آیا پیامبر (ص) در جریان تجدید بنای کعبه برهنه شد؟

آیا پیامبر (ص) در جریان تجدید بنای کعبه برهنه شد؟                                   

 همانگونه که در متن داستان ذکر شد بر طبق پاره‏ای از روایات رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز در کار تجدید بنای‏ کعبه و آوردن مصالح و سنگ و گچ با قریش همکاری می‏کرد و کمک می‏نمود،اما در این رابطه روایاتی در صحیح بخاری ومسلم و مسند احمد بن حنبل و برخی کتاب‏های دیگر آمده که‏ پذیرفتن آنها مشکل و بلکه غیر قابل قبول است،و اینک روایت‏ بخاری و مسلم که بسندشان از عمرو بن دینار از جابر روایت‏کرده‏اند:

«...ان رسول الله(ص)کان ینقل معهم الحجارة للکعبة‏و علیه ازاره،فقال له العباس عمه:یابن اخی لو حللت ازارک ‏فجعلت علی منکبیک دون الحجاره؟قال فحله فجعله علی‏منکبیه،فسقط مغشیا علیه،فما رؤی بعد ذلک عریانا...» (1) یعنی...رسول خدا(ص) با قریش برای ساختمان کعبه ‏سنگ می‏برد و ازارش را بر کمر بسته بود (2) عباس عموی آنحضرت ‏بدو گفت:ای برادر زاده خوب است ازارت را باز کنی و روی‏ شانه‏ات بگذاری تا مانع آزار سنگ (بر شانه‏ات) بشود.

راوی گوید:آنحضرت ازارش را باز کرد و روی شانه‏اش‏گذارد ولی ناگهان دچار غشوه شد و به زمین افتاد،و از آن پس ‏دیگر کسی آنحضرت را برهنه ندید...

نگارنده گوید:از دنباله این حدیث معلوم می‏شود که قبل ازاین جریان-یعنی قبل از سی و پنج‏سالگی عمر رسول خدا(ص)

-این ماجرا-یعنی برهنگی رسول خدا (ص) مشاهده شده بود،وآنحضرت را برهنه دیده بودند...!!

و شاید این قسمت اشاره باشد به روایات دیگری که هم‏اینان نقل کرده‏اند که چند بار قبل از آن نیز این ماجرا ازآنحضرت دیده شده بود،که یکی از آنها هنگامی بود که عمویش ابوطالب چاه زمزم را اصلاح می‏کرد... (3) و دیگری درکودکی بود هنگامی که با بچه‏های مکه بازی می‏کرد،که‏روایت آنرا نیز در سیره ابن هشام و سیره ابن کثیر و سیره حلبیه وجاهای دیگر اینگونه نقل کرده‏اند:

و کان رسول الله صلی الله علیه و سلم،فیما ذکر لی،یحدث عماکان الله یحفظه به فی صغره و امر جاهلیته انه قال:«لقد رایتنی فی‏غلمان من قریش ننقل الحجاره لبعض ما یلعب الغلمان،کلنا قدتعری و اخذ ازاره و جعله علی رقبته یحمل علیه الحجاره،فانی ‏لاقبل معهم کذلک و ادبر اذ لکمنی لاکم ما اراه لکمه وجیعه،ثم‏ قال:شد علیک ازارک.قال فاخذته فشددته علی،ثم جعلت احمل ‏الحجارة علی رقبتی و ازاری علی من بین اصحابی‏»... (4) یعنی رسول خدا(ص)-چنانچه نقل شده-از سرگذشت‏ خود در کودکی و زمان جاهلیت‏خود و نگهبانی خداوند از وی ‏اینگونه حکایت کرده که فرمود:

-من در میان بچه پسرهای قریش سنگهائی را برای بازی‏بچه‏ها حمل می‏کردیم و همگی برهنه شده بودیم و ازارمان راروی شانه گذارده و سنگ‏ها را روی آن می‏گذاردیم و من هم همانند آنها در رفت و آمد بودم که ناگهان شخصی با ست‏خودبر من زد که فکر نمی‏کنم خیلی درد آورنده بود،و بمن گفت:

ازارت را ببند.

و من ازارم را گرفته و بر خود بستم و تنها از میان بچه‏های‏دیگر من بودم که ازار خود را بسته و سنگ را بر دوش خودمی‏کشیدم...

