بشارتهاي انبياي الهي درباره آمدن رسول خدا صلي الله عليه وآله

بشارتهاي انبياي الهي درباره آمدن رسول خدا صلي الله عليه وآله1

از جمله اين بشارتها آيه 14 و 15 از کتاب يهودا است که مي‏گويدلکن خنوخ‏«ادريس‏»که هفتم از آدم بود درباره همين اشخاص خبر داده گفت اينک خداوند با ده هزار از مقدسين خود آمد تا بر همه داوري نمايد و جميع بي دينان را ملزم سازد و بر همه کارهاي بي ديني که ايشان کردند و بر تمامي سخنان زشت که گناهکاران بي دين به خلاف او گفتند. . . »

که ده هزار مقدس فقط با رسول خدا(ص)تطبيق مي‏کند که در داستان فتح مکه با او بودند. بخصوص با توجه به اين مطلب که اين آيه از کتاب يهودا مدتها پس از حضرت عيسي(ع)نوشته شده. (1)

و از آن جمله در سفر تثنيه، باب 33، آيه 2 چنين آمده:

«و گفت‏خدا از کوه سينا آمد و برخاست از سعير به سوي آنها و درخشيد از کوه پاران و آمد با ده هزار مقدس از راستش با يک قانون آتشين. . . »

که طبق تحقيق جغرافي دانان منظور از«پاران‏» - يا فاران - مکه است، و ده هزار مقدس نيز چنانکه قبلا گفته شد فقط قابل تطبيق با همراهان و ياران رسول خدا(ص)است.

و در فصل چهاردهم انجيل يوحنا: 16، 17، 25، 26 چنين است:

«اگر مرا دوست داريد احکام مرا نگاه داريد، و من از پدر خواهم خواست و او ديگري را که فارقليط است‏به شما خواهد داد که هميشه با شما خواهد بود، خلاصه حقيقتي که جهان آن را نتواند پذيرفت زيرا که آن را نمي‏بيند و نمي‏شناسد، اما شماآن را مي‏شناسيد زيرا که با شما مي‏ماند و در شما خواهد بود - اينها را به شما گفتم مادام که با شما بودم اما فارقليط روح مقدس که او را پدر به اسم من مي‏فرستد او همه چيز را به شما تعليم دهد و هر آنچه گفتم به ياد آورد».

که بر طبق تحقيق کلمه‏«فارقليط‏»که ترجمه عربي‏«پريکليتوس‏»است‏به معناي‏«احمد»است و مترجمين اناجيل از روي عمد يا اشتباه آن را به‏«تسلي دهنده‏»ترجمه کرده‏اند.

و در فصل پانزدهم: 26 چنين است:

«ليکن وقتي فارقليط که من او را از جانب پدر مي‏فرستم و او روح راستي است که از جانب پدر عمل مي‏کند و نسبت‏به من گواهي خواهد داد».

و در فصل شانزدهم: 7، 12، 13، 14 چنين است:

«و من به شما راست مي‏گويم که رفتن من براي شما مفيد است، زيرا اگر نروم فارقليط نزد شما نخواهد آمد، اما اگر بروم او را نزد شما مي‏فرستم اکنون بسي چيزها دارم که به شما بگويم ليکن طاقت تحمل نداريد، اما چون آن خلاصه حقيقت‏بيايد او شما را به هر حقيقتي هدايت‏خواهد کرد، زيرا او از پيش خود تکلم نمي‏کند بلکه آنچه مي‏شنود خواهد گفت و از امور آينده به شما خبر خواهد داد. . . »

و سخنان ديگري که از پيغمبران گذشته به ما رسيده و در کتابها ضبط است و چون نقل تمامي آنها از وضع نگارش تاريخ خارج است از اين رو تحقيق بيشتر را در اين باره به عهده خواننده محترم مي‏گذاريم و به همين مقدار در اينجا اکتفا نموده و قسمتهايي از سخنان دانشمندان و کاهنان و پيشگوييهاي آنان که قبل از تولد رسول خدا(ص)کرده‏اند نقل کرده به دنبال گفتار قبل خود باز مي‏گرديم.

