اين داستان، توبه طلحه، به حكم قرآن كريم، بى فايده است:
و ليست التوبة للذين يعملون السيئات حتى اذا حضر احدهم الموت قال اني تبت الآن و لا الذين يموتون وهم كفار اولئك اعتدنا لهم عذابا اليما .(النساء:16)
توبه كسانى كه كارهاى زشت انجام مى‏دهند وسپس به هنگام مرگ مى‏گويند توبه كردم، پذيرفته نيست وچنين است توبه كسانى كه مى‏ميرند در حالى كه كافرند; براى آنان عذاب دردناك آماده كرده‏ايم.
گذشته از اين، مگر تنها بيعت‏با امام عليه السلام مى‏توانست گناهان او را شستشو دهد؟ وى، با همكارى زبير وام المؤمنين، سبب ريخته شدن خونهاى زيادى در بصره ودر ميدان نبرد شدند وحتى گروهى به فرمان آنها همچون گوسفند ذبح شدند. اين نوع تلاشهاى بى مايه نتيجه پيشداورى در باره صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است كه مى‏خواهند همه را عادل معرفى كنند.

سقوط بصره، ارسال نامه‏ها و اعزام عايشه به مدينه

احتمال برخورد نظامى ميان سپاهيان امام عليه السلام وپيمان شكنان بصره، به وسيله كاروانهاى بازرگانى كه پيوسته در بيابانهاى عراق وحجاز وشام در رفت وآمد بودند، در سرزمينهاى اسلامى منتشر شد ومسلمانان واقليتى از هواداران عثمان در انتظار خبر وقايع بودند وهر نوع گزارش از شكست وپيروزى براى هر يك از طرفين سرنوشت‏ساز بود. از اين جهت، امام عليه السلام پس از صدور دستور تدفين كشتگان وگردش در ميدان نبرد وامر به انتقال برخى از اسيران، به خيمه خود بازگشت ودبير خود عبد الله بن ابى رافع را به حضور طلبيد ونامه هايى را املاء كرد ودبير امام نيز همه را به رشته تحرير در آورد. طرف خطاب نامه‏ها مردم مدينه وكوفه، دو منطقه حساس از جهان اسلام در آن روز بود. در ضمن، نامه اى نيز به خواهر خود ام هانى دختر ابوطالب نوشت. امام عليه السلام با نگارش اين نامه‏ها دوستان را خوشحال وفرصت طلبان را از انديشه مخالفت نوميد ساخت. شيخ مفيد متن همه نامه‏ها را در كتاب خود (13) به صورت كامل آورده، ولى طبرى از ميان نامه‏ها فقط متن بسيار كوتاهى از نامه امام عليه السلام به مردم كوفه را در تاريخ خود منعكس كرده است وچون وى در اين بخش از كتاب خود به نوشته‏هاى سيف بن عمر اعتماد كرده غالبا حق‏مطلب را ادا ننموده از كنار مطالب حساس به سادگى گذشته است.
در نامه‏اى كه امام (طبق نقل طبرى) به مردم كوفه نوشته روز برخورد نظامى را نيمه جمادى الآخر سال سى وشش هجرى ومحل درگيرى را نقطه‏اى به نام «خريبه‏» ذكر كرده است.
بارى، سرانجام امام عليه السلام در روز دوشنبه خريبه را به عزم بصره ترك گفت ووقتى به مسجد بصره رسيد، در آنجا دو ركعت نماز گزارد وسپس يكسره به سوى خانه عبد الله بن خلف خزاعى، كه بزرگترين خانه در بصره بود واز عايشه در آنجا حراست مى‏شد، رفت. عبد الله در عصر خلافت عمر كاتب ديوان بصره بود وچنان كه گذشت، او وبرادرش عثمان در نبرد جمل كشته شدند. برخى مى‏گويند وى عهد رسالت را درك كرده ورسول گرامى صلى الله عليه و آله و سلم را ديده بوده است. (14) هرچند اين مطلب ثابت نيست.
وقتى على عليه السلام وارد خانه عبد الله شد، زن او صفيه دختر حارث بن طلحة بن ابى طلحه مشغول گريه و زارى بود. همسر عبد الله به امام عليه السلام اهانت كرد واو را «قاتل الاحبه‏» و«مفرق الجمع‏» ناميد، ولى امام پاسخى به او نگفت.سپس به اتاق عايشه وارد شد وبر او سلام كرد ودر كنار او نشست واهانت صفيه را ياد آور شد. حتى به هنگام خروج امام از خانه نيز، صفيه اهانت‏خود را تكرار كرد كه در آن هنگام ياران امام عليه السلام تحمل خود را از دست دادند وهمسر عبد الله را تهديد كردند. امام آنان را از هر نوع تعرض بازداشت وگفت: هرگز از تعرض به زنان خبرى به من نرسد.