و بهر صورت روایت دیگری را نیز که در مورد برهنه شدن‏آنحضرت در داستان تجدید بنای کعبه نقل کرده‏اند اینگونه است‏که ابن کثیر در سیرة النبویه اینگونه نقل کرده که بسند خود ازبیهقی از عکرمه از ابن عباس از پدرش عباس روایت کرد:

«...عن عکرمه،حدثنی ابن عباس عن ابیه انه کان ینقل‏الحجارة الی البیت‏حین بنت قریش البیت،قال:و افردت قریش‏رجلین رجلین،الرجال ینقلون الحجاره،و کانت النساء تنقل‏الشید».

قال:فکنت انا و ابن اخی،و کنا نحمل علی رقابنا و ازرنا تحت‏الحجاره،فاذا غشینا الناس ائتزرنا.فبینما انا امشی و محمد امامی‏قال فخر و انبطح علی وجهه،فجئت اسعی و القیت‏حجری و هو ینظرالی السماء،فقلت:ما شانک؟فقام و اخذ ازاره قال: «انی نهیت‏ان امشی عریانا»قال:و کنت اکتمها من الناس مخافة ان یقولوا مجنون‏» (5).

یعنی عباس گوید:هنگامی که قریش خانه کعبه را بنامیکرد مردان قریش دو نفر دو نفر به حمل و نقل سنگها مشغول‏بودند،مردها سنگ می‏بردند و زنها گچ و گل تهیه می‏کردند.

عباس گوید:من هم با برادرزاده‏ام بودم،و سنگها را بادوش خود حمل می‏کردیم و ازارهامان را باز کرده و زیر سنگها(روی دوشمان)گذارده بودیم و هر وقت‏با مردم مواجه می‏شدیم ‏ازارمان را می‏بستیم،در همین احوال که من می‏رفتم و محمد(ص)نیز پیش روی من بود که ناگهان بصورت بر زمین افتاد،من دویدم و سنگم را بر زمین انداختم و او را دیدم که به آسمان‏نگاه می‏کرد،من گفتم:تو را چه شده؟

دیدم برخاست و ازارش را برگرفت و گفت:

من از اینکه برهنه راه بروم ممنوع شدم!

عباس گوید:من این ماجرا را از مردم پنهان داشتم از ترس‏آنکه بگویند:دیوانه است!

این بود حدیث‏هائی که راویان اهل سنت و بزرگان ایشان‏درباره این داستان شرم‏آور و غیر قابل پذیرش و باور نقل کرده‏اند، و ما می‏گوئیم.

اولا-راویان این دو حدیث که آنرا از جابر و ابن عباس‏روایت کرده‏اند یعنی عمرو بن دینار و عکرمه وثاقت و اعتبارشان‏نزد ما ثابت نشده،بلکه عمرو بن دینار-چنانچه نقل شده-متمایل‏به خوارج بوده و بلکه از پاره‏ای روایات استشمام می‏شود که‏ناصبی بوده... (6) و«عکرمه‏»نیز از شاگردان ابن عباس وموالیان او است ولی او نیز هم عقیده با خوارج و بلکه از آنها بوده ‏چنانچه از معارف ابن قتیبه و طبقات ابن سعد و کتابهای دیگر نقل شده (7) و به دروغگوئی و جعل حدیث و روایت مشهور بوده وبر ابن عباس دروغ می‏بسته و به دروغ از او حدیث نقل می‏کرده‏چنانچه از ذیل کتاب طبری و میزان الاعتدال از سعید بن مسیب‏روایت‏شده که به مولای خود«برد»می‏گفت:

«لا تکذب علی کما کذب عکرمه علی ابن عباس‏» (8) دروغ بر من نسبت نده و مبند همانگونه که عکرمه به ‏ابن عباس دروغ می‏بست!و ابن قتیبه نقل کرده که پسرابن عباس یعنی-علی بن عبد الله بن عباس-عکرمه را بر درمزبله‏ای با طناب و زنجیر بسته بود،برخی که این منظره را دیدند بصورت اعتراض به پسر ابن عباس گفتند:

«اتفعلون هذا بمولاکم؟»آیا با مولا-و وابسته-خود،اینگونه رفتار می‏کنید؟

او در پاسخ گفت:

«ان هذا کان یکذب علی ابی‏»!