پيشگويي‏ها و سخنان کاهنان

ابن هشام مورخ مشهور در تاريخ خود مي‏نويسد (2): ربيعة بن نصر که يکي ازپادشاهان يمن بود خواب وحشتناکي ديد و براي دانستن تعبير آن تمامي کاهنان و منجمان را به دربار خويش احضار کرد و تعبير خواب خود را از آنها خواستار شد.

آنها گفتند: خواب خود را بيان کن تا ما تعبير کنيم؟

ربيعه در جواب گفت: من اگر خواب خود را بگويم و شما تعبير کنيد به تعبير شما اطمينان ندارم ولي اگر يکي از شما تعبير آن خواب را پيش از نقل آن بگويد تعبير او صحيح است.

يکي از آنها گفت: چنين شخصي را که پادشاه مي‏خواهد فقط دو نفر هستند يکي سطيح و ديگري شق که اين دو کاهن مي‏توانند خواب را نقل کرده و تعبير کنند.

ربيعه به دنبال آن دو فرستاد و آنها را احضار کرد، سطيح قبل از شق به دربار ربيعه آمد و چون پادشاه جريان خواب خود را بدو گفت، سطيح گفت: آري در خواب گلوله آتشي را ديدي که از تاريکي بيرون آمد و در سرزمين تهامه در افتاد و هر جانداري را در کام خود فروبرد!

ربيعه گفت: درست است اکنون بگو تعبير آن چيست؟

سطيح اظهار داشت: سوگند به هر جانداري که در اين سرزمين زندگي مي‏کند که مردم حبشه به سرزمين شما فرود آيند و آن را بگيرند.

پادشاه با وحشت پرسيد: اين داستان در زمان سلطنت من صورت خواهد گرفت‏ياپس از آن؟

سطيح گفت: نه، پس از سلطنت تو خواهد بود.

ربيعه پرسيد: آيا سلطنت آنها دوام خواهد يافت‏يا منقطع مي‏شود!

گفت: نه پس از هفتاد و چند سال سلطنتشان منقطع مي‏شود!

پرسيد: سلطنت آنها به دست چه کسي از بين مي‏رود؟

گفت: به دست مردي به نام ارم بن ذي يزن که از مملکت عدن بيرون خواهد آمد.

پرسيد: آيا سلطنت ارم بن ذي يزن دوام خواهد يافت؟

گفت: نه آن هم منقرض خواهد شد.

پرسيد: به دست چه کسي؟گفت: به دست پيغمبري پاکيزه که از جانب خدا بدو وحي مي‏شود.

پرسيد: آن پيغمبر از چه قبيله‏اي خواهد بود؟

گفت: مردي است از فرزندان غالب بن فهر بن مالک بن نضر که پادشاهي اين سرزمين تا پايان اين جهان در ميان پيروان او خواهد بود.

ربيعه پرسيد: مگر اين جهان پاياني دارد؟

گفت: آري پايان اين جهان آن روزي است که اولين و آخرين در آن روز گرد آيند و نيکوکاران به سعادت رسند و بدکاران بدبخت گردند.

ربيعه گفت: آيا آنچه گفتي خواهد شد؟

سطيح پاسخ داد: آري سوگند به صبح و شام که آنچه گفتم خواهد شد.

پس از اين سخنان شق نيز به دربار ربيعه آمد و او نيز سخناني نظير گفتار«سطيح‏»گفت و همين جريان موجب شد تا ربيعه در صدد کوچ کردن به سرزمين عراق برآيد و به شاپور - پادشاه فارس - نامه‏اي نوشت و از وي خواست تا او و فرزندانش را در جاي مناسبي در سرزمين عراق سکونت دهد و شاپور نيز سرزمين‏«حيره‏»را - که در نزديکي کوفه بوده - براي سکونت آنها در نظر گرفت و ايشان را بدانجا منتقل کرد، و نعمان بن منذر - فرمانرواي مشهور حيره - از فرزندان ربيعه بن نصر است.