سخنرانى امام (ع) در بصره

امام عليه السلام، پس از خروج از خانه عبد الله، به نقطه‏مركزى شهر رفت ومردم بصره با پرچمهاى گوناگون خود با وى تجديد بيعت كردند. حتى مجروحان وكسانى كه به نوعى به آنان امان داده شده بود بار ديگر با آن حضرت بيعت كردند. (15) بر امام عليه السلام لازم بود كه مردم بصره را از عمق جنايت وزشتى كارشان آگاه سازد. از اين رو، در حالى كه هاله‏اى از عظمت ونورانيت او را احاطه كرده بود ومردم بصره سراپا گوش بودند، سخنان خود را چنين آغاز كرد:
شما سپاهيان آن زن وپيروان آن شتر بوديد.چون صدا كرد او را پاسخ گفتيد ووقتى پى شد فرار كرديد. اخلاق شما پست وپيمان شما غدر ودين شما نفاق وآب شما شور است. وآن كس كه در شهر شما اقامت گزيند در دام گناهانتان گرفتار شود وآن كس كه از شما دورى گزيند رحمت‏حق را دريابد. گويا مى‏بينم كه عذاب خدا از آسمان وزمين بر شما فرود مى‏آيد وبه گمانم همگى غرق شده‏ايد وتنها قله مسجدتان، همچون سينه كشتى، بر روى آب نمايان است. (16)
آنگاه افزود:
سرزمين شما به آب نزديك واز آسمان دور است. خردهاى شما سبك وافكار شما سفيهانه است. شما (به سبب سستى اراده) هدف تير اندازان ولقمه چربى براى مفت‏خواران وشكارى براى درندگان هستيد. (17)
سپس فرمود: اكنون، اى اهل بصره، در باره من چه گمان داريد؟
در اين موقع مردى برخاست وگفت: جز خير ونيكى در باره تو نسبت‏به خود، گمان نمى‏بريم. اگر ما را مجازات كنى جا دارد زيرا ما گناهكاريم، واگر ما را ببخشى، عفو براى خدا محبوبتر است.
امام عليه السلام فرمود: همه را عفو كردم. از فتنه جويى دورى گزينيد. شما نخستين كسانى هستيد كه بيعت را شكستيد وعصاى امت را دو نيم كرديد، از گناه باز گرديد وخالصانه توبه كنيد. (18)

نيت نيك جانشين عمل است

در اين هنگام يكى از ياران امام عليه السلام گفت: دوست داشتم برادرم در اينجا بود تا پيروزيهاى تو را بر دشمنانت مشاهده مى‏كرد ودر فضيلت وثواب جهاد شريك مى‏شد. امام از او پرسيد: آيا قلب وفكر برادرت با ما بوده است؟در پاسخ عرض كرد: بلى. امام عليه السلام فرمود:
«فقدشهدنا و لقد شهدنا في عسكرنا هذا اقوام في اصلاب الرجال و ارحام النساء سيرعف بهم الزمان و يقوى بهم الايمان‏». (19)
همانا برادرت نيز در اين معركه با ما بود(وهمچون ديگر مجاهدان شريك اجر وپاداش آن است). نه تنها او، بلكه آنان كه هنوز در صلب پدران ورحم مادران هستند وزمان به زودى آنان را آشكار مى‏كند وايمان به وسيله آنان نيرومند مى‏شود نيز در فضيلت اين جهاد شريكند.
اين كلام امام عليه السلام اشاره به يك اصل تربيتى وپرورشى است وآن اينكه نيت‏خوب وبد، از نظر پاداش وكيفر، جانشين خود عمل نيز مى‏گردد. در جاهايى ديگر از نهج البلاغه نيز به اين اصل اشاره شده است. از جمله آنجا كه مى‏فرمايد:
«ايها الناس انما يجمع الناس الرضا و السخط. و انما عقر ناقة ثمود رجل واحد فعمهم الله بالعذاب لما عموه بالرضا». (20)
اى مردم، افراد را خشنودى از يك عمل يا خشم از آن به زير يك پرچم گرد مى‏آورد. ناقه ثمود را يك نفر پى كرد ولى عذاب همگى را فرا گرفت، زيرا رضاى به عمل آن فرد فراگير بود.