آخر این مرد بر پدرم دروغ می‏بندد! (9) و ابن حجر در تهذیب التهذیب گفته:او مرد فاسقی بود که به‏غناء گوش می‏داد و با نرد بازی می‏کرد،و در خواندن نمازسستی داشت و مرد سبک عقلی بود،و مطرود و منفور مسلمانان‏بود و بهمین دلیل وقتی از دنیا رفت مسلمانان در تشییع جنازه ونماز بر او حاضر نشدند... (10) و ثانیا-متن این روایات نیز با همدیگر اختلاف دارد که‏همین اختلاف سبب وهن و بی‏اعتباری آنها می‏شود،که دربرخی از آنها آمده که در داستان در کودکی آن حضرت بوده،و د ر برخی آمده که در داستان اصلاح چاه زمزم بوسیله ابوطالب‏ اتفاق افتاد،و در برخی نیز مانند همین روایات بود که این ‏داستان شرم‏آور در ماجرای تجدید بنای کعبه بوده...

و از اینرو برخی احتمال داده‏اند که این ماجرای شرم ‏آور دوبار اتفاق افتاده یکی در کودکی و دیگری در سی و پنج‏سالگی آنحضرت. (11)

و ثالثا-این روایات،مخالف روایات دیگری است که خوداین آقایان نقل کرده‏اند که احدی عورت رسول خدا را ندیدن،ویا هیچگاه عورت آنحضرت دیده نشده که از آنجمله است روایتی‏که مرحوم علامه امینی در الغدیر از کتاب فتح الباری و شرح‏المواهب زرقانی از همین ابن عباس روایت کرده‏اند که گفته:

«کان صلی الله و سلم یغتسل وراء الحجرات،و ما رای احدعورته قط...» (12)

-یعنی رسول خدا (ص) چنان بود که در پشت ‏حجره‏ها غسل‏ می‏کرد،و احدی هرگز عورت آنحضرت را ندید...

و روایتی که از سیره حلبیه نقل شده که رسول خدا(ص)

فرمود:از کرامت‏هائی که پروردگارم نسبت‏ به من انجام داده‏این است:

«ان احدا لم یر عورتی‏»-که احدی عورت مرا ندیده...! (13) و روایتی که قاضی عیاض در کتاب شفاء نقل کرده که ازجمله خصائص رسول خدا(ص)این بود:

«انه لم تر عورته قط،و لو رآها احد لطمست عیناه‏»که هیچگاه عورت آنحضرت دیده نشد،و اگر کسی آنرا می‏دید چشمانش کور می‏شد... (14) و نیز این روایات مخالف ‏است‏ با روایتی که اینان از رسول خدا(ص)نقل کرده‏اند که‏صراحت دارد که در بزرگی از آنحضرت چنین کاری سر نزده ‏است و متن روایت که ابن ابی الحدید از کتاب امالی محمد بن‏حبیب نقل کرده اینگونه است:

«و روی محمد بن حبیب فی‏«امالیه‏»قال:قال رسول الله صلی‏الله علیه و آله:اذکرو انا غلام ابن سبع سنین،و قد بنی ابن جدعان‏دارا له بمکة،فجئت مع الغلمان ناخذ التراب و المدر فی حجورنا فننقله،فملات حجری ترابا فانکشفت عورتی، فسمعت نداء من فوق‏راسی:یا محمد،اخ ازارک،فجعلت ارفع راسی فلا اری شیئا،الاانی اسمع الصوت،فتماسکت و لم ارخه، فکان انسانا ضربنی علی‏ظهری،فحررت لوجهی،و انحل ازاری فسترنی،و سقط التراب الی الارض،فقمت الی دار ابی طالب عمی و لم اعد» (15).

یعنی-محمد بن حبیب در کتاب امالی خود روایت کرده که‏رسول خدا(ص)-فرمود:یاد دارم که من پسری بودم فت‏ساله‏که ابن جدعان (16) خانه‏ای در مکه می‏ساخت،و من با پسران‏دیگر خاک و خشت در دامان خود می‏ریختیم و برای ساختمان‏مزبور حمل می‏کردیم،و بهمین منظور من دامان خود را پر ازخاک کردم و در نتیجه عورتم مکشوف شد،پس از بالای سر خودندائی شنیدم که گفت:ای محمد دامنت را بینداز!