و نيز داستان ديگري از تبع نقل مي‏کند و خلاصه‏اش اين است که مي‏گويد: تبع پادشاه ديگر يمن به مردم شهر يثرب خشم کرد و در صدد ويراني آن شهر و قتل مردم آن برآمد و به همين منظور لشکري گران فراهم کرد و به يثرب آمد.

مردم يثرب آماده جنگ با تبع شدند و چنانکه نزد انصار مدينه معروف است، مردم روزها با تبع و لشکريانش جنگ مي‏کردند و چون شب مي‏شد براي تبع و لشکريانش به خاطر اينکه ميهمان و وارد بر ايشان بودند خرما و آذوقه مي‏فرستادند و بدين وسيله از آنها پذيرايي مي‏کردند.

مدتي بر اين منوال گذشت تا روزي دو تن از احبار و دانشمندان يهود از بني قريظه به نزد تبع رفته و بدو گفتند: فکر ويراني اين شهر را از سر دور کن و از اين تصميم‏انصراف حاصل نما، و اگر در اين کار اصرار ورزي و پافشاري کني نيروي غيبي جلوي اين کار تو را خواهد گرفت و ما ترس آن را داريم که به عقوبت اين عمل گرفتار شوي.

تبع پرسيد: چرا؟

گفتند: براي آنکه اين شهر هجرتگاه پيغمبري است که از حرم قريش(يعني مکه معظمه) بيرون آيد، و اين شهر هجرتگاه و خانه او خواهد بود.

تبع که اين سخن را شنيد دانست که آن دو بيهوده نمي‏گويند و از روي علم و اطلاع و خبرهايي که از کتابها دارند اين سخن را مي‏گويند و به همين سبب از ويراني شهر يثرب منصرف شد و سخن آن دو نفر در او تاثير کرد. و در کتاب اکمال صدوق(ره)است که تبع در اين باره اشعاري نيز سرود که از آن جمله است:

حتي اتاني من قريظة عالم

حبر لعمرک في اليهود مسدد

قال ازدجر عن قرية محجوبة

لنبي مکة من قريش مهتد

فعفوت عنهم عفو غير مثرب

و ترکتهم لعقاب يوم سرمد

و ترکتها لله ارجو عفوه

يوم الحساب من الحميم الموقد

و در پاره‏اي از روايات نيز آمده است که رسول خدا(ص)فرمود: تبع را دشنام نگوييد زيرا او مسلمان شد و ايمان آورد.

و در روايتي که صدوق(ره)از امام صادق(ع)روايت کرده آن حضرت فرمود: تبع به اوس و خزرج(ساکنان شهر مدينه)گفت: در اين شهر بمانيد تا اين پيغمبر بيرون آيد، و من نيز اگر زمان او را درک کنم کمر به خدمت او خواهم بست و به ياري او خواهم شتافت.

و از آن جمله زيد بن عمرو بن نفيل بود که سالها قبل از بعثت رسول خدا(ص)در سرزمين حجاز مي‏زيست و به جستجوي دين حنيف ابراهيم بود، و از آيين يهود و ديگر آيينهاي آن زمان پيروي نمي‏کرد و با بت پرستان مبارزه مي‏نمود، و از ذبيحه آنان نمي‏خورد.

و از اشعار اوست که مي‏گويد: اربا واحدا ام الف رب

ادين اذا تقسمت الامور

عزلت اللات و العزي جميعا

کذلک يفعل الجلد الصبور

عامر بن ربيعه گويد: وقتي مرا ديد به من گفت: اي عامر من از رفتار قوم خود بيزارم و پيرو دين ابراهيم و معبود او و اسماعيل هستم و آنها رو به اين خانه نماز مي‏گزاردند، و من چشم به راه ظهور پيغمبري هستم از فرزندان اسماعيل و گمان ندارم او را درک کنم اما از هم اکنون من بدو ايمان دارم و او را تصديق کرده و گواهي مي‏دهم که او پيغمبر است، و اگر عمر تو طولاني شد و او را ديدار کردي سلام مرا بدو برسان.