تقسيم بيت المال

سپاهيان امام عليه السلام در اين نبرد چيزى را مالك نشدند ودر حقيقت، رزم آنان يك رزم صد در صد الهى بود. زيرا امام عليه السلام جز سلاح دشمن همه چيز را به خود آنان واگذار كرد. ازاين جهت، بايد بيت المال را ميان آنان تقسيم مى‏كرد. وقتى ديدگان امام عليه السلام به آن افتاد دستها را بر هم زد وگفت: «غري غيري‏». (يعنى برو ديگرى را بفريب.) موجودى بيت المال ششصد هزار درهم بود كه همه را در ميان سپاهيان تقسيم كرد وبه هريك پانصد درهم رسيد، در پايان تقسيم، پانصد درهم باقى ماند كه آن را براى خود اختصاص داد. ناگهان فردى در رسيد ومدعى شد كه در اين نبرد شركت داشته ولى نام او از قلم افتاده است. امام عليه السلام آن پانصد درهم را نيز به او داد وفرمود:
سپاس خدا را كه از اين مال چيزى به خود اختصاص ندادم. (21)

اعزام عايشه به مدينه

عايشه به جهت انتساب به رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از احترام خاصى برخوردار بود. امام عليه السلام مقدمات سفر او را، از مركب وتوشه راه، فراهم ساخت وبه محمد بن ابى بكر دستور داد كه در معيت‏خواهر خود باشد واو را به مدينه برساند وبه همه ياران مدنى خود، كه علاقه مند بودند به مدينه باز گردند، اجازه داد كه عايشه را تا مدينه همراهى نمايند وبه اين نيز اكتفا نكرد وچهل تن از زنان با شخصيت‏بصره را همراه او روانه مدينه كرد.
روز شنبه، نخستين روز از ماه رجب سال سى وشش، روز حركت تعيين شد. در هنگام حركت گروهى از مردم او را مشايعت كردند ومراسم توديع را انجام دادند. عايشه در برابر محبتهاى امام عليه السلام بى اختيار منقلب شد وبه مردم گفت: فرزندانم، برخى از ما بر برخى ديگر پرخاش مى‏كند، ولى اين كار سبب تعدى نگردد. به خدا سوگند، ميان من وعلى، جز آنچه ميان زن وبستگان او رخ مى‏دهد، چيز ديگرى نبود. او،گرچه مورد خشم من قرار گرفت، از اخيار ونيكان است. امام عليه السلام از سخنان عايشه تشكر كرد وخود افزود:مردم، وى همسر پيامبر شماست. آن گاه او را چند ميل مشايعت كرد.
شيخ مفيد مى‏نويسد:
چهل زن كه به فرمان امام عليه السلام در معيت عايشه قرار گرفتند به ظاهر لباس مردان پوشيدند تا بيگانگان آنان را مرد بينگارند وافكار ناروا به ذهن احدى در باره آنان وهمسر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم خطور نكند. عايشه نيز تصور مى‏كرد كه على عليه السلام ماموران مرد را بر حفاظت او گمارده است وپيوسته از اين كار گله مى‏كرد. وقتى به مدينه رسيد وآنان را زنانى ديد كه لباس مردان پوشيده‏اند از اعتراض خود پوزش طلبيد وگفت: خدا فرزند ابوطالب را پاداش نيك دهد كه حرمت رسول خدا را در مورد من رعايت كرد. (22 )