من سرم را بلند کردم و چیزی ندیدم جز همان صدائی را که‏شنیده بودم،و به همین جهت من دامنم را بهمانگونه نگه داشتم‏ و نینداختم که ناگاه دیدم گویا انسانی است‏بر پشت من زد که‏من بصورت به زمین افتادم، و آن شخص دامن جامه‏ام را باز کردو مرا با آن پوشانید و در نتیجه خاکها روی زمین ریخت،و من‏برخاسته و بخانه عمویم ابوطالب رفته و دیگر باز نگشتم(و بچنین کاری دست نزدم).

که البته خود این روایت نیز از نظر متن و سند مورد خدشه‏است،ولی بهر صورت با آن روایات نیز مخالف و سبب وهن درآنها می‏شود.

و هم چنین مخالف است‏با روایتی که مسلم در صحیح خودنقل کرده که رسول خدا مسور بن مخرمه را از چنین کاری نهی‏فرمود و متن حدیث اینگونه است که مسلم بسند خود از مسوربن مخربه روایت کرده که گوید:

«...اقبلت‏بحجر ثقیل احمله و علی ازار خفیف فانحل ازاری ومعی الحجر لم استطع ان امنعه حتی بلغت‏به الی موضعه، فقال‏ رسول الله (ص) ارجع الی ازارک فخذه و لا تمشوا عراة‏». (17) یعنی-من سنگ بزرگی و سنگینی را بر دوش می‏کشیدم و برکمرم ازاری سبک بسته بودم که در وقت‏حمل آن سنگ باز شدو بخاطر آن سنگ نتوانستم آنرا ببندم و هم چنان برهنه رفتم تاسنگ را بجای خود بردم،و رسول خدا (ص) فرمود:برگرد ازارت‏را ببند و برهنه راه نروید...

که البته خود این حدیث نیز مورد بحث است و پذیرفتن آن ‏مشکل می‏باشد،زیرا ارباب تراجم نوشته‏اند «مسور» در سال دوم هجرت رسول خدا (ص) در مکه متولد شد و هنگام رحلت‏رسول خدا(ص)هشت‏ سال بیشتر از عمرش نگذشته بود و معلوم‏ نیست در چه سالی به مدینه رفته و خدمت رسول خدا(ص)

رسیده و چنین عملی از او سر زده و یا در سال فتح مکه که رسول‏ خدا (ص)چند روز در مکه توقف فرمود،و طبق نقل اینها«مسور»شش ساله بوده خدمت آنحضرت رسیده و چنین اتفاقی‏ افتاده...و گذشته از اینها روایت‏«مسور» از نظر علمای ما موردقبول و اعتماد نیست و بهر صورت آنها که این خبر را بدون این ‏بررسیها پذیرفته‏اند باید پاسخ این اختلاف و تنافی را بدهند...

که چگونه رسول خدا(ص)دیگران را در بچگی و کودکی ازچنین کاری نهی می‏کند ولی خود مرتکب چنین کار زشتی‏می‏شود...؟!

و باز این روایات مخالف است‏با روایتی که هم اینان ازابوبکر روایت کرده‏اند که هنگامی که ما با رسول خدا(ص)درغار بودیم یکی از مشرکین که به تعقیب ما آمده بود بیامد و جامه‏خود را عقب زده و عورتش را باز کرد و نشست و شروع کرد به ‏بول کردن...

ابوبکر که ترسیده بود گفت:ای رسول خدا اینان ما رادیدند؟!

رسول خدا در پاسخ او فرمود:«لو رآنا لم یکشف عن فرجه‏» (18) اگر ما را دیده بود عورتش را اینگونه باز نمی‏کرد؟!

که از این روایت معلوم می‏شود اینکار در نزد مشرکین هم‏زشت و قبیح بوده،و چگونه ممکن است رسول خدا(ص) دست‏ به چنین کار زشتی زده باشد!.