عامر گفت: چون رسول خدا(ص)به نبوت مبعوث شد به نزد آن حضرت رفته و مسلمان شدم و سخن زيد را براي آن حضرت بازگو کردم و سلام او را رساندم حضرت براي او طلب رحمت از خدا کرد، و پاسخ سلامش را داد و فرمود: او را در بهشت ديدم که پيروزمندانه گام بر مي‏داشت.

و ديگر از کساني که سالها قبل از ولادت رسول خدا(ص)از آمدن آن حضرت خبر مي‏داد و انتظار ظهور آن بزرگوار را داشت قس بن ساعده است که از بزرگان مسيحيت و از بلغاء عرب است که در بلاغت‏به وي مثل مي‏زنند، و بيشتر عمر خود را به صورت رهبانيت دور از مردم و در بيابانها به سر مي‏برد.

وي از حکماي عرب و از معمرين آنهاست که چنانکه در برخي از تواريخ ذکر شده ششصد سال عمر کرد و کسي بود که شمعون صفا و لوقا و يوحنا را درک کرد و از آنها فقه و حکمت آموخت و زمان رسول خدا(ص)را نيز درک کرد ولي قبل از بعثت آن بزرگوار از دنيا رفت. و رسول خدا درباره‏اش مي‏فرمود:

«رحم الله قسا يحشر يوم القيامة امة واحدة‏»

[خدا رحمت کند قس را که در روز قيامت‏به صورت يک امت تنها محشور مي‏گردد. ]

شيخ مفيد(ره)و ديگران روايت کرده‏اند که وي در«سوق عکاظ‏»عربها را مخاطب‏قرار داده و بدانها مي‏گفت:

«يقسم بالله قس بن ساعدة قسما برا لا اثم فيه ما لله علي الارض دين احب اليه من دين قد اظلکم زمانه و ادرککم اوانه، طوبي لمن ادرک صاحبه فبايعه و ويل لمن ادرکه ففارقه‏».

[قس بن ساعده به خداي يگانه سوگند مي‏خورد سوگندي محکم که گناهي در آن نيست که در روي زمين آييني وجود ندارد که نزد خدا محبوبتر باشد از آييني که زمان ظهورش بر سر شما سايه افکنده(و نزديک گشته)و وقت آن شما را درک نموده، خوشا به حال کسي که صاحب آن دين و آيين را درک کند و با او بيعت کند و واي به حال کسي که او را درک کند و از وي کناره گيرد. ]

و بارها اتفاق افتاد که رسول خدا(ص)از افراد قبيله‏«اياد»حالات قس بن ساعده و سخنان حکمت آميز و اشعار او را جويا مي‏شد، و آنان نيز کم و بيش هر چه ديده و يا شنيده بودند براي آن حضرت نقل مي‏کردند.

و کراجکي در کتاب کنز الفوايد از مرد عربي که براي رسول خدا(ص)روايت کرده نقل مي‏کند که وي گفت: هنگامي براي پيدا کردن شتري که از من گم شده بود در بيابانها گردش مي‏کردم بناگاه قس بن ساعده را مشاهده کردم که در ميان دو قبر ايستاده و نماز مي‏خواند، و چون از نمازش فراغت‏يافت از وي پرسيدم اين دو قبر از کيست؟ پاسخ داد:

اينها قبر دو تن از برادران من است که خداي يگانه را با من در اينجا پرستش مي‏کردند و اينک از دنيا رفته‏اند و من بر سر قبر اين دو خداي را پرستش مي‏کنم تا وقتي که بدانها ملحق شوم آن گاه به آن دو قبر رو کرد و گريان شده اشعاري گفت، و پس از اينکه اشعارش پايان يافت‏بدو گفتم:چرا به نزد قوم خود نمي‏روي و در خوبي و بدي آنها شرکت نمي‏جويي؟گفت: مادر بر عزايت‏بگريد ندانسته‏اي که فرزندان اسماعيل دين پدرشان را واگذارده و از بتان پيروي نموده و آنها را بزرگ دانسته‏اند!