نصب استانداران

در دوران خلافت عثمان امور استان مصر به دست عبد الله بن سعد بن ابى سرح اداره مى‏شد ويكى از عوامل شورش مصريان بر خليفه اعمال زشت وننگين او بود، تا آنجا كه به اخراج او از مصر انجاميد. در آن زمان محمد بن ابى حذيفه در مصر بود وپيوسته از والى مصر وخليفه انتقاد مى‏كرد. وقتى مصريان، به عزم مدينه ومحاكمه خليفه، وطن خود را ترك گفتند، اداره امور مصر را به محمد بن حذيفه واگذار كردند واو در اين منصب باقى بود تا اينكه امام عليه السلام قيس بن سعد بن عباده را براى اداره استان مصر نصب كرد.
طبرى اعزام قيس را در سال واقعه جمل مى‏داند، ولى برخى از مورخان، مانند ابن اثير (23) ، تاريخ اعزام قيس را به مصر، ماه صفر مى‏داند. اگر مقصود صفر سال سى وششم باشد، طبعا پيش از واقعه جمل بوده است واگر صفر سال سى وهفتم باشد، در اين صورت شش ماه واندى پس از آن صورت گرفته بوده; در حالى كه طبرى تاريخ اعزام را سال سى وشش هجرى كه سال واقعه جمل است ضبط كرده است.
بارى، امام عليه السلام خليد بن قره يربوعى را استاندار خراسان وابن عباس را استاندار بصره قرار داد وتصميم گرفت كه خاك بصره را به عزم كوفه ترك گويد. پيش از ترك بصره، جرير بن عبد الله بجلى را روانه شام ساخت كه با معاويه گفتگو كند تا پيروى خود را از حكومت مركزى، كه در راس آن امام بود، اعلام دارد. (24)
به سبب اهميتى كه بصره داشت وشيطان در آنجا تخم ريزى كرده بود، امام -عليه السلام ابن عباس را استاندار وزياد بن ابيه را مامور خراج وابو الاسود دوئلى را معاون آن دو قرار داد. (25) به هنگام معرفى ابن عباس به مردم، امام عليه السلام سخنرانى بسيار لطيف وشيرينى كرد كه شيخ مفيد آن را در كتاب «الجمل‏» نقل كرده است. (26)
طبرى مى‏گويد:امام به ابن عباس گفت:«اضرب بمن اطاعك من عصاك، و ترك امرك‏» (27) يعنى: با مطيعان عاصيان را وآنان را كه امر تو را تبعيت نمى‏كنند بكوب.
وقتى امام عليه السلام سرزمين بصره را ترك مى‏گفت‏با خداى خود چنين مناجات كرد:
«الحمد لله الذي اخرجني من اخبث البلاد»: سپاس خدا را كه مرا از ناپاكترين شهرها بيرون برد.
بدين طريق، نخستين غائله در حكومت امام عليه السلام پايان يافت وآن حضرت رهسپار كوفه شد تا نقشه تعقيب معاويه را بريزد وسرزمين پهناور اسلامى را از عناصر فاسد وخود كامه پاك سازد.

پى‏نوشت

1- الجمل، ص‏223.
2- تاريخ طبرى، ج‏3، ص‏543.
3- ابن ابى الحديد مدت نبرد را دو روز مى‏داند. به ج 1، ص 262 مراجعه شود.
4- نهج البلاغه، خطبه 71.
5- امام در اين سخن از چند موضوع غيبى خبر داده است.
6- تاريخ طبرى، ج‏2،ص‏543.
7- وسائل الشيعه، ج‏11، باب 25 از ابواب جهاد.
8- همان. ابن ابى الحديد نظر ديگرى در اين مورد دارد. وى مى‏گويد:امام آچه در ميدان جنگ بود همه را گرفت وميان سپاه خود تقسيم كرد.
9- سيره ابن هشام، ج‏1، ص‏639.
10- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏1، ص 348.
11و21- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏1، ص 348.
13- الجمل، ص 211و213.
41- اسد الغابه، ج‏2، ص 152.
15- تاريخ طبرى، ج‏3، ص 545.
16- نهج البلاغه، خطبه 130.
17- همان، خطبه 514.
18- الجمل، ص 218.
19- نهج البلاغه، خطبه 12.
20- همان، خطبه‏196 طبع عبده.
21- تاريخ طبرى، ج‏3، ص‏547.
22- الجمل، ص 221.
23- تاريخ ابن اثير، ج‏3، ص 268.
24- همان، ج‏3، صص 560-546.
25و26- تاريخ جمل، ص 324.
27- تاريخ طبرى، ج‏3، ص‏546.

منابع
 
كتاب: فروغ ولايت ص 452 تا 464
نويسنده: جعفر سبحانى
http://www.hawzah.net/Per/E/do.asp?a=EACHBI.htm