باری بهتر است این مقوله را با چند جمله از گفتار مرحوم‏علامه امینی پایان داده به دنباله بحث تاریخی خود بازگردیم:

مرحوم علامه امینی پس از نقل برخی از روایات در این باره‏ می‏گوید:

ای مسلمانان همگی بهمراه من بیائید تا از این دو بزرگوار یعنی بخاری و مسلم که این روایات را نقل کرده‏اند-به پرسیم:

آیا این بود پاداش آنهمه تلاش بی‏وقفه رسول بزرگوار اسلام و حق‏سپاسگزاری آنحضرت در راه اصلاح مردم؟آیا این از تعظیم وعظمت مقام آنبزرگوار بحساب می‏آید؟و آیا صحیح است که ‏بگوئیم محمد (ص) در ملا عام،در حالی که سی و نج‏سال ازعمر شریف آنحضرت می‏گذشت-چنانچه ابن اسحاق گفته-ازارخود را باز کرده و مکشوف العوره راه می‏رفته؟

بگذریم از اینکه راویان مزدور و بد سابقه ممکن است روی اهداف سیاسی و در برابر ثمنی بخس و ناچیز این روایات را جعل کرده‏اند!اما این دو بزرگوار چرا آنها را در کتاب‏های‏ صحیح خود نقل کرده و در صدد تصحیح آنها برآمده‏اند؟ آیاخیال کرده‏اند این کار از مصادیق روایت دیگری است که خودهمین دو بزرگوار از ابی سعید خدری روایت کرده‏اند که درتوصیف رسول خدا(ص)گفته:

«کان اشد حیاء من العذرا» (19) یعنی رسول خدا (ص) از دختر باکره و در پرده،شرم و حیایش بیشتر بود؟آیا این مرد-یعنی رسول خدا (ص)-همان‏مردی است که طبق روایات خودشان به دیگران مانند-جرهد و معمر-دستور میدهد که حتی رانشان را در برابر دیگران برهنه‏ نکنند،تا جائیکه بحث‏شده که آیا «ران‏» نیز حکم عورت رادارد یا نه؟ (20) و آیا این روایات مخالف با روایتی نیست که قاضی عیاض درکتاب شفا از عایشه روایت کرده که گوید:

«و ما رایت فرج رسول الله (ص) قط‏» (21) -من هرگز عورت رسول خدا (ص) را ندیدم.

مرحوم علامه امینی در اینجا عایشه را مخاطب قرار داده ومی‏گوید:

-ای ام المؤمنین تو اکنون بیا و میان ما و راویان این سخنان‏نابجا و زشت‏حکمی عدل باش،و از روی عدالت درباره‏کسانی که نسبت ‏به ساحت قدس شوهر بزرگوارت چنین نسبت‏ناروائی را می‏دهند حکم کن،نسبتهائی که هیچ آدم پستی‏ حاضر نیست آنرا درباره خود بپذیرد!

نگارنده گوید:نظیر آنچه در بالا ذکر شد درباره کشف‏عورت رسول خدا (ص) در داستان تجدید بنای کعبه،روایت‏ دیگری نیز درباره کشف عورت حضرت موسی علیه السلام ومشاهده بنی اسرائیل بدن برهنه آنحضرت را در صحیح بخاری وکتاب‏های دیگر نقل کرده‏اند که گر چه نظیر آن در برخی از تفاسیر ما نیز نقل شده ولی از نظر ما آن حدیث نیز مورد تردید ومخدوش بنظر می‏رسد و پذیرفتن آن،مشکل و دشوار است،و آن‏داستان‏«ثوبی حجر»است که چون نزد برادران اهل سنت مسلم ‏بوده از نظر ادبی نیز در کتاب‏های دانشمندان علم نحو-در مبحث‏حذف حرف نداء در جائی که منادی اسم جنس باشد-موردبحث قرار گرفته... و داستان بگونه‏ای که در صحیح بخاری و کتاب‏های دیگرآمده و برخی آنرا در ذیل آیه:

یا ایها الذین آمنوا لا تکونوا کالذین آذوا موسی فبراه الله مماقالو و کان عند الله وجیها. (22) یعنی-ای کسانی که ایمان آورده‏اید نباشید مانند کسانی‏که موسی را آزردند و خداوند او را از آنچه گفتند تبرئه کرد و در پیشگاه خدا آبرومند بود...بر طبق نقل بخاری اینگونه است.

«عن ابی هریرة رضی الله عنه قال قال رسول الله صلی الله علیه و سلم:ان‏موسی کان رجلا حییا ستیرا لا یری من جلده شی‏ء استحیاء منه فآذاه من آذاه‏من بنی اسرائیل فقالوا:ما یستتر هذا التستر الا من عیب بجلده اما برص و اماادرة و اما آفة و ان الله اراد ان یبرئه مما قالوا لموسی فخلا یوما وحده فوضع ‏ثیابه علی الحجر ثم اغتسل،فلما فرغ اقبل الی ثیابه لیاخذها و ان الحجر عدابثوبه فاخذ موسی عصاه و طلب الحجر فجعل یقول:ثوبی حجر ثوبی حجر!