پرسيدم: اين نمازي را که مي‏خواني چيست؟

پاسخ داد: براي خداي آسمانها مي‏گزارم.

از او سؤال کردم: مگر آسمانها هم خدايي دارد، و بجز لات و عزي خدايي هست؟ديدم حالش دگرگون شد و به خشم درآمده گفت: اي برادر ايادي از من دور شو که براستي از براي آسمانها خدايي است که آن را آفريده و به ستارگان زيور داده و به ماه تابان نورانيش کرده. شبش را تار و روزش را تابناک و آشکار نموده و بزودي از سوي مکه همگان را مشمول رحمت عامه‏اش قرار خواهد داد، به وسيله مردي تابناک از فرزندان لوي بن غالب که نامش: محمد، است و او مردم را به کلمه اخلاص دعوت مي‏کند، و من گمان ندارم او را درک کنم، و اگر او را مي‏ديدم دست‏خويش را - به عنوان بيعت و تصديق - در دستش مي‏نهادم و به هر کجا که مي‏رفت‏به همراه او مي‏رفتم. . .

و در حديثي که مفيد(ره)از ابن عباس روايت کرده اين گونه است که مرد عرب گفت: يا رسول الله من از قس چيز عجيبي مشاهده کردم!حضرت فرمود: چه ديدي؟

عرض کرد: روزي در يکي از کوههاي نزديک خود که نامش سمعان بود مي‏رفتم و آن روز بسيار گرم و سوزاني بود ناگاه قس بن ساعده را ديدم که در زير درختي نشسته و پيش رويش چشمه آبي است و اطراف او را درندگان زيادي گرفته‏اند و مي‏خواهند از آن چشمه آب بخورند و مشاهده کردم که يکي از آن درندگان به سر ديگري فرياد زد و در اين وقت‏«قس‏»را ديدم که دست‏خود بر آن درنده زده گفت: صبر کن تا رفيقت که پيش از تو آمده آب بياشامد آن گاه نوبت توست!

من که چنان ديدم سخت وحشت کرده و ترسيدم، «قس‏»متوجه من شده گفت: نترس که تو را صدمه نخواهند زد، در اين وقت چشمم به دو صورت قبر افتاد که در ميان آنها مکاني براي نماز و عبادت ساخته شده بود.

از او پرسيدم: اين دو قبر چيست؟

و همچنان که در روايت قبلي بود پاسخ مرا داد، تا به آخر حديث. . .

و بلکه در پاره‏اي از روايات است که از اوصياي رسول خدا و امامان بعد از آن حضرت نيز خبر داد و اين اشعار از اوست که مي‏گويد:

اقسم قس قسما ليس به مکتتما

لو عاش الفي سنة لم يلق منها ساما

حتي يلاقي احمدا و النقباء الحکما

هم اوصياء احمد، اکرم من تحت السما

يعمي العباد عنهم و هم جلاء للعمي

ليس بناس ذکرهم حتي احل الرجما

و نيز از او نقل شده:

تخلف المقدار منهم عصبة

بصفين و في يوم الجمل

و الزم الثار الحسين بعده

و احتشدوا علي ابنه حتي قتل

و اين بود قسمتي از بشارتهاي حکما و دانشمندان، که اگر مي‏خواستيم تمامي آنها را که در تواريخ و کتابها مضبوط است نقل کنيم از وضع نگارش اين کتاب خارج مي‏شديم، و لذا به همين اندازه اکتفا مي‏شود و البته در ضمن احوالات رسول خدا(ص) نيز مقداري از اين بشارتها که از احبار و دانشمندان يهود و نصاري نقل شده خواهد آمد، مانند آنچه از بحيراء راهب، و يا سلمان فارسي و ديگران روايت‏شده که ان شاء الله در صفحات آينده خواهيد خواند.

و در اينجا با چند بيت از قصيده معروف اديب الممالک فراهاني که در اين باره سروده است اين فصل را خاتمه مي‏دهيم.