حتی انتهی الی ملا من بنی اسرائیل فراوه عریانا احسن ما خلق الله و ابراه ممایقولون و قام الحجر فاخذ ثوبه فلبسه و طفق بالحجر ضربا بعصاه فو الله ان‏بالحجر لندبا من اثر ضربه ثلاثا او اربعا او خمسا»فذلک قوله‏«یا ایها الذین‏آمنوا لا تکونوا کالذین آذوا موسی فبراه الله مما قالوا و کان عند الله وجیها». (23) یعنی-از ابی هریره روایت‏شده که رسول خدا(ص) فرمود:

موسی مردی با حیا بود که پیوسته سعی می‏کرد هر چه بیشتر بدن خود را از انظار بپوشاند،و بهمین جهت چیزی از پوست‏بدن اودیده نمی‏شد،و برخی از بنی اسرائیل که می‏خواستند او رابیازارند گفتند:

علت این سعی و مواظبت‏بسیار،چیزی جز این نمی‏تواندباشد که عیبی مانند برص و پیسی در پوست‏بدن او است ویا فتقی در بیضه دارد و یا آفت دیگری در بدن او است و گرنه‏اینقدر مواظبت در پوشاندن بدن خود نمیکرد!

و چون خدا اراده فرمود که موسی را از این گفتار اینان تبرئه‏فرماید روزی موسی با خود خلوت کرد و جامه‏اش را روی سنگ‏گذارد و غسل کرد،و چون از غسل فارغ شد بسراغ جامه‏اش آمدتا برگیرد در اینوقت‏سنگ شروع به فرار و دویدن کرد،و موسی‏که چنان دید عصای خود را در دست گرفت و بدنبال سنگ‏روان شد و پیوسته می‏گفت:

-جامه‏ام را ای سنگ!جامه‏ام را ای سنگ!-یعنی جامه‏ام‏را واگذار و برو و هم چنان بیامد تا به گروهی از بنی اسرائیل‏رسید و آنها موسی را برهنه مشاهده کرده و دیدند که از نظر خلقت‏ و اندام بهترین خلقت را داشته و هیچ نقصی در خلقت ندارد،وبوسیله خداوند او را از آنچه گفته بودند تبرئه کرد...

در اینوقت‏سنگ ایستاد و موسی جامه‏اش را برگرفت و پوشید و شروع کرد با عصای خود به زدن آن سنگ،و بخدا سوگند که اثر عصای موسی علیه السلام که سه بار یا چهار بار یا پنج‏بار بر آن‏سنگ زد مانند اثر زخمی بر آن سنگ مانده بود، و این است ‏معنای گفتار خدای تعالی:

یا ایها الذین آمنوا لا تکونوا کالذین آذوا موسی... (24) که البته باید بدانید این یکی از دو تفسیری است که از این‏آیه شده است، و تفسیر دیگر آن است که بنی اسرائیل موسی‏علیه السلام را متهم به کشتن هارون کردند،و خداوند بوسیله‏ای‏او را از این اتهام تبرئه کرد،و این تفسیر را طبرسی (ره) و جمعی‏از علماء اهل سنت نیز در ذیل این آیه شریفه نقل کرده‏اند و از اینرو باید گفت،این تفسیر بی‏اشکالتر،و به ذهن‏نزدیکتر است از آن تفسیر و روایتی که برای انسان سؤال انگیزاست،و سئوالاتی را در ذهن خواننده می‏آورد که بگوید:

آیا برای اثبات مردانگی و سلامت جسمی موسی علیه السلام راه‏دیگری-جز این طریق زننده و زشت-وجود نداشت؟و حالا که‏قرار بود از طریق اعجاز و خرق عادت این مطلب برای‏بنی اسرائیل ثابت‏شود آیا هیچ راه محترمانه و مؤدبانه‏ای وجودنداشت جز این راه؟و سئوال اینکه مگر در معجزه شرط نیست که‏به درخواست پیامبری انجام گیرد؟و در اینجا اگر به اجازه و درخواست موسی بود پس چرا آنچنان ناراحت‏شد که با چوب‏بدنبال سنگ می‏دوید و بالاخره هم چند بار او را با عصا بزد؟...

و گناه آن سنگ چه بود که باید به خشم موسی گرفتار شود؟...

و سئوالهای دیگری که به ذهن هر خواننده‏ای خطور می‏کندو پاسخ صحیحی هم نمی‏توان برای آن پیدا کرد؟

و در پایان این بحث این مطلب را هم بد نیست متذکر شویم‏که بنا بگفته برخی از نویسندگان معاصر بعید نیست که این‏افسانه زشت،یعنی افسانه برهنه شدن و کشف عورت انبیاء وپیمبران الهی،از کتاب‏های تحریف شده اهل کتاب در روایات ‏اسلامی آمده و از آنها بدینجا سرایت کرده و بوسیله دروغپردازان‏رنگ و آبی هم گرفته است،زیرا در کتاب اشعیاء آمده است که‏وی سه سال تمام در میان مردم با پای برهنه و بدن عریان راه‏می‏رفت تا بمردم نشان دهد که پادشاه آشور بدینگونه مصریان رابه اسارت برد... (25) و در تکوین نهم قسمت (21) آمده که نوح پیغمبر شراب‏نوشید و مست‏شد آنگاه برهنه شد و... (26) و در صموئیل اولی-اصحاح 19 فقره 23/24 آمده که‏صموئیل آمد و ادعای نبوت کرد و «نایوت‏» نیز بیامد و جامه خود را بیرون آورده و در پیش روی صموئیل قرار گرفت و هم چنان‏ شب و روز برهنه در پیش روی او بود... (27)

پی‏نوشت

1-صحیح بخاری ج 1 ص 50 و ص 181-مسند احمد بن حنبل ج 3 ص 295و 310...

2-باید دانست که معمولا عربهای آنزمان قسمت پائین بدن خود را با(ازار) که ‏بصورت لنگی بر کمر می‏بستند می‏پوشاندند و رسمشان نبوده که شلوار دوخته بپوشندچنانچه هنوز هم در میانشان این رسم هست.

3-سیره حلبیه ج 1 ص 142 و 122.

4-سیره ابن هشام ج 1 ص 183 و سیره ابن کثیر ج 1 ص 250، و نظیر این روایت‏داستان دیگری نیز از آنحضرت نقل شده که در پایان این بحث‏ خواهد آمد.

5-سیره نبویه ابن کثیر ج 1 ص 251.

6-قاموس الرجال ج 7 ص 147.

7-و 8-قاموس الرجال ج 6 ص 327،حیاة الامام الحسن ج 1 ص 87.

9-قاموس الرجال ج 6-ص 327.

10-تهذیب التهذیب ج 7-ص 263.

11-پاورقی سیره ابن هشام ج 1-ص 183-184.

12-الغدیر ج 9 ص 288 بنقل از فتح الباری ج 6-ص 450 و شرح المواهب ج 4ص 284.

13-الصحیح من السیره ج 1-ص 139.

14-نقل از شفای قاضی عیاض ج 1 ص 95 و تاریخ الخمیس ج 1 ص 214.

15-شرح ابن ابی الحدید ج 3-ط مصر-ص 253.

16-پیش از این در داستان حلف الفضول در پاورقی گفته شد که عبد الله بن جدعان‏یکی از ثروتمندان معروف مکه و سخاوتمندان آنزمان بوده که هر روز جمع بسیاری‏را اطعام می‏کرد و درباره ثروتمند شدن او نیز قاضی دحلان در سیره خود(حاشیه سیره حلبیه ج 1-ص 99-100)داستانی نقل کرده که به افسانه شبیه‏تر است تا بیک داستان واقعی.

17-صحیح مسلم ج 1 ص 105.

18-فتح الباری ج 7 ص 9 سیره حلبیه ج 2 ص 37.

91-صحیح بخاری ج 5 ص 203،صحیح مسلم ج 7 ص 78.

20-الغدیر ج 9 ص 282 به بعد.

21-شفای قاضی عیاض ج 1 ص 91.

22-سوره احزاب آیه 69.

23-صحیح بخاری-با شرح کرمانی-ج 14 ص 55.

24-سوره احزاب 69.

25 و 26 و 27-الصحیح من السیره ج 1 ص 143-144.                                          

منابع

درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام ج2، رسولی محلاتی، سید هاشم؛   

http://www.hawzah.net/Hawzah/Articles/Articles.aspx?id=8774