مطلع قصيده که در ولادت حضرت رسول(ص)سروده و با فصل گذشته و آينده نيز مناسب مي‏باشد اين است که مي‏گويد:

برخيز شتربانا بربند کجاوه

کز چرخ همي گشت عيان رايت کاوه

در شاخ شجر برخاست آواي چکاوه

و ز طول سفر حسرت من گشت علاوه

بگذر بشتاب اندر از رود سماوه

در ديده من بنگر درياچه ساوه

و ز سينه‏ام آتشکده فارس نمودار

تا آنکه گويد:

با ابرهه گو خير به تعجيل نيايد

کاري که تو مي‏خواهي از فيل نيايد

رو تا به سرت طير ابابيل نيايد

بر فرق تو و قوم تو سجيل نيايد

تا دشمن تو محبط جبريل نيايد

تاکيد تو در مورد تضليل نيايد

تا صاحب خانه نرساند به تو آزار

زنهار بترس از غضب صاحب خانه

بسپار بزودي شتر سبط کنانه

برگرد از اين راه و مجو عذر و بهانه

بنويس به نجاشي اوضاع، شبانه

آگاه کنش از بد اطوار زمانه

و ز طير ابابيل يکي بر بنشانه

کانجا شودش صدق کلام تو پديدار

تا آنجا که درباره ولادت آن حضرت گويد:

اين است که ساسان به دساتير خبر داد

جاماسب به روز سوم تير خبر داد

بر بابک بر نا پدر پير خبر داد

بودا به صنم خانه کشمير خبر داد

مخدوم سرائيل به ساعير خبر داد

وان کودک ناشسته لب از شير خبر داد

ربيون گفتند و نيوشيدند احبار

از شق و سطيح اين سخنان پرس زماني

تا بر تو بيان سازند اسرار نهاني

گر خواب انوشروان تعبير نداني

از کنگره کاخش تفسير تواني

بر عبد مسيح اين سخنان گر برساني

آرد به مدائن درت از شام نشاني

بر آيت ميلاد نبي سيد مختار

فخر دو جهان خواجه فرخ رخ اسعد

مولاي زمان مهتر صاحبدل امجد

آن سيد مسعود و خداوند مؤيد

پيغمبر محمود ابو القاسم احمد

وصفش نتوان گفت‏به هفتاد مجلد

اين بس که خدا گويد«ما کان محمد»

بر منزلت و قدرش يزدان کند اقرار

اندر کف او باشد از غيب مفاتيح

و اندر رخ او تابد از نور مصابيح

خاک کف پايش به فلک دارد ترجيح

نوش لب لعلش به روان سازد تفريح

قدرش ملک العرش به ما ساخته تصريح

وين معجزه‏اش بس که همي خواند تسبيح

سنگي که ببوسد کف آن دست گهربار

اي لعل لبت کرده سبک سنگ گهر را

وي ساخته شيرين کلمات تو شکر را

شيروي به امر تو درد ناف پدر را

انگشت تو فرسوده کند قرص قمر را

تقدير به ميدان تو افکنده سپر را

و آهوي ختن نافه کند خون جگر را

تا لايق بزم تو شود نغز و بهنجار

موسي ز ظهور تو خبر داد به يوشع

ادريس بيان کرده به اخنوخ و هميلع

شامول به يثرب شده از جانب تبع

تا بر تو دهد نامه آن شاه سميدع

اي از رخ دادار بر انداخته برقع

بر فرق تو بنهاده خدا تاج مرصع

در دست تو بسپرده قضا صارم بتار

1- زندگاني حضرت محمد (ص)، رسولي محلاتي، سيد هاشم؛ http://www.hawzah.net/

براي تحقيق و بحث‏بيشتر درباره معناي اين کلمات و تطبيق آن با رسول خدا(ص)به کتاب اثبات نبوت - يا راه سعادت - تاليف استاد فقيد حاج ميرزا ابو الحسن شعراني رحمة الله عليه مراجعه شود. و همچنين در کلمات آينده و تحقيق در معناي فارقليط و غيره به همان کتاب رجوع شود.

2-  آنچه ذيلا از سيره ابن هشام نقل کرده‏ايم تلخيص شده